فلسفه خلقت شیطان
5دو بدین چنگ و دو بدان چنگال ** یك به دندان كه شیر غرّان را
وضعیت مشخص است. امام صادق علیهالسّلام چه احساسی در این مسئله دیدهاند كه به این كیفیت مطلب را بیان میكنند؟ یك نمونه را من برای شما عرض كنم، یك نمونه كوچك كه اگر به شما بگویم بعید میدانم اصلاً كسی تعجّب نكند، و نگوید مگر ممکن است این مسئله اتّفاق بیفتد. وقتی كه مرحوم آقا میفرمودند: باید بدانید كه از چه شخصی داری تقلید میكنی و او را بشناسی, مسئله، مسئله شوخی نیست یك زندگی به این بستگی دارد، یك حیات به این بستگی دارد، یك رشد به این بستگی دارد، ما در خانه گرفتیم نشستهایم: آقا برو از او تقلید كن دیگر! خب چه اشكال دارد؟ برو آقا تقلید كن دیگر! برو اینجا دیگر! برو آنجا! دو قضیه میگویم این یك قضیه، یك قضیه دیگر هم الآن یادم آمد.
یك روز به اتّفاق ایشان ما رفتیم نماز جمعه در مصلای بیرون مشهد، ایشان تا جائی كه برایشان صحت و سلامتیشان اجازه میداد و موقعیت خاصّی و معذوراتی نداشتند در نماز جمعه شركت میكردند. ما هم همراه با ایشان میرفتیم، تنها هم میرفتیم، تابستان بود و هوا بسیار گرم بود و وسیله نقلیه در یك فاصله بعیدی توقف كرده بود و از آنجا تا محل نماز فاصله زیادی را طی میكردیم من همینطور احساس میكردم که ایشان خیلی عرق میریختند، همینطور ایشان در یك تعب و در یك سختی این راه را طی میكردند حالشان هم خیلی حال مساعدی نبود، رفتیم نماز خواندیم و حالا بگذریم از این كه قبل از خطبه یك شخصی آمد و چه مطالبی را گفت! چه افاضاتی را داشت! بعد از اینكه نماز تمام شد، هوا بسیار گرم و بخاطر جمعیت زیاد در راه گیر كرده بودیم، در این حال ایشان چشمشان افتاد به یك فردی كه دو تا پایش را از دست داده بود، در همین جنگ عراق با ایران، در این جنگ هشت ساله كه استكبار و كفر جهانی واقعاً این مسئله را تحمیل كرده بود بر ما، این پاهای خودش را از دست داده بود و سوار یكی از این موتورهای كوچكی كه دو نفر مینشینند بود و در كنارش عیالش هم نشسته بود و اینها در این وضعیت گیر كرده بودند، مثل خود ما كه در این جمعیت گیر کرده بودیم، منتهی خب ما ایستاده بودیم و راه میرفتیم ولی این بندگان خدا گیر كرده بودند و در یك وضعیت بسیار غیرمناسبی قرار گرفته بود و حال این هم بهم خورده بود و عیالش هم خیلی نگرانش بود و هی او را باد میزد و... هوا خیلی گرم بود، خیلی، گرمای بسیار زیادی بود كه خود ما از طاقت رفته بودیم. بسیار هوا، هوای گرمی بود. من یك مرتبه دیدم چشم مرحوم آقا افتاد به این شخص كه اینطور است, یكی دو دقیقه نگذشت یك مرتبه من دیدم كه ایشان دارند گریه میكنند، چه گریهای! و من متوّجه شدم قضیه از چه قرار است. ایشان این وضعیت این بنده خدا را كه به این وضع دیدند، به این موقعیت دیدند، چه مسائلی در ذهنشان تداعی شد و چه افكاری برایشان پیدا شد و چه... و اصلاً ایشان نمیتوانستند دیگر روی پایشان بایستند، ایشان همینطور انقلاب عجیبی پیدا كرد كه اصلا جرأت اینكه یك كلمه ما با ایشان حرف بزنیم را نداشتیم، همینطور آمدیم در ماشین نشستیم و آمدیم منزل، ایشان همینطور در خودشان بودند و جلسه عصر جمعهشان هم تعطیل شد، یعنی آنقدر این منظره برای ایشان سخت آمد و ناگوار آمد كه عصر هم نتوانستند در آن جلسهای كه قرار بود شركت بكنند و شب هم فشارشان به نوزده و بیست و یك و اینها رسیده بود. من وقتی كه شب فشار ایشان را گرفتم حدود شانزده بود روی بیست و یك بیست و دو به ایشان نگفتم گفتم كه مثلاً حالا یك مقداری بالاست و ایشان هم دیگر سؤال نكردند از من.

