
عزت سالکی که در مسیر توحید حرکت می کند
عزت سالکی که در مسیر توحید حرکت می کند
18چرا انسان وقتیكه میبیند اینقدر خدا كار را راحت كرده واقعاً رفقا عجیب استها كه چطور انسان بیاید و با فكر خطای خودش نفس را در مسائل توحیدی دخالت بدهد و پدر خودش را بعد دربیاورد، خودش پدرش را دربیاورد. مرحوم آقای حداد آن زندگی كه ما از ایشان دیدیم كلّش هفتاد متر نبود، ایشان نه انفاقی داشت نه بیاوبرویی داشت، اصلًا چیزی نداشت خرج زندگی خودش هم در نمیآورد، درحالتیكه اوّل عارف و اوّل كذا، البته ایشان اصلًا یك وضع دیگری داشت، در روح مجرد آمده كه حتّی آن مرحوم وقتیكه كار میكرد پول كارش را به آن شاگرد میداد و میگفت این الآن كار كرده.1 او بالاترین درجه انفاق را داشت ولی از نظر ظاهری آیا میلیون میلیون ایشان خرج میكرد؟ ایشان كلّ سرمایهاش یك میلیون نبود. بلكه حال او حال انفاق است، حال او حال گذشت است، حال او حال ایثار است، داشته باشد میدهد نداشته باشد خب ندارد دیگر، چكار كند؟ انسان ندارد، از كجا بیاورد، برود قرض كند بدهد؟ چطور قرضش را بپردازد؟ این قضیه كه انسان بیاید و آنچه را كه خدا به عنوان معیارها و ملاكهای توحیدی ترسیم كرده است، او را در خودش و نفس خودش محقق كند، این مسئله، مسئله مهم است، نه اینكه به دست مردم نگاه كردن و اینكه دیدن فلانی در این موقعیت است من هم پیدا بكنم. این موقعیت ارزش نیست، ارزش نیتی است كه در این موقعیت آن نیت دارد اعمال میشود، آن ارزش است. به یك نفر میگویند حركت كن به یك نفر میگویند بایست، به یك نفر میگویند بیا به یكی میگویند نیا، به یكی میگویند بگو به یكی میگویند نگو، به یكی میگویند صحبت كن به یكی میگویند خاموش باش، به یكی میگویند اقدام كن به یكی میگویند توقف كن. حالا اگر انسان بگوید چرا به آن گفتی اقدام كن به من میگویی توقف كن؟ این میشود چی؟ این میشود عزّت و علوّ، این میشود نگاه كردن.
- روح مجرد، ص ٧٣: و اصولًا در وقتى هم كه ايشان خودشان به دكّان مىرفتند، براى شاگرد حقوق مشخّصى معيّن نكرده بودند؛ بلكه از اوّل صبح تا هنگام خاتمه عمل هرچه كاسبى كرده بودند، نه آنكه با هم بالمناصفه تقسيم مىكردند، بلكه به شاگرد مىگفتند: تو امروز چقدر احتياج دارى؟! مثلًا مىگفت: نيم دينار! يا هفتصد فلس! و يا هر مقدارى كه بود؛ و ايشان آن مقدار را به او مىدادند و بقيّه را براى خود بر مىداشتند. و بعضى اوقات، بقيّهاش فقط ٥٠ فلس بود، و يا اصلًا چيزى نمىماند. و چه بسا ايشان با همان پنجاه فلس يا دست خالى به منزل باز مىگشتند.
