اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم تسلیم و سرسپردگی کامل به اولیاء الهی

14427
عنوان بصری

لزوم تسلیم و سرسپردگی کامل به اولیاء الهی

20
  • می‌آمدند در مجالس گریه می‌كردند، چه می‌كردند، ولی معلوم بود كه نه، نه! گفتیم حالا صبر می‌كنیم تا كی تقّش درمی‌آید! یك سال و دو سال بعد یك دفعه می‌دیدیم بَه! چه موقعیت مناسبی! حالا وقتش است، یك دفعه می‌دیدیم در مقابل مطلب مرحوم آقا موضع گرفته شد، می‌گفتیم ها! حالا وقتش رسید، فلان آقا این‌طور و این‌طور و بعد در یك قضیه‌ای كه در همین مناسبات پیش می‌آمد یك دفعه موضع گرفته می‌شود، یك دفعه در آنجا موضع گرفته می‌شود. اینها همه به خاطر این است كه آن سِمَت در این وضعیت نگهداری شده است. ولی مرحوم آقا چی بود؟ این نبود! این نبود! وقتی پیش استاد می‌رفت صفر بود. من بارها نگفته‌ام خدمت شما؟ من می‌دیدم آن موقع، اگر آن موقع ما قدرت ادراك به این نحو را نداشتیم الان كه می‌توانیم آن صور را در ذهنمان تصور كنیم، وقتی‌كه پیش ایشان می‌نشست هیچ چیز در ذهنش اصلا نبود، می‌گذاشت خودش بگوید كه چه كار كند، نه اینكه یك درصد و دو درصد و خوب است: خوب است آقا این را بگوید، اگر این را بگوید خیلی آدم خوبی است! چقدر مرد بزرگی است، نه، آقا فلان جلسه را تشكیل بدهیم یا نه؟ برایش فرقی نمی‌كرد، آقا فلان مطلب اجتماعی را اقدام بكنیم یا نكنیم؟ نكنید، نكنید.

  • خودم شنیدم از مرحوم آقای گلپایگانی رحمة اللَه علیه دو مرتبه هم این مطلب را شنیدم در دو ملاقاتی كه با مرحوم آقا با ایشان داشتیم كه در یك جریان اجتماعی، ایشان می‌فرمودند من متحیر بودم در این قضیه اجتماعی شركت بكنم یا نكنم؟ قضیه را دو مرتبه گفتند. شركت بكنم یا نكنم. خودم را به خدا سپردم، كه خدایا هر طوری كه تو خودت صلاحت اقتضا می‌كند من را در آن صلاح قرار بده. می‌گفتند كه داشتم می‌رفتم یك مرتبه افتادم روی زمین ساق پایم شكست، ماندم این چه بساطی است كه ما از خدا خواستیم و ساق پایمان شكست. تفعّل به قرآن زدیم و این آیه آمد أَمَّا السَّفِينَةُ فَكانَتْ ... فَأَرَدْتُ أَنْ أَعِيبَها ... الكهف، ٧٩ در قضیه حضرت خضر وقتی‌كه رفت زد آن كشی را كه در آن نشسته بودند سوراخ كردند، با آن كلنگ و دیلم، كشتی هم كشتی نو، شكست و آب در آمد، ریختند و چه كردی؟ او هم گفت خب ببخشید دیگر! شد. حضرت موسی دادش رفت بالا كه چه می‌كنی، مال مردم را داغون كردی، تخریب كردی، اسلامت كو؟ دینت كو؟ بابا این كدام رسم است؟ حضرت خضر فرمود دیدی بهت گفتم حرف نزن! اینجا برای ما تكلیف تعیین نكن، اینجا قرار شد ساكت بنشینی و ما كار كنیم، شما برای ما حكم شرعی نده. بعد حضرت خضر بعدا گفت بابا این بَلَمْ1 و كشتی برای یك بدبخت و بیچاره‌ای بوده كه آن پادشاه می‌آمده می‌گرفته من این را خرابش كردم تا اینكه از این مسئله صرف نظر كنند، حكمتش این بوده. مرحوم آقای گلپایگانی به ما می‌فرمودند كه: وقتی‌كه من پایم شكست فهمیدم كه خدا مرا مجبور كرده بنشینم در خانه و صدایم درنیاید تا اینكه این مسئله رد شود. چرا؟ چون خودش را تسلیم كرده بود، تسلیم! البته گاهی اوقات با پا شكستن است و همیشه با حلوا و پلو نیست، نه، به قول حافظ خدا رحمتش كند، خدا رحمتش كند كه هر شعرش كتابی است از معرفت.

    1. كشتى كوچك و قايق.