
راه وصول به معرفت : عبور از نفس و خواستههاى آن
راه وصول به معرفت : عبور از نفس و خواستههاى آن
10بعد از وفات رسول خدا صلّی اللَه علیه وآله و سلم كه حكومت و خلافت را از امیرالمؤمنین گرفتند دو نفر آمدند پیش امیرالمؤمنین؛ یكی عباس بود عموی امیرالمؤمنین و رسول خدا و یكی هم ابیسفیان. عباس آمد گفت: یا علی تو دست بیعت را به من بده و اجازه بده من با تو بیعت بكنم و به مصلحت تو من اقدام كنم آنوقت خواهی دید كه دو نفر در مقابل تو نمیتوانند بایستند. ابوسفیان هم گفت: اجازه بده ما به تو كمككنیم تمام خیابانها و شوارع مدینه را من از سواره نظام و پیاده نظام پُر میكنم. امیرالمؤمنین به عباس فرمودند كه مسئله گذشته است و به ابوسفیان هم گفتند همه این فتنهها زیر سر خودت است خیال كردی من خبر ندارم.
همین امیرالمؤمنینی كه شبانه بلند میشود میرود منزل یكی یكی افراد و دم در یا میرود در منزل مینشیند و گاهی خود حضرت زهرا سلام اللَه علیه هم همراهی میكند. افراد سرشناس، نه اینكه هر جایی برود، افراد سرشناس محل، افراد سرشناس مدینه، افراد سرشناس آنهاییكه بیعت كردند و به آنها میگوید: دو ماه پیش را شما فراموش كردید؟ غدیر را خودت داشتی تماشا میكردی! این امیرالمؤمنینی كه اینطور میرود برای اتمام حجت، وقتی ابیسفیان به او میگوید تو قول همكاری به من بده من تمام مدینه را برایت از سواره نظام پُر میكنم. میگوید: برو پی كارت.
این قضیه چیست؟ چطور بین این دو قضیه جمع می شود؟ این معلوم میشود درعیناینكه امیرالمؤمنین خود را مكلّف میداند برای رسیدن به خلافت، این رسیدن را به هر نحوی نمیخواهد. رسیدنی كه در او عزّت باشد، رسیدنی كه در آن عزّت الهی محفوظ باشد، آن رسیدن است نه اینكه به هر نحوی كه جنازه پیغمبر روی زمین است فوراً داعی خلافت افتاده توی كله آقایان!! این میشه حقه بازی! میروند سقیفه درست میكنند و حالا كه را خلیفه بكنیم؟ و چه كسی را برای این مقام برگزینیم؟ پیغمبر از دنیا رفته و قضیه هنوز شلوغ است ما علی و اطرافیان او را در امر انجام شده قرار بدهیم این میشود كلك و حقهبازی! حقهبازی كار اهل سیاست است!
