لقای خداوند آرزوی عظیم سالکان و علت تطهیر گناه
11عَلّامُ الغُیوب؛ «به غیب و پنهان خوب آشنا هستی!»
عدم تعجیل خداوند به عقوبت گناهکاران
تَستُرُ الذَّنبَ بِکَرَمِکَ و تُؤَخِّرُ العُقوبةَ بِحِلمِک؛ «گناه را میبینی امّا به کرم خودت میپوشانی! رویش پرده میکشی! عقوبت میتوانی بکنی و امّا به حلم و بردباریات مدام تأخیر میاندازی!»
مدام تأخیر میاندازی، میاندازی، تا یک کاری از این بندۀ مؤمن سر بزند و بهکلّی دست از عقوبت برداری! دائماً عقوبت را تأخیر میاندازی، تعجیل نمیکنی به عقوبت!
فَلَکَ الحَمدُ عَلیٰ حِلمِکَ بَعدَ عِلمِکَ و عَلیٰ عَفوِکَ بَعدَ قُدرَتِک.
«پس ای پرودرگار، حمد اختصاص به ذات مقدّس تو دارد که بعد از اینکه علم داری، بردباری میکنی! و بعد از اینکه قدرت داری، عفو میکنی!»
فضیلت همراهی حلم با علم در خداوند و در متّقین
اگر کسی علم ندارد و حلم میکند، این مهم نیست! امّا شخص عالم اگر حلیم باشد، این خیلی مهم است؛ خیلی مهم است! چون علمْ قاطع است دیگر و در مقابلِ علم، هر خطائی که از هر کس سر بزند، آن حربۀ علم آن را میبُرد و ردّ میکند؛ تا خطا سر زد، علم میگوید: غلط است، برو کنار!
طبیبهای سابق را ندیده بودید، حکیمباشیها که واقعاً عالم به فنّ خودشان بودند و آشنا! مردم جرأت نداشتند با آنها صحبت کنند، تا میآمد صحبت میکرد قلم و دوات را پرت میکرد بیرون [و میگفت]: ساکت شو! نسخه میدهم، برو بنویس بردار بیار! چون آخر این مریض میخواهد برود پیش آن دکتر و طبیب و حکیم باشی درد دل کند: آقا این دوائی که من خوردم، توی این گوشم باد کرد، توی چشمم فلان شد، دلم غُرّ و غرّ کرد! حالا آن [طبیب] همه را خبر دارد و وقتش را نمیخواهد به این چیزها تلف کند، این خیال میکند آن دکتر نمیداند آنوقت تمام این خصوصیّاتِ اثر دوا را میخواهد برایش شرح بدهد، آن هم که علمش قاطع است میزند در دهنش: ساکت! لذا حکیمباشیهای سابق همه اصلاً ـ گفتم ـ بداخلاقاند، حلیم نبودند دیگر، طاقت نمیآوردند! حالا دکترهای امروز که خیلی حلیماند با مردم مثل هلیم(!!) رفتار میکنند، اینها چیزی دستشان [نیست]! خبری نیست! به همین خنده و به همینها کلاه مردم را برمیدارند! مثل کسبه که مالیه ندارند مالها را همه بانکها بردهاند، چنته خالی است، صندوق خالی است، آنوقت مشتریها که میآیند به خنده و بفرمایید و اینها میخواهند جیبشان را خالی کند، خلاصه با اخلاق و خنده جیب مردم را خالی میکنند. البته بعضی، نه همه؛ امّا یک بعضی که اکثریت را گرفته یکدانه مانده برسد به اینکه آن را بگیرد!

