اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

ضرورت عمل بر طبق دستورات اولیاء الهی و تطبیق آن با مراتب وجودی

14439
عنوان بصری

ضرورت عمل بر طبق دستورات اولیاء الهی و تطبیق آن با مراتب وجودی

22
  • آن شخص پیش مرحوم آقا آمد، شوهرش از رفقا و دوستان مرحوم آقا بود بعد از ایشان جدا شد، خود آن زن ارتباط داشت، آمد پیش مرحوم آقا و گفت: شوهر من اجازه نمی‌دهد به مشهد بیایم، ایشان فرمودند: تا شوهرت اجازه نداده شما حق آمدن نداری. این یك چیز است و آن هم یك چیز. شوهرش از معاندین بود، فردی بود كه قبلا با مرحوم آقا ارتباط داشت، جزو شاگردان ایشان بود، بعداً از معاندین شد و به ایشان فحش و ناسزا در نامه نثار می‌كرد. یك چنین فردی را مرحوم آقا می‌گوید تا شوهرت اجازه نداده حق نداری بیایی مشهد، راه این است.

  • آقای حداد رضوان اللَه علیه به یك نفر می‌فرمودند: وقتی پدرت راضی نیست برای چه به كربلا می‌آیی؟ می‌خواهی بیایی من را ببینی، عیب ندارد بیا ولی فقط آمدی و من را دیدی، حداد را ندیدی، یك عمامه و یك صورت و یك بدن دیدی، همین و بس. سهمت از این آمدن این‌قدر بوده و حالا باید جواب خدا را هم بدهی، آقای حداد برای این عارف شد كه بیاید و سنت پیغمبر را انجام بدهد و تبلیغ كند، پدر راضی نیست نباشد!

  • حكم پیغمبر چه بود؟ همان كاری كه اویس كرد برای دیدن پیغمبر. آن اشتیاق و آن آتشی كه در قلبش برای دیدن پیغمبر بود، واقعا انسان خودش را جای او بگذارد، ببیند این چه می‌كشید از فراغ پیغمبر. ولی مادرش مانع، نمی‌تواند مادرش را رها كند، نمی‌آید، او دنباله‌رو بود. آمد مدینه، پیغمبر نمی‌داند كه اویس می‌خواهد بیاید، پیغمبر می‌داند. ولی می‌رود از مدینه بیرون، می‌توانست پیغمبر تأخیر بیندازد، او هم‌به اویس اجازه می‌دهد فقط نصف روز به تو اجازه می‌دهم در مدینه توقف كنی باید برگردی، می‌آید مادر گفته است نصف روز. ببینید كارها چقدر دقیق است و روی حساب است. اگر پیغمبر هم نداند كه پیغمبر نیست، آن موقع پیغمبر با چغندر فروش فرقی نمی‌كند، نه! پیغمبر می‌داند اویس می‌خواهد بیاید، تكلیف دارد كه برود بیرون، پیغمبر هم می‌خواهد او را ببیند او هم اشتیاق دارد خیال نكنید فقط اویس یك طرفه بود، پیغمبر هم دلش برای دیدن و زیارت اویس پر می‌كشد. اینها به هم مغناطیس هستند و آهن‌ربا هستند شما خیال كردید پیغمبر مثل این ستون می‌ماند بقیه بلند شوند و بیایند دورش، نه آقا پیغمبر هم انسان است و قلبش مرتبط است و پیغمبر هم در ضمیرش با او ربط دارد، دارد می‌بیند كه او الان به اینجا می‌آید ولی دستور دارد از مدینه بیرون برود. اویس می‌آید و می‌بیند كه پیغمبر نیست، واقعاً آسمان بر سرش خراب می‌شود، زمین و زمان بر سرش خراب می‌شود. آدم خودش را جای او بگذارد و واقعاً ببیند او چه كشید و چه مسئله‌ای را تحمل كرد. ولی با تمام اینها گفت كه اگر پیغمبر بود به من چه می‌گفت؟ او سیمش با پیغمبر وصل است، یا رسول اللَه! بمانم یا بروم؟ پیغمبر می‌گوید مادرت گفت نصف روز برگرد، آخر تو را نمی‌بینم، به صلاحت است، تو برگرد من با تو برمی‌گردم. آن وقت می‌شود اویس، آن وقت می‌شود كسی كه به اندازه اغنام قبیله ربیع و مضر می‌آید شفاعت می‌كند.1 یعنی آن‌قدر سعه وجودی پیدا می‌كند در توحید، كه به اندازه‌ای كه در تصور نمی‌آید از این امت را شفاعت می‌كند. این دستور پیغمبر است. اولیای الهی همین هستند. حالا ما بلند می‌شویم به دیدن آقای حداد می‌رویم، یواشكی، خبر نمی‌دهیم به پدرمان كه ممانعت نكند! آنجا كه می‌رسیم نامه می‌دهیم كه ما اینجا هستیم و چند روز دیگر برمی‌گردیم. نصیبی از آقای حداد نبردی، فایده‌ای ندارد! رعایت مادر و پدر، دستورات الهی همه همین است. اگر انجام دادیم رسیدیم. پس بنابراین نباید ملامت كنیم، راه سلوك این است. البته مقداری از مطلب ماند چون دیدم اگر بخواهم در مسئله دیگر وارد شوم نه حالم اقتضا می‌كند و نه فرصت اجازه می‌دهد.

    1. امام شناسى، ج ١٢، ص ٤٦.