
چیستی حقیقت عزت و علو
چیستی حقیقت عزت و علو
15مرحوم آقا میفرمودند كه یك روز مرحوم آقای خویی در همان زمانی كه در نجف بودند برایشان نقل میكردند. گفتند كه ما در زمان آسید ابوالحسن اصفهانی وقتی راه میرفتیم میدیدیم آسید ابوالحسن اصفهانی وقتیكه میآید در حرم، وقتی در خیابانها حركت میكند راه میرود و علماء و فضلا دور ایشان هستند، ما كنار خیابان میایستادیم و همینطور به ایشان غبطه میخوردیم و با خودم (مرحوم آقای خویی) میگفتم: آیا میشود یك روزی من هم یك همچنین موقعیتی پیدا كنم، یك همچنین بیا و برویی، به یك مرجعیتی برسم؟ بعد میفرمودند: حالا كه به این رسیدیم دیدیم همهاش دردسر است، همهاش وبال گردن است. یك خوابی هم ایشان برای مرحوم آقا نقل كردند، ایشان میفرمودند: وقتیكه مرحوم آسید ابوالحسن اصفهانی از دنیا رفت من یك شب ایشان را خواب دیدم، دیدم صحرای قیامت است و آسید ابوالحسن اصفهانی دارد حركت میكند به سوی حساب، ولی در بین راه او یك كوه عظیمی قرار دارد و این كوه همه از اموال است، مال، طلا، جواهر نقره، اینها به شكل یك كوه عظیمی آمده و ایشان باید این كوه را كنار بزند تا بتواند بروند، نه اینكه برود از بالایش حركت كند، نه باید این كوه را از سر راه بردارد تا اجازه داده بشود كه به سمت قیامت حركت بكند و همینطور ایستاده دارد نگاه میكند دستش را گذاشته میگوید من چكار كنم؟ آقای خویی میگفتند كه من رفتم پیش ایشان و گفتم كه آقا شما چرا ایستادید؟ ایشان میفرمودند: چكار كنم با یك همچنین كوهی كه در مقابل من است چكار كنم؟ ایشان فرمودند كه این چیه؟ ایشان (آسید ابوالحسن) فرمودند: اینها آن اموالی استكه در دنیا پیش من آوردند و من آنها را صرف كردم، حالا گذاشتند جلوی من میگویند باید از اینها رد شوی. بعد مرحوم آقا میگفتند وقتیكه این قضیه را شنیدیم من رو كردم به آقای خویی گفتم: آیا شما هم یك همچنین كوهی در مقابلتان میبینید؟! گفتند: ایشان سرش را انداخت پایین، خیلی رنگش قرمز شد. گفتند: خدا رحم كند خدا رحم كند. همین. خدا رحم كند نشد كار! خدا رحم كند خدا رحم كند! بزرگان چه كردند؟ نه، همه را گذاشتند كنار، هركسی میتواند این كوه را بردارد خودش برود بردارد ما نیستیم، ما اهل كوه برداشتن نیستیم، زور نداریم قدرت و تحمل این بار و اینها را ما نداریم كه برداریم!
