
مراتب انفاق در راه پروردگارمتعال (۲)
مراتب انفاق در راه پروردگارمتعال (۲)
17یكی از اینها می گفت من در منزل نشسته بودم خودش به من گفت می گفت دیدم جمعیت در یك قضیه ای می رود، صدا، صدای اسلام است ندا، ندای اسلام است همه داد می زنند، بیایید به داد اسلام برسید، الله اكبر، كذا، فلان، گفتم خدایا، یعنی من اینجا نشستم این مردم می روند، جانشان را هم می دهند دیگر، بالا خره مسئله، مسئله شوخی نبود، دائم نشستم با خودم ور رفتن دائماً آقا را آوردم، آقا را بیرون كردم، آقا را آوردم تو خانه، بیرون كردم، ....، آخر الأمر غلبه كردیم. گفتیم یاعلی، راه می افتیم می رویم یك جوری مسئله را سر و تهش را هم می آوریم، یك مقداری از یكطرف آنهم می فهمد، می فهمد كه سكوت در اینجا به معنای نفی و سلب است نه به معنای اثبات و ایجاب می گفت: آمدم و گفتم اقلّاً بروم و با اینها همراهی كنم، حالا تا فلان مقصد نروم ولی یك مقداری همراهی را می كنم، آمدم یكربع با اینها حركت كردم، راحت شدم، الحمد ل له، به همین یك مقدار مسئولیت را پذیرفتم، تعهّد نسبت به این را انجام دادم، تكلیف را انجام د ادم ولی خوب بالاخره از ترس آقا هم برگشتیم به منزل كه یكوقتی خلاصه از جایی، تیر غیبی، فلان بیاید و این حرفها در رفتیم، گفتم: همین یك ربعی كه رفتی در جهنّم رفتی، بدون دستور حركت كردی، چرا رفتی؟ چرا رفتی؟ چرا رفتی؟ نظیر این قضیه برای بنده هم اتّفاق افتاد.
انسان نباید ... مسئله شجاعت و اینها به جای خودش محفوظ یكروز مرحوم آقا به من گفتند: آقا این كتاب را در این ساعت بردار ببر فلان جا بده ما آمدیم، در كوران تیر اندازی وتیر باران و در آن موقعیت بسیار مهمّ وخطر ناك در مركز طهران بود اتّفاقاً همان ساعتی كه ما می رفتیم، همان ساعتی كه ما می رفتیم، ایشان گفتند باید بروی این را به فلان جا، به فلان موقع برسانی هیچ جای دیگر هم نبود بالاخره اگر جایی باشد انسان می رود و مسیر را انتخاب می كند فوراً من فكر كردم آقا گفت برو، بسیار خوب، مسیرم از همین جاست، تانك آمد ودر جلوی من ایستاد وتیر اندازی كرد یعنی اینهایی كه می گویند فرض بكنید كه چیه ..... اگر به اندازه اینی كه الآن شاید شما یك تكانی خورده باشید به این اندازهی شما، من تكان نخوردم به همین واین را هم در همان موقع می دانستم لعلَّ این بیاید مارا بگیرد و برود یعنی این را هم می دانستم با توجه به این قضیه، چرا؟ گفتند این را برو بردار بده، برو بردار بده ومسیر هم از همین جاست دیگر و مسیر دیگری هم وجود ندارد باید بروی. زدند، زدند كه زدند، آن موقع كلّه مان هم یك خورده بو قورمه سبزی می داد، خیلی حالا منّت نگذاریم سر خدا و ...، نه یك آدم بی باكی هم بودیم گفتند: برو، امّا همین، دریك موقعیت دیگر نه! نباید این كار را انجام بدهیم و میل و اشتیاق خیلی زیاد بود و انسان باید با یستد، نباید حركت كند، آنجا اگر برود هر قضیه هم پیش بیاید، می شود چی؟ می شود شهیدها! آن می شود شهید، آن می شود شهید اینجا هر قضیه پیش بیاید می گویند شهید راه حمار، مگر نبود در زمان پیغمبر؟ رفت بجنگد الاغ سفید قشنگی بود گفت می روم، می زنم الاغه را بر می دارم سوارش می شوم، رفت و اتفاقاً او زد تو سرش و افتاد زمین حضرت فرمودند شهید خر شده، آن خر سفیدی بود رفت آن را بگیرد، رفت آن را بگیرد نرفت كه كافر را بكشد.
