زمینه های امید به پروردگار و آثار آن در بنده
16ذنُوبُنا بینَ یدَیک؛ «گناهان ما هم که جلوی تو حاضر است و ما معترف به این گناهان هستیم.»
«نَستَغفِرُک اللَهمَّ مِنها.
و ما هم نمیگوییم: گناه کردیم، عمداً کردیم، چه کردیم چه کردیم! در این زمانه انسان باید ایده آلالفکر باشد، روشنفکر باشد؛ آن زمان که مردم عبادت میکردند و گناه نمیکردند، آن زمان جمود و تحجّر بود، آن عصر حجر بود! حالا که علم بالا رفته، موشک رفته به کرۀ فلان رسیده است دیگر این حرفها یعنی چه؟! گناه یعنی چه؟!
نَستَغفِرُک اللَهمَّ مِنها؛ «ما از این گناهانی که کردیم استغفار میکنیم!» اصلاً معترف هستیم به اینکه خطا کردیم؛ ای پروردگار، ما از تمام این گناهان استغفار میکنیم!
«ونَتوبُ إلیک؛ و توبه میکنیم و رجوع میکنیم به سوی تو!»
ذنوب وگناه بنده درمقابل نعمتِ محبّت پروردگار
تَتَحبَّبُ إلینا بالنِّعَم و نُعارِضُکَ بالذّنوب.
«تو دائماً با ما دوستی میورزی بهواسطۀ نعمی که به ما میدهی؛ یکی پشت سر دیگری، دیگری... ! یکی از این نعمتهایی که به ما میدهی، بالاترین نعمت، محبّت خودت را در دل ما وارد میکنی و ما به عوض اینکه دائماً محبّت تو را در دل خود بپرورانیم در مقابل این محبّت به گناه معارضه میکنیم!»
صد در صد مطلب به عکس است ها! خداوند علیّأعلیٰ به انسان نعمت میدهد و بهواسطۀ این نعمت، محبّت خودش را داخل در دل انسان میکند، انسان بایستی در مقابلش محبّت به پروردگار بدهد، کارهایی را انجام بدهد که موجب رضا و محبّت او باشد که او هم انسان را دوست داشته باشد ولیکن آنچه را که انسان در مقابل نعمتی که ایجاد محبّت کرده انجام میدهد، ذنوب و گناه است! خُب به وجود میآید.
بعد از حسابرسیِ نفس، اعتماد انسان یکسره به سمت خدا میرود
آخر ما بندهایم و او خداست! اینجا حسابها دارد جدا میشود دیگر؛ تا وهلهای که این حسابها دقیقاً رسیدگی نمیشد، کارهای ما با خدا مخلوط بود! ما یک قدری از صفات امکان به خدا میدادیم و یک قدری از صفاتِ وجوب به خودمان؛ خودمان را یک پارچه خدا میدانستیم، یک کدخدایی میدانستیم، خدا را هم خُب مَلَکالمُلوک میدانستیم ولی یک خُرده از آثار امکان و ضعف و... را خواهی نخواهی لا به لای تعریفهایی که نسبت به ذات مقدّس او میکردیم، برای او قائل بودیم! خدا و ما با همدیگر مخلوط و ممزوج شده بود، ولی این قِسم که حساب کردیم [دیدیم] نه، ما کنار زده شدیم و خدا رفت بالا، خیلی بالا و ما خیلی عقب رفتیم! به اندازهای عقب رفتیم که دیگر اصلاً خجالت میکشیم که صحبت از خوبی و احسان و نعمت و عبادت و امثال اینها را بکنیم؛ دیگر هیچ هیچ هیچ! خدا هم روشن شد که چه خدایی است: «ایُّ جَهلٍ لا یسعُه جودُک!»، «أنت الجوادُ الَّذی لا یَضیقُ عَفوکَ و لا یَنقُصُ فضلُک!»؛ اینقدر او سعه رحمت دارد و جودش سعه دارد! پس وقتی این حساب که روشن شد، انسان یک خُرده راحت میشود؛ و آن این است که خدایا، ما بنده هستیم وبیچاره وممکن و...، وتا رحمت تو شامل حال ما نشود، فایده ندارد! ما تا هنگامی که به وجود خود متّکی باشیم و به قول فوکولیهای آخرالزّمان، تا اعتماد به نفس (!!) داشته باشیم، کارمان درست نمیشود و بارمان بار نمیشود! باید اعتماد به خدا داشت؛ نفس را باید با آتش سوزاند!

