دلایل خستگی و عدم توجه در عبادت
9اللَهمّ إنّی کُلَّما قُلتُ قَد تَهَیّأتُ و تَعَبّأتُ و قُمتُ لِلصّلاةِ بَینَ یَدیکَ و ناجَیتُکَ، ألقَیتَ عَلَیَّ نُعاسًا إذا أنا صَلَّیتُ، و سَلَبتَنی مُناجاتَکَ إذا أناَ ناجَیتُ! ما لی کُلَّما قُلتُ قَد صَلُحَت سَریرَتی و قَرُبَ مِن مَجالِسِ التَوّابینَ مَجلِسی، عَرَضَت لی بَلِیّةٌ أزالَت قَدَمی و حالَت بَینی و بَینَ خِدمَتِکَ؟! سَیِّدی، لَعلَّکَ عَن بابِکَ طَرَدتَنی.
«خدایا، چرا حال من اینطور میشود که هر وقتی با خودم میگویم که حالا قدری تزکیه کردم، تهذیب کردم، درونم را پاک کردم، زحمت کشیدم و سریرۀ خود را آماده کردم (مثلاً روزهای گرفتم، انفاقی کردم، صله رحمی کردم و اینها یک حال و مقدّمات خوبی است؛ تا انسان بهواسطۀ آن خوبیِ حال، سراغ خدا برود و باب مناجات برایش باز باشد و من به مجالس توّابین و مجالس ذکر و توبۀ افرادی که به سمت تو و به آستان تو ملتجی میشوند و توبه میکنند، نزدیک میشوم و باید این نزدیکی در من حالِ بهتری ایجاد کند؛ امّا مطلب بعکس میشود و یک گرفتاری، یک بلیّه و یک پیشامدی پیش میآید که مرا از کار میاندازد و اصلاً قدم مرا میلغزاند، و بین من و بین خدمت تو فاصله می اندازد؟!»
او الآن آمده است و میخواهد بنشیند و با خدا صحبت کند، ذکر بگوید، توسّل کند و تدّبر کند؛ یکمرتبه میآیند و میگویند: آقا، بچّه مریض است! نان سنگک میخواهیم! یخ نداریم! بچّه، شیر ندارد! شیشه شکسته و دست بچّه را بریده است! و امثال اینها که به عهدۀ این است دیگر. یا در میزند و میگوید که سُپور میخواهد خاکروبه را ببَرد. تا انسان بلند میشود که خاکروبه را ببرد یا شیشه را از دست بچّه در بیاورد و یا شیر برای بچّه بخرد و دو کلمه با این و آن صحبت کند، آن حال از دست میرود و وقتی سر محرابِ عبادت مینشیند، میبیند هیچ خبری نیست! قفل!! راهها بسته است! چرا اینچنین میشود؟! اصلاً خدایا چرا تو اینچنین موقعشناس هستی که در این وقت بهخصوص، گرفتاری وارد میکنی؟! خب محض رضای خدا، یک ساعت یا نیم ساعت عقب یا جلو بینداز تا ما کارمان را بکنیم، بعد سُپور را بفرست؛ این کار که از دست تو برمیآمد!

