عزت سالکی که در مسیر توحید حرکت می کند
7خدا رحمت كند مرحوم پدر بزرگ ما، مرحوم حاج آقا معین شیرازی، برای ما نقل میكردند كه با یكی از افراد كه سابقاً حالات خوبی داشت از رفقای ایشان بود، گرچه بعدها به كثرات مبتلا شد و به همین بیا بروها و مسائل مختلف دنیوی و به همین كیفیت بود تا اینكه از دنیا رفت به قول مرحوم آقا رضوان اللَه علیه دیگر مانند مشكی كه پوستی از آن باقی نمانده ولی آن موقع حالش خوب بود. ایشان میگفتند ما یك وقتی با چند نفر از رفقا و دوستانمان به عراق رفته بودیم كه از آنجا برای حج به مكه برویم، دوستان و رفقاهایشان آمدند كارهایشان را درست كردند، گذرنامههایشان را گرفتند و بردند و بدون اینكه زحمت و مشقتی را متقبّل بشوند انجام دادند و گفتند بفرمایید. در روز معین اینها آمدند و سوار شدند، درِ طیاره را هم بستند، دیگر طیاره میخواست حركت كند، میگفتند آن شخص یكدفعه رو كرد به ما و گفت: ببین چه راحت میآیند و كار آدم را انجام میدهند و آدم را روانه میكنند نه زحمتی كشیدیم نه چیزی، یك قدری انگار این مسئله را به خودش گرفته بود، یعنی یك كمی حالا تصورش بر این بوده كه شاید نكند تافته جدا بافتهای باشد! خدا نسبت به او نظر خاصّی داشته كه به این نحو كارش انجام شده! ایشان میگفت: تا این حرف را زد یكدفعه بعد از یكی دو دقیقه گفتند كه یك اشكالی در بعضی از مسافرین پیدا شده، آمدند در طیاره را باز كردند گفتند فلانی بیاید بیرون گذرنامهاش ایراد دارد، این آقا را پیاده كردند، گفتیم ای داد بیداد، مگر مجبور بودی ... خلاصه پیاده شد، وقتیكه داشت میرفت رو كرد به این افراد گفت شما بروید، انشاءاللَه اینهایی كه اینجا هستند (یعنی همان دوستانی كه در عراق بودند) كار ما را ردیف میكنند و درست میكنند و ما به شما ملحق میشویم، به این امید پیاده شد و رفت. آمدند گفتند یك ایرادی در مسئله ویزا پیدا شده و از همین ایرادهایی كه در پروندهها ممكن است باشد دیگر، یك مسئله عادی، یك ایراد جزئی یك مرتبه میبیند انسان جلوی یك قضیه گرفته میشود. اتفاقاً این قضیه برای خود بنده هم یك وقت پیش آمد، در یك سفری كه داشتیم حالا مفصل است ایشان پیاده میشود و میرود در آنجا به این امید، آن رفقا میآیند هر كاری میكنند درست نمیشود، هر كاری میكنند، دو روز آنها از آن طرف رفته بودند و گیر داشتند خلاصه میآیند میگویند ما نمیدانیم ایراد كجاست، هر جا میرویم درست میكنیم یك ایراد دیگر یك دفعه در یك جای دیگر پیدا میشود و آخر آمدند صاف گذرنامه را دادند دستش، گفتند آقا كاری از ما برنمیآید.

