عفو الهی و سعۀ رحمت حضرت حق
11و أنا الضّالُّ الّذی هَدَیْتَه؛ «حالا من آن گمی هستم، گمراهی هستم که تو مرا هدایت کردی!»
خدائی بودن آوازه و شهرت پیغمبر
وَ أنا الوَضیعُ الّذی رَفَعتَه؛ «من آن آدم پست، افتاده، له شدهای هستم، تو دستم گرفتی و بلند کردی»
﴿وَرَفَعۡنَا لَكَ ذِكۡرَكَ﴾؛1 «ما تو را بلند کردیم؛ ما یاد تو و آوازۀ تو را بلند کردیم!» حالا خداوند علیّأعلیٰ آوازۀ پیغمبر را بلند کرده؛ پیغمبر آوازه میخواهد؟! آن هنگامی که نفس دنبال آوازه بود آوازه نمیداد، آنوقتی که دنبال آوازه نیست خدا آوازه میدهد؛ حالا این آوازه هم مال خداست، این موقع دیگر عیب ندارد اگر نام کسی بالا برود، آوازهاش بالا برود و آوازۀ خدایی باشد و نفس او را به خودش نگیرد که موجب عُجب و خود پسندی باشد، چه اشکال دارد؟! ﴿وَرَفَعۡنَا لَكَ ذِكۡرَكَ﴾ خدا به پیغمبرش میگوید.
حالا، تو مرا بلند کردی بردی، بردی، بردی، بردی همان جایی که عقل نمیرسد! چون خود حضرت سجّاد، آن حالاتی که بین خود و بین پروردگار دارد، خودش که درک میکند، خودش میداند که الآن در کدام منزل است، در کدام محلّی است که اگر تمام افراد بشر جمع بشوند و پشت به پشت یکدیگر بدهند و بخواهند او را از این مرام، از این مقصد، از این فکر، از این ایده، از این عقیده منصرف کنند نمیتوانند! این به دست کیست؟ این به دست خداست! اگر خدا نمیخواست، یک بچۀ کوچک آدم را گول میزند، یک بچّۀ دو ساله، چهار ساله آدم گول میزند، با یک تردید مختصر آدم کافر میشود، یک تردید، یک خطوری در دل میآید و ردّ میشود آدم کافر میشود، به یک خطور آدم مسلمان میشود، به یک خطور سوءظنّ به خدا پیدا میکند، به یک خطور قلبی حسن ظنّ به خدا پیدا میکند! این همه مردم که شما میبینید اینها عقیده به خدا ندارند و آنها را هم دیگر نمیشود معتقد کرد؛ چون ذهنشان، فکرشان متحجّر شده و این «مُتَنَجِّزٌ ما وَعَدتَ» دربارۀ آنها «متعلقٌ» است، اصلاً تعلیق و [لا غیر]! ذهنشان هیچجا قد نمیکشد و مانند مرغ بیآشیان است از این طرف و آن طرف در طوفان و تند باد و باران، خودش را به این طرف و آن طرف میزند تا اینکه هلاک بشود! امّا نه، «رَفَعتَ؛ تو مرا بردی بالا!» بین مردم بالا نبردی، این چه قیمتی دارد؟! بالا بردی پیش خودت!
- سوره شرح (٩٤) آیه ٤.

