اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

حقیقت دنیا از دیدگاه مكتب عرفان

14327
عنوان بصری
جلسات

حقیقت دنیا از دیدگاه مكتب عرفان

16
  • ظاهراً صفوان جمّال است یا عبدالرّحمان من در این شبهه دارم آمده بود پیش علی بن یقطین راجع به یك مسئله‌ای صحبت كند. یك فرد عادی است از اصحاب امام صادق علیه السّلام، حضرت در مدینه هستند و علی بن یقطین هم در بغداد. این اهل كوفه بود، آمد در بغداد، نسبت به ظلمی كه به او شده؛ شتری كرایه داده بوده، چه بوده است، هر قضیه‌ای كه اتّفاق افتاده بوده، آمده بوده شكایت كند و حقّش را بگیرد. علی بن یقطین هم حالا سرش شلوغ بوده، چه بوده، و دیده بود حالا مسئله خیلی مهم نیست و ترتیب اثر نداده بوده، و او با حالت شكسته و دل منكسر به كوفه برگشته بود. حالا یك فردی هست و چه اشكالی دارد دیگر حالا، مسائل مهم‌تری وجود دارد! مسائل مهم‌تر، مسائل مملكتی! حالا یكی هم دلش بشكند! خُب به جهنم! بشكند! هزار نفر هم بشكنند! وقتی مسائل مهم‌تر هست، چرا انسان بیاید خودش را به مطالب عادی و پیش پا افتاده وقت خودش را صرف كند! ببینید، رفقا به مسئله رسیدن‌ها! كه چه دیدگاهی وجود دارد. آن فردی كه دارد از بالا به دنیا نگاه می‌كند و آن فردی كه دارد از پایین به دنیا نگاه می‌كند. آن می‌گوید من باید به مسئله مهم برسم، یكی هم به جهنم، حالا قلبش هم شكست شكست. ولش كنید! ولی مطلب این‌طور نیست. شكستن قلب یك نفر شكستن قلب كل عالم است. خیال نكنیم كه فقط قلب یكی می‌شكند، نه! كل عالم قلبشان می‌شكند! و همه‌اینها مثل حلقه‌های زنجیر به هم پیوسته است. خیال می‌كنیم داریم كار درست انجام می‌دهیم. نه! تا اینجا منغمر در دنیا هستیم.

  • چند ماه از این قضیه گذشت، علی بن یقطین آمد برای مكه برای حج، در راه در مدینه گفت خدمت امام برسم، امام را زیارت كنم. دم منزل آمد، شب بود، در زد. خادم آمد عرض كرد كه برو به حضرت بگو علی بن یقطین آمده، وزیر هارون آمده است. خادم رفت به حضرت عرض كرد، حضرت فرمودند در را ببند! راهش ندهید! علی بن یقطین این جوری بود ها! هی می‌گویند ما علی بن یقطین هستیم! شما این جوری هستید؟! در را بست. یك مرتبه اصلًا زیر و رو شد، به هم ریخت. من به دستور امام هستم، الان هم كه وقت غیر مناسب نیست، ساعت دوازده و یك نیست كه بیایند در منزل را بزنند! یك وقت ما اینجا تقریباً ساعت حدود دوازده و نیم، یك بود، من طبقه بالا مشغول نوشتن بودم، یك مرتبه دیدم در زدند، در پایین را زدند، بالا را زدند، وسط را زدند، ساعت یك! آمدیم گوشی را برداشتیم، بفرمایید كیه آقا؟ گفتیم مسئله‌ای پیش آمده؟ گفت: سلام علیكم! جنابعالی حضرت آقای فلان هستید؟ گفتم بله بنده تقریباً این‌طور هستم. گفتند ببخشید ما از اصفهان آمدیم می‌خواهیم شما را زیارت كنیم. گفتم ساعت یك بعد از نصف شب؟! گفتم یك بعد از نصف شب آمدید بنده را زیارت كنید؟! اگر اجازه بفرمایید چند دقیقه ببینیم و برگردیم! گفتم نخیر! اجازه نمی‌فرمایم! برگردید در مسافرخانه بخوابید تا فردا ببینیم كه چه خواهد شد. دیگر هم از این كارها نكنید! ساعت یك بلند نمی‌شوند جایی بروند آن هم علی بن یقطین وقت غیرمناسبی نیامده بود، وقت مناسب بود. خیلی تعجب كرد، خیلی وضعش به هم ریخت.