پرهیز از تفاخر و تكاثر
9دیدند عجب! هر چه در ذهنشان بود یادشان رفت. اینجا قضیهاش فرق میكند. حالا رفتید بیرون، چه كار كردید؟ شروع كردند به امیرالمؤمنین تهمت زدن. من تاریخ نمیگویم ها! روی مطالبی كه خدمت رفقا عرض میكنم دقت باید بشود. امیرالمؤمنین به شما حكومت نداد، رفتید پی كارتان، در باغتان، در مزرعهتان، در تجارتتان، در كسبتان. نه! حالا كه نداد باید به زور گرفت! باید به زور گرفت! چطور به زور بگیریم؟ میآییم به علی تهمت میزنیم، علی گرفته عثمان را كشته! ببینید، سیر را نگاه كنید. برای رسیدن به این حكومت باید تهمت زد، باید دروغ گفت، باید نفاق انجام داد و باید مكر و حیله به كار برد. اما حكومتی كه مالك میخواهد انجام بدهد احتیاج به دروغ دارد؟! احتیاج دارد بیاید دروغ بگوید؟! احتیاج دارد بیاید به امیرالمؤمنین تهمت بزند؟! احتیاج دارد برای امیرالمؤمنین خط و نشان بكشد؟! اگر من را به حكومت مصر نگذاشتی فلان میكنم، چه میكنم، فلان مطلب را میگویم، فلان قضیه را فاش میكنم، فلان مسئله را از تو افشاء میكنم! آن هم بگوید حالا به خاطر اینكه چیزی نگوید، بیاییم اینجا بگماریمش! به خاطر اینكه حرفی نزند، بیاییم در آنجا قرار بدهیمش! فلان پست را به او بدهیم، فلان موقعیت را به او بدهیم. آن وقت این میشود حكومت اسلام؟! نه! امیرالمؤمنین این كار را نمیكند. امیرالمؤمنین به دنبال میفرستد و اگر علی نبود مگر مالك قبول میكند؟! مگر سلمان قبول میكند؟!
عمر به سلمان گفت: میخواهم تو را به حكومت مدائن بگمارم. گفت: تو خودت چه كسی هستی كه میخواهی من را بگماری! تو اولًا خودت برو اجازه بگیر! گفت: از چه كسی؟ گفت از همان علی. گفت: عجب! به خلیفه مسلمین ... گفت: بله! تو از چه كسی اجازه گرفتهای آمدی اینجا نشستی؟ آنوقت این بلند میشود میرود حكومت مدائن؟! گفت: حالا چه كار میكنی؟ گفت: اگر مولایم اجازه داد میروم، به تو هم كاری ندارم، اگر اجازه نداد سر جایم نشستهام. گفت: خب برو اجازه بگیر! سلمان پیش علی آمد. گفت یا علی! ببین این به ما بند كرده، آمده ما را رها نمیكند! میگوید برو برای حكومت مدائن! حضرت فرمودند: بلند شو برو، بلند شو برو!

