حقیقت عصمت و كیفیت آن در ائمه اطهار علیهم السلام
9این بود! اینها آدمهای مسلمان امثال سلمان و ابوذر كه نبودند بلكه فقط یك ظاهری داشتند و عمامهای میبستند و خودشان را منتسب به پیغمبر و به عبّاس عموی پیغمبر میكردند كه بنیامیه و بنیمروان خلافت را از آنها گرفتند و سلب كردند!
حضرت امام صادق هم كه دست اینها را خوانده به آنها فرمودند: خلافت نه به شما دو نفر محمّد و ابراهیم خواهد رسید و نه به من! بلكه به آن كسی میرسد كه قبای زرد بر تن دارد! (منصور دوانیقی با قبای زرد در آنجا نشسته بود) اینها میدانستند كلامی را كه امام صادق میگوید، هیچ حرفی در آن نیست و مانند كلام جدّش أمیرالمؤمنین است و مانند كلام پیغمبر است، و اطلاع بر این مسائل داشتند. حالا نامه را آورده، آن شخص آمد خدمت امام صادق درحالیكه در میان چند نفر از اصحاب نشسته بودند، حضرت فرمودند جواب نامه را بعدا میدهیم، گفتند كه آقا نامه آمده، نامه را بخوانید، حضرت نامه را خواندند و دعوت منصور دوانیقی به امام صادق علیهالسّلام بود، حضرت فرمودند: نه ما اهل این حرفها نیستیم و سرمان به كار خودمان است حكم شرعی را میگوییم، درسمان را میدهیم، و كاری به كسی نداریم و اهل این مطالب هم نیستیم و هر كه دنبال این مسائل است خودش میداند. اصحابی كه حضور داشتند و آن كسی كه نامه را آورده بود، اصرار كه آقا الان مسائل دارد آماده میشود، چرا شما نمیپذیرید؟ حضرت به كسی كه نامه را آورده بود در گوشش آهسته فرمودند: برو به صاحب نامه بگو از جانب ما خیالش راحت باشد. اصحابی هم كه بودند، گفتند: یابن رسول اللَه چرا قیام نمیكنید؟ حضرت كه نمیتواند به اینها بگوید: من خبر دارم در دل فرستنده این نامه چه خبر است؟! اگر بخواهند بگویند فوراً این قضیه لو میرود! لذا حضرت این عمل را انجام میدهند. هرچه اصرار میكنند، حضرت شروع میكنند میگویند مطالبی هست كه شما نمیدانید! فقط در همین حدّ مسأله تمام میشود و مطلب سرش بسته میشود، حضرت هم همانجا نامه را در پاكت گذاشتند و به آن شخص گفتند به خودش تحویل بده، آورد و داد و منصور فهمید نه! حضرت داعیهای ندارند. درست؟!

