توحید محوری و حقمداری در امور فردی و اجتماعی سالکان إلی اللَه
21سؤال سوم گفت: نمیدانم. گفت: پس برای چه این عمامه را بر سر گذاشتی؟ گفت: این عمامه به آن مقداری است كه میدانم. آن مقداری كه نمیدانم اگر عمامه باشد، باید عمامهام به ثریا برود. راست گفته بنده خدا. ما هم همینیم، محدودیت داریم. مگر فكر و سعه ما چقدر است؟!
مرحوم آقا رضوان اللَه علیه میفرمودند: گاه گاهی من مسائلی از مرحوم علامه طباطبایی میپرسیدم. ایشان میگفتند: آقا نمیدانم. همینطوری، خیلی صریح. گفتم: آقا اختیار دارید، كم لطفی میفرمایید. میگفتند: خیر، كم لطفی نمیفرمایم، نمیدانم. نمیدانم. شاید هم نمیدانستند. این صداقت مرد است. واقعاً همین این مردی است كه میشود به او اعتماد كرد. نه اینكه نداند و بگوید میدانم.
یكی از اطبای سابق خدا رحمتش كند مرحوم دكتر مهدی آذر، از رؤسا و از افراد درجه یك جبهه ملی ایران بود. مرد نمازخوانی بود و خیلی هم رُك و صریحالهجه بود. ما به ایشان مراجعه میكردیم در همان زمان سابق و بسیار مرد متخصص و بسیار وارد و خیلی راست بود. چیزی را كه نمیدانست میگفت: من نمیدانم، خیلی صریح. بنده خودم یك وقتی راجع به ناراحتی معده به ایشان مراجعه میكردم. زخم معده كه داشتم به ایشان مراجعه میكردم. یك روز رفتم وارد اتاق شدم، مریض دیگری در آنجا بود و خودم شنیدم كه گفت: آقا من این مرض شما را تشخیص ندادم. شما به فلان دكتر به این آدرس مراجعه كنید. جلوی خود من، چقدر خوب است. باید همینطور باشد یا اینكه بگوید نه، یا عبارتهای قلمبه سلمبه و این حرفها سر مریض بار كند و او هم خیال كند كه خبری است، و بعد هم فرض كنید كه او را سركیسه كند و او هم برود. نه! نمیداند، بگوید نمیدانم. بشر همین است.
از همین مسائل و اینها خوانده بود. یك وقتی با مرحوم آقا بودیم قبلًا من دچار یك ناراحتی شده بودم در سن طفولیت، یادم است سوء هاضمه پیدا كرده بودم، با مرحوم آقا پیش ایشان رفته بودیم. ده سالم بود، سال چهارم یا پنجم. ایشان از منسؤال كرد ناراحتی تو چه است؟ گفتم: من خیلی حوصلهام سر میرود! گفت: مثلًا چطور؟ گفتم: مثلًا وقتیكه پشت سر آقا برای نماز خواندن كه میایستم، نماز را طول میدهد، حوصلهام سر میرود. خندید و آقا هم نشسته بود و این شعر عربی را خواندند.

