اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم همت بلند و اهتمام سالک به راه و مسیر خود

14613
عنوان بصری
نسخه عربی

لزوم همت بلند و اهتمام سالک به راه و مسیر خود

7
  • در جنگ جمل این بساطی را كه طلحه و زبیر درآوردند، زبیر آمد، امیرالمؤمنین نصیحتش كرد، زبیر از جنگ رفت كنار. طلحه ایستاد و كشته شد و رسید به اینجا. این را هم بدانید كه قضیه جنگ جمل را امام حسن تمام كرد؛ امیرالمؤمنین نیزه را دادند به دست محمد بن حنفیه، دیدند این مردم الاغ، همین‌طور دور این هودج عایشه را گرفته‌اند و دارند كشته می‌شوند. روی خریت و حماقت، مغز ندارد، احمق بی‌شعور، این همانی بود كه برای كشته شدن عثمان لحظه شماری می‌كرد، حالا پیراهن عثمان را بالا برده. چی شد؟ واقعاً عجیب است، انسان چقدر باید الاغ و نفهم باشد و این مطالب را زیر پا بگذارد. این قضایای یقینی را همه را زیر پا بگذارد. همین‌طور بخاطر شایعات: ببین زن پیغمبر بالای شتر نشسته است، حمایت از زن پیغمبر و ناموس پیغمبر! می‌دانید چه حرف‌هایی در لشكر جمل زده بودند؟ من یك وقت تاریخ جمل را مطالعه می‌كردم عجیب بود. شایعه كرده بودند كه لشكر امیرالمؤمنین می‌خواهد بیاید به زن پیغمبر تجاوز كند! یعنی بی‌همه چیزترین افراد، در مقابل امیرالمؤمنین بسیج شدند و این افراد به خاطر دفاع از ناموس پیغمبر مثل برگ درخت روی زمین می‌ریختند. امیرالمؤمنین دید عجب، اینها دارند همین‌طور می‌میرند. نمی‌گفت بگذار بمیرند، بگذار یك بمب بزنیم همه بمیرند! نه! چرا روی تخیلات می‌میرند؟ برویم نگه شان داریم. امیرالمؤمنین می‌توانست تمام بصره را مثل جو و گندم بریزد روی زمین، ولی نه! او امام است. می‌گوید چرا باید این روی خریت بمیرد، باید نجاتش بدهیم، راه نجاتش چیست؟ شتر عایشه را برویم و پِی كنیم و برگردد و با كله بیاید روی زمین! قضیه تمام بشود. با یك برگشتن هم، همه در می‌روند. تا وقتی آن عَلَم برپاست همه می‌آیند، وقتی آن علم افتاد همه در می‌روند و می‌گویند كَلَك عایشه كَنده شد.

  • امیرالمؤمنین علیه السّلام نیزه را داد به محمد حنفیه، گفت می‌روی شتر عایشه را پِی می‌كنی و بر می‌گردی. رفت و دید عجب! همین‌طور دارد تیر و سنگ به سمتش می‌آید. گفت یا علی اصلًا اجازه نمی‌دهند. گفت حقت است، اگر تو پسر پیغمبر بودی برنمی‌گشتی به من بگویی نتوانستم بروم. بعد حضرت به همین امام حسنی كه با معاویه صلح كرد و این بی‌شرم‌ها در كتاب‌هایشان می‌نویسند به خاطر ترس بود! حضرت در این شرایط نیزه را داد به امام حسن، رفت شتر عایشه را زد پی كرد و برگشت. گفت این هم نیزه! شتر عایشه كه پِی شد جنگ تمام شد. بعد حضرت به محمد حنفیه فرمودند اگر همان خون پیغمبر در تو بود، تو هم می‌رفتی و مثل حسن این مسئله را تمام می‌كردی و قائله را ختم می‌كردی. حالا امیرالمؤمنین با این عایشه چه می‌كند؟ این كه این جنگ را به وجود آورده و این اوضاع را بوجود آورده. ما بودیم چه می‌كردیم؟ اگر ما بودیم هر مویش را به یك نیزه آویزان می‌كردیم. امیرالمؤمنین فرمود: حرمت او. دوباره گفت او و نگفت من، گفت پیغمبر. اینجا مسئله عایشه نیست، عایشه خیلی بی‌شرمی كرد، عایشه خیلی بی‌شرمی كرد! عایشه در مقابل خدا ایستاد، هتك حریم رسول خدا را نمود، در مقابل امام وقت قیام كرد، خون همه مسلمین و شیعیان و سایر افراد دیگر بر گردن عایشه است. اما آنكه امیرالمؤمنین در نظر می‌گیرد اوست، الان رضایت او مهم است. احترام به رسول خدا اقتضا می‌كند كه حریم او را محترم بشماریم. حساب با خداست و با من نیست، خودش می‌داند چه كند و چه قسم با این عمل كند، من الان چه كنم؟ آن وقت این دین می‌شود مساوی با سیاست، این سیاست از دین جدا نیست و این دین هم از سیاست جدا نیست.