توحید محوری و حقمداری در امور فردی و اجتماعی سالکان إلی اللَه
19این نكته بسیار نكته مهمیاست! حالا این مسئله چه خواهد شد، این دیگر در اختیار ما نیست. اگر من این عمل را انجام ندهم به كجا میانجامد، در اختیار ما نیست. چرا؟ چون دنیا در اختیار ما نیست. ما غصه چه كسی را بیاییم بخوریم! غصه خودمان را بخوریم یا غصه خدا را؟ خدا میگوید: غصه من را نخور. ما غصه خودمان را بیاییم بخوریم یا غصه دین را؟ خدا میگوید: غصه دین را نخور، دین مال من است. بعضیها تصور میكنند كه وقتیكه به انسان مراجعه میكنند ما باید بیاییم از دین دفاع كنیم. نه، ما از دین دفاع نمیكنیم. ما فقط بیان میكنیم. میخواهید گوش دهید میخواهید گوش ندهید. وظیفه ما دفاع نیست. دفاع از دین وظیفه امام زمان است. ما وظیفهمان دفاع نیست.
ما این درسها را خواندیم تا آنچه را كه ائمه فرمودند برای مردم بیان كنیم. به ما مربوط نیست هركه میخواهد گوش بدهد، هركه میخواهد ندهد. آنكه قیم دین است ببینید مطلب دارد حساس میشود! ببینید چه میخواهم عرض كنم آن كسی كه قیم دین و ولی دین است و دفاع از دین بر عهده اوست، امام زمان است نه من و امثال من. وظیفه ما بیان مطلب برای مردم است، میخواهند عمل بكنند یا میخواهند نكنند. ما همین وظیفه را داریم. صدسال عمل نكنند، به ما چه؟! صد سال گوش ندهند، به ما چه؟! دین صاحب دارد.
مگر مطلب حضرت عبدالمطلب و ابرهه را به شما نگفتم؟! ابرهه با فیلها و یال و كوپال آمد مكه را خراب كند. به دستور نجاشی آمد مكه را خراب كند. آمد در بیرون مكه، فیلها را آورده بود، منجنیق آورده بود، بگیرد و بزند و كعبه را داغون بكند. بعد به خاطر مسائلی كه پیش آمد. به حضرت عبدالمطلب خبر دادند و ایشانآمد پیش ابرهه. حضرت عبدالمطلب خیلی جلالت داشت. حضرت عبدالمطلب خیلی مقام داشت. بیش از صد سال از عمرش تجاوز كرده بود و اهل معرفت و اهل باطن بود. حضرت عبدالمطلب از اولیاء اللَه بود. آمد پیش ابرهه، آن جلالت، عظمت، ابهت حضرت عبدالمطلب ابرهه را گرفت و بلند شد و آمد حضرت عبدالمطلب را كنار خودش نشاند. آن ابرهه با آن كذا و با آن مسائل، آمد كنار خودش نشاند. ترغیب كرد تشویق كرد، قدم رنجه فرمودید اینجا آمدید، مطلبی دارید؟، صحبتی دارید؟، درخواستی دارید؟، حضرت عبدالمطلب گفت: شنیدم سربازان تو شترهای مرا گرفتند. بگو بیایند پس بدهند. عجب! چه فكر میكردیم چه شد! ما خیال میكردیم این حالا میآید شفاعت میكند كعبه را خراب نكن! و گفته بود اینجا اگر شما شفاعت میكردید كه كعبه را نگه دارم، من برمیگشتم و از هَدم كعبه خودداری میكردم. یكدفعه یك نگاهی به حضرت عبدالمطلب كرد و گفت: ما جور دیگری از شما توقع داشتیم! شما این همه راه آمدید برای اینكه شترهایی كه از شما سربازان من گرفتند پس بدهم؟! حضرت عبدالمطلب گفت: من مالك شترهایم هستم، كعبه مالك دارد. خداحافظ و رفت. نیامد شترهایش را بگیرد، آمد به او درس بدهد! بگوید كه مواظب باش من سنگ كعبه را به سینه نمیزنم. سنگ كعبه به سینه زدن، فضولی در كار خدا است. من در كار خدا فضولینمیكنم. شترهایم را به من بده، من بروم پی كارم. و للبیت ربٌّ، بیت صاحب دارد. به من چه مربوط است؟! این را میگویند ولی!

