
تبیین مسئلۀ ارتداد و شرایط تحقق آن و کیفیت تعامل مسلمانان با سایر مذاهب
تبیین مسئلۀ ارتداد و شرایط تحقق آن و کیفیت تعامل مسلمانان با سایر مذاهب
27مسائل دیگر را تا بخواهد [یادش بیفتد]. یك چاقو را نمیتوانی دستت بگیری، یك بخیه را نمیتوانی بزنی. یك كار نمیتوانی بكنی. اینها برای چیست؟ برای این است. حالا كه فهمیدی، حالا كه متوجه شدی پس باید بدانی آن كسی كه میآید و به تو میگوید از اینجا ببر، همان كسی است كه الان بدون توجه تو كه الان داری این كار را انجام میدهی دارد هدایتت میكند. پس هر دو چه شد؟ شد معجزه، هر دو یكی شد. منتها آنجا برایش باز كردند، اینجا هنوز باز نشده بوده، آنجا برایش كشف كردند. حالا فهمیدی؟ نگاه كن. فهمیدی؟ نگاه كن.
یكی از دوستان ما كه شاید الان از نظر جراحی قلب در دنیا بینظیر باشد در اینجا هم نیست، تعریف میكرد منتها نه برای من، برای یك شخص دیگر تعریف میكرد میگفت: من آمدم در ایران و یك بیماری بود، دختر نوزده سالهای بود و قلبش بیمار شده بود و همه میگفتند این قابل علاج نیست، به هیچوجه قابل علاج نیست. اگر این عمل بشود میمیرد. اصلًا بهطور كلی قلب، سلولها فاسد شده بود. سلولها قوام خودش را از دست داده بود. دیگر آمده بودند پیش ما نظایر اینها آنقدر زیاد است كه هر كدام از شما شاید بیشتر از من بدانید. در این مسائلی كه اتفاق میافتد، همینطور راجع به مطالب همه، خود ما مسائلی كه مربوط به خود ما هست میگفت بالاخره من گفتم كه این قضیه اینطور است و احتمال دارد ... دیگر گفتند ما آخرین چاره، شما هر كاری میخواهید بكنید دیگر بكنید. میگفت من رفتم قلبش را باز كردم میگفت نود بخیه من به قلبش زدم، نود بخیه زدم. موقعی كه بستم و آن پمپ را باز كردم یكدفعه دیدم از تمام این بخیهها شروع كرد خون بیرون زدن، هیچی عمل باطل، تمام شد. تمام این جاها خون زده بیرون میگفت گفتم دست نزنید رفتم اینجا حالا یاد خدا میافتیم ببینید، تمام اسبابها، دستگاهها ساكشنها، همه آن وسایل، پمپ اینها همه به جای خود. نه! اینها دارد خوب كار میكنند، مانیتور خوب نشان میدهد، فركانس، قلب، همه، اینها همه به جای خود، مغز كارش درست است. حالا بازش كن یكدفعه خون میزند بیرون، میگفت رفتم همانجا لباسم را درآوردم و شروع كردم وضو گرفتم آمدم كنار دو ركعت نماز خواندم گفتم خدایا این پدر و مادر بچه را از من میخواهند من به اینها قول دادم از اینجا به بعد دیگر من تسلیم هستم، دیگر كاری از دستم برنمیآید. یكدفعه اینها گفتند كه آقا خون ایستاد. رفتم به پدر و مادر و گفتم عمر دوباره خدا به دخترتان داد؛ یعنی رفت و برگشت، رفت و برگشت.
