محبّت و امید به پروردگار، راه نجات انسان
10«وَ عَمِلتُ بالمَعاصی فَتَعَدَّیتُ؛ من عمل کردم به گناهان و به معاصی، و تجاوز کردم، از حد گذراندم، کار من حدّ یقف نداشت.» نفس با آن تشکیلات که در ذهن من میپروراند و آن اوهام و نقشههای باطل را به صورت حق برای من جلوه میداد، سر حدّی نداشت تا آنجا حدّ یقف من باشد؛ من تا هر جایی که نفس دارم، تعدّی میکردم.
«و أسقَطتَنی مِن عَینِکَ فَما بالَیتُ؛ تو مرا از چشم رحمت خود انداختی بهواسطۀ این معاصی (من حس میکردم که حال کدورت و تاریکی در من پیدا میشود؛ و این، از چشم تو دور شدن است، و باید متوجه بشوم و زود برگردم و بهواسطۀ همین کدورتی که در من پیدا شده و این آیه و علامتِ این بوده که تو مرا از نظر رحمت خود دور کردی، من باید تدارک کنم، تدارک نکردم و گذاشتم این کدورت ماند؛ و باز معصیت کردم، کدورت زیادتر شد! آیه بود و باید برگردم، باز برنگشتم و همینطور رفتم جلو)، اصلاً باک نداشتم که از نظر تو افتادم و تو توجّهی به من نداری.»
بیان معنای حلم و ستر پروردگار و تمثیلی لطیف دربارۀ آن
فَبِحِلمِکَ أمهَلتَنی، و بِسَترِکَ سَتَرتَنی، حَتّیٰ کَأنَّکَ أغفَلتَنی و من عُقُوباتِ المَعاصِی جَنَّبتَنی، حَتّیٰ کأنَّکَ استَحییتَنی. خدایا من این گناه را کردم، کردم، کردم، و از حدّ گذراندم، رعایت نکردم، حقّ تو را محترم نشمردم، از آن خدایی که باید حیا داشته باشم شرم نکردم، پرده را به روی من پوشاندی من باز پاره کردم و کنار زدم؛ تا بهجایی رسید که اینقدر بردباری و حلم تو زیاد بود نسبت به من، اینقدر این حلمت زیاد بود و بالنّتیجه دوران مهلتی که به من دادی طول کشید و این پردهای را که روی گناهان من انداختی این پرده را همینطور ادامه دادی، مدام من کنار زدم مدام تو انداختی، مدام من کنار زدم تو انداختی. مثل بچّۀ کوچک که شب میخوابد و مادر روی او یک لحافی میاندازد، این بچّه کنار میزند؛ دو مرتبه میاندازد، باز کنار میزند؛ دو مرتبه میاندازد؛ مادر خواب راحتش را از دست میدهد که مبادا این لحاف از روی بچّه کنار برود و این بچّه سرما بخورد، این بچّه مدام لگد میزند و این لحاف را کنار میاندازد، مدام او دو مرتبه میاندازد.

