عزت و علو پروردگار متعال
9مگر در زمانخلفای عباسی نبود؟ مگر در زمان خلفای عثمانی نبود؟ حكومت عثمانی از سیو چهار كشور تشكیلشده بود كه پایتختش همین استامبول بود به آن باباهادی میگفتند دیگر. این مركز حكومت عثمانی بود كه بعد از جنگ بینالملل اوّل، این كشورها همه تقسیم میشود به كشورهای كوچك تا اینكه فقط همین مملكت تركیه فعلی، همین مقدار برای حكومت فعلی باقی میماند. سیو چهار كشور در تحت تیول حكومت عثمانی بود. حالا این حكومت، حكومت الهی بود؟ آن كسی كه به جای رسول خدا نشسته و به او خلیفه میگفتند دیگر، به سلطانعبدالحمید عثمانی میگفتند خلیفة رسول اللَه و به نام خلیفه رسول اللَه در همه جا پخش میكرد و سكه میزد. سلطان سلیم عثمانی به عنوان خلیفهرسول خدا خطبه میخواند، واقعاً میگفت خلیفه رسول خدا هستیم و مردم هم كهطبعاً النّاس عَلی دینِ مُلُوكِهِم1 اینها هم به همین كیفیت عمل میكردند. حالا اینها واقعاً خلیفه رسول خدا بودند؟! یا اینكه نه، مسئله فرق میكند.
آنچه كه در اختیار مردم هست او را طلب نمیكند و به دنبالش نمیرود. امیرالمؤمنین علیه السّلام بدن پیغمبر را غسل میدهد، بدن پیغمبر را دفن میكند و میداند الان درسقیفه چه دارد میگذرد، همه را قشنگ میداند، ولی چه كار میكند؟ میخندد، میخندد به آنها! میگوید بروند كارهایشان را بكنند. شما كه دیروز را فراموش كردید، هنوز بیست و چهار ساعت نگذشته پیغمبر بالای همین منبر گفت: إِنّی تارِكُم فیكُمُ الثّقَلِین كِتابَ اللَه وَ عِترَتی وَ إِنَّهُما لَن یفتَرِقا حَتّی یرِدَا عَلَی الحُوض در همین مسجد، بیست و چهار ساعت نگذشته بود، ما را فراموش كردهاید، حالا من دنبالتان بیایم؟! بگذارید بروید! من باید به این جنازه برسم، به این بدن پیغمبر برسم، این را الان باید دفن كنم؛ چون خدا از من این را الان خواسته، این مهم است. خلافت اسلامی را خدا از من نخواسته، حكومت اسلامی را خدا از من نخواسته، كشورگشایی به سمت روم و ایران و مصر و یمن و اینها را خدا از من نخواسته، تبلیغ و ترویج این أنام كالانعام را خدا از من نخواسته، كتاب نوشتن را خدا از من نخواسته، رفتن و شمشیر زدن را نخواسته! الان از من چه خواسته؟ ایستادن و بدن پیغمبر را دفن كردن، یا علی مدد، همین! تمام شد! این را فقط خدا از ما خواسته، بایستیم آب بریزیم بدن پیغمبر را دفنكنیم.
- مردم پيوسته روى سنت طبيعى و پيروى از حواس نه از منطق تفكير؛ دين و آئين خود را بر اصل دين حاكمان و شاهان خود قرار مىدهند. امام شناسى، ج ١٠، ص ٤٦.

