مراتب باطل و وظایف سالک در برابر آنها
8ما وقتی قضیه به اینجا رسید قطعش كردیم. گفتم مگر برای من این حرف را نمیزنند! گفتم من اصلا میخواهم لذت ببرم از اینكه یك همچنین حرفهایی بخواهند بزنند! اصلا من اینطورم من نفسم اینطور است! اگر نگویند ناراحتم! شما چی میگویید؟ آن كسانی كه دفاع میكنند، اصلا من خوشم میآید از اینكه بنشینند و تو مجالس از من بگویند و بالا و پایین بشوند و مجلسشان گرم باشد و چه باشد! اصلا خوشم میآید. واقعاً خوشم میآمد دروغ نمیگفتم واقعاً خوشم میآمد و شما دارید این را قطع میكنید مخالف با این میل و اشتیاق من حركت میكنید. آنها هم خیلی آرام شدند خیلی ساكت شدند و ساكن شدند. یك مدت گذشت دیدند نه! هیچ خبری نیست هر چی میگویند هر چی ولوم را بیشتر میكنند میبینند نه! هیچ خبری نیست بلكه هی ما بیشتر خوشحال میشویم. بله آقا همینطوره! همینطوره كه میفرمایید! یك مرتبه قضیه بهم ریخت.
ببینید! انسان واقعاً باید خیلی متوجه باشد ها! خیلی باید متوجه باشد كه چطور بزرگان اینها آمدند و مسیر را راحت كردند و سبك كردند؛ آمدند پیش شیخ ابوالحسن خرقانی رحمة اللَه علیه گفتند كه فلان شخص راجع به شما میگوید: اگر شیخ قطره است ما دریا هستیم و اگر او ذره و ارزن است، ما خروار هستیم. شیخ ابوالحسن گفت بروید به او بگویید آن ارزن هم مال تو ما آن ارزن هم نیستیم ما آن قطرهای هم كه تو میگویی نیستیم! آمدند به او گفتند شیخ این را میگوید یك دفعه ماند چی شد؟ ها! چی شد؟ ما نیستیم. شما تمام این حرفها و بالا و پایینات به خاطر این است كه خیال میكنی ما هستیم! آقا میگوییم ما نیستیم! نیستی كه سرش دعوا ندارد. تمام این دعواها مال هستی است! مال این است كه ما میخواهیم هستی او را به خود ببندیم ولی وقتیكه از اول گفته شدیم ما نیستیم سر نیستی و عدم كه كسی دعوا نمیكند! كسی دیگر اختلافی ندارد. وقتی شیخ میگفت ما نیستیم دروغ نمیگفتها! راست میگفت ما نیستیم راست میگفت ما آن یك گندم و ارزن هم نیستیم نه اینكه دروغ بگوید راست میگفت كه ما آن قطره نیستیم چرا؟ چرا راست میگفت؟ چون او هستی را به او منتسب میدید نه به خود و به اندازه یك سرسوزن اگر هستی را به خود منتسب میدید كه تو كارش ایراد بود اشكال بود این یك برنامه و دستور.

