
دیدگاه مكتب اسلام نسبت به كیفیت ارتباط و تعامل میان زن و شوهر
دیدگاه مكتب اسلام نسبت به كیفیت ارتباط و تعامل میان زن و شوهر
10این همیشه بوده، همیشه این مسئله بوده كه بشر نمیخواسته در مقام امتثال و مقام اطاعت، دربست آنچه را كه به او القاء میشود بپذیرد. مینشسته انتخاب میكرده، دستچین میكرده، بعضیها را قبول میكرده، بعضیها را رد میكرده. چون دستش به خدا نمیرسد، میگوید: خدا را قبول داریم. خدا كه ما را خلق كرده قبول داریم، اما همین كه نوبت به پیغمبر و مقام اطاعت و امر و نهی كه میرسد، میگوید: قبول نداریم. هان چرا خدا را قبول داری؟ چون دستت به خدا نمیرسد. خدا هم دستش به تو نمیرسد. یعنی او در مقام غیب است، تو در مقام ظاهری. اینطور نیست كه بلند شود بیاید پایین و بگوید: هرچه كه پیغمبر من گفت، او را بپذیرید! نه، او در مقام غیب است.
میگوید ما خدا را قبول داریم. خدا را قبول داری، پس چرا حرف پیغمبرش را گوش نمیدهی؟ عین منطق جناب عمر، ایشان هم همینطور بود. تا آنجایی كه اوامر و نواهی رسول خدا با خواستهای او منطبق بود، قبول میكرد. ولی اگر منطبق نبود، قبول نمیكرد. بارها خودش گفته بود كه: انا زمیل مُحَمَّد1 من همپایه و همدوش با این مرد هستم. یعنی اینطور نیست كه در تفكّرات خود كاملًا در مقام اطاعت باشم. بعضی حرفها را میپذیرم، بعضیهایش را نمیپذیرم. لذا منتظر بود همینكه پیغمبر از دنیا رفت بعد از خلافت آن اوّلی آمد احكام الهی را تغییر داد. حَىّ عَلَى خَيرِ العَمَل را برداشت. مُتعه را برداشت، حج تمتّع را برداشت، نماز تراویح كه فرادی خوانده میشد دستور داد آن را به جماعت بخوانند. یعنی احكام را آن مقداری كه با فكر خودش و با مسائل خودش، با شاكله خودش منطبق بود، آنها را میگرفت و بقیه را طبق دلخواه خودش عوضمیكرد. این چیست؟ این همین است. خدا را قبول داریم، ولی رسول خدا را قبول نداریم. عمر به پیغمبر اكرم میگفت چه كسی به تو گفته كه این حرف را انجام بدهی؟ بارها میشد عمر خدمت رسول خدا میرسید و میگفت: چه كسی گفته كه تو این حرف را بزنی؟ چه كسی گفته كه تو این كار را انجام بدهی؟ اینها برای این بود كه نمیخواست آنچه را كه مخالف با طبع اوست او را از رسول خدا بپذیرد. در نتیجه خود را در حصر جهالت و در محدودیت نادانی خود محبوس كرد و نگذاشت كه این نفس رشد كند، نگذاشت كه از محدوده جهالت بیرون بیاید، هی برای رسیدن به آن نقاط وجودی خود و هواهای خود ... به جای اینكه به دنبال راهی باشد كه او را بگذراند، به دنبال راهی برآمد كه او را محصور كند. به جای اینكه به دنبال مسیری بیاید كه این پردههای جهل را از او بزداید، به دنبال راهی آمد كه پردههای بیشتر بر جهل او بیندازد. این چیست؟ این نتیجهاش در نهایت همین است كه در همان مرتبه جهالت انسان میماند و از آنجا حركتی نمیتواند بكند.
- ١. الغدير، ج ٦، ص ٢١٣
