اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مشورت به عنوان رکن اساسی دركیفیت تدبیر امور اجتماعى

14237
عنوان بصری
نسخه عربی

مشورت به عنوان رکن اساسی دركیفیت تدبیر امور اجتماعى

13
  • اینجاست كه امام هادی علیه‌السّلام همان طوری كه امروز فرمودند رو به آن شخص می‌كند كه می‌گوید: در جایی كه امر مشتبه بشود چه باید كرد؟! حضرت می‌فرماید: عقلت را بكار بیانداز، عقلت را به كار بیانداز! خب بلند شو برو ببین. یك، گیرم دیدی، بنشین فكر كن، اصلًا تو برای چی زنده‌ای؟ برای چه زندگی را می‌خواهی، برای چی می‌خواهی؟ امام تو الآن مسلم را فرستاده، امام تو الآن نماینده‌اش را فرستاده، حضرت در نامه‌ای كه برای اهل كوفه می‌نویسد، می‌فرماید: برادر خودم را به سوی شما فرستادم، از مسلم خطاب برادر می‌كند، اخی، برادر خودم، آن وقت تو برمی‌داری پشت می‌كنی؟! حالا پشت به مسلم كردی هیچ، دیگر چرا به جنگ امام حسین می‌آیی، هان! آن پشت به مسلم كردن جنگ امام حسین هم به دنبال دارد، آن جا سرت را انداختی پائین گفتی انشاء الله خدا نمی‌بیند. دیگر مسجد را ترك كردی، دیگر رفتی منزل، خدا گفت: خیلی خُب تو خیال كردی من نمی‌بینم! من هم راجع به بقیه مسائل چشمم را می‌بندم. دیگر خودت می‌دانی! خدا هم كه چشمش را ببندد دیگر واویلا. دیگر ببین به سر این بنده چه می‌خواهد بیاید. بلند می‌شود می‌رود سر امام حسین را هم می‌برد. حالا پشت سر مسلم بود و بعد هم نماز را ترك كرد، بعد می‌رود پسر پیغمبر را هم می‌كُشد. اگر دستش می‌رسید پیغمبر را هم می‌كشت. پیغمبر را هم می‌كشت. این قضیه چیست؟! این به خاطر این كه فهم را انسان به كار نیانداخته، رسول خدا وقتی یك مطلب را می‌فرماید دیگر چون و چرا نباید در آن كرد. (إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ* وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ)1 در جنگ احد رسول خدا آمد مردم را جمع كرد كه راجع به جنگ احد چكار كنیم، چكار كنیم؟ خب یك عدّه نیامدند آنجا بگویند: یا رسول خدا هر چه كه شما گفتی، خب ما گوش بدهیم. هر چه شما گفتید گوش بدهیم. یعنی واقعاً به اندازه یكی بالاتر از خودش اینها رسول خدا را قبول نداشتند. یك خرده بالاتر، شما برای طرح این منزل اگر بخواهید تغییر پیدا كند، یك نفر را می‌آورید، وقتی كه به او اعتماد دارید، هر چه می‌گوید گوش می‌دهید، ما الآن كاری نداریم كه رسول خدا چه هست و قاب قوسین است و تمام عوالم در اختیار او است و اشراف به همه مسائل دارد و چه دارد و چه دارد، به عنوان یك فرد برتر می‌دانستید شما یا نمی‌دانستید؟! یك خرده بالاتر از خودتان! یكی گفت: اینجا. حضرت فرمود: در مدینه بایستیم و دفاع كنیم یا این كه برویم بیرون؟! بعضی‌ها گفتند: این طور. رسول خدا آمد بودن در مدینه را ترجیح داد كه در مدینه باشیم و وقتی كه كفّار می‌آیند، مشركین می‌آیند، ما دفاع كنیم، یك مرتبه یك عدّه بلند شدند من جمله همین حمزه، همین حمزه عموی پیغمبر خُب مرد بزرگی است، مرد با شرافتی است، مرد فداكاری است، تمام زندگی خودش را برای‌پیغمبر گذاشته، اینها همه درست، ولی جناب حمزه با كمال معذرت، با كمال عذرخواهی، با كمال ادب، با كمال تواضع، ما این مطلب را متواضعانه باید عرض كنیم و به شفاعت شما امیدواریم! حضرت حمزه باید بیاید از ما شفاعت كند! خیال نكنید، ولی جا به جای خود! گفت: حساب حساب كاكا برادر! هر چیزی در جای خود، شما در قبال رسول خدا نمی‌بایستی بگویید: برویم بیرون. خُب حالا فكر چه را كرد حمزه؟ بَه من پهلوان اینها می‌گویند: بلند شویم بیائیم توی مدینه بجنگیم! این كار عَجزه است، این كار آدمهای ترسو است كه بروند در خانه‌ها و از پشت بام‌ها سنگ بیاندازند. نمی‌دانم در كوچه‌ها، این حرفها چیست، پهلوان باید برود در بیابان، تو صحرا مقابله كند! این هم كه می‌گفت این هم برای خدا می‌گفت، یعنی می‌گفتش كه مشركین بیایند ببینند ما رفتیم در كوچه‌هایمان قایم شدیم! یكی از آن طرف سنگ بزند، یك كسی از این طرف، نه، بیایند ببینند شجاعت مسلمین را ببینند! فداكاری مسلمین را ببینند! خب می‌دانست دیگر؟؟؟ هماوردهایش آنجا كی‌ها هستند، آنها هم بالاخره پهلوانهائی داشتند، عارش می‌آمد كه فرض كنید حمزه رفته دارد در كوچه‌ها می‌جنگد! رفته توی كوچه‌ها سنگر درست كردند! راست می‌گوئید بلند شوید بیائید توی خیابان، بلند شوید بیائید توی بیابان، توی صحرا، آنجا خلاصه نبرد تن به تن و جنگ و جنگ پهلوانانه، این این حرف را زد و دیگران هم می‌گویند: راست می‌گوید و پشتشان گرم شد. و گفتند كه: بله ما جنگ‌می‌خواهیم، حضرت فرمودند: دیگر مسأله تمام است. فرمودند: بله، حضرت فرمودند: بسیار خب می‌رویم بیرون. اینجا دیگر حضرت نیامدند مقاومت كنند. وقتی كه یك مدّت گذشت، مجلس منقرض شد و رفتند توی خودشان فكر كردند و خبرهایی كه آوردند و از عده آنها و كیفیت آنها و دیدند نه، نیروی همآوردی با آنها را در بیرون ندارند. گفتند: عجب، چه اشتباهی كردیم! وقتی كه انسان نمی‌تواند آن وقت باید راه عقلایی در پیش بگیرد. وقتی انسان نمی‌تواند باید راه عقلایی در پیش بگیرد. حالا بیاید یك دندگی بكند، با این كه می‌داند نمی‌تواند می‌گوید: باید بمیریم، خب برو خودت را از پشت بام بیانداز پائین بمیر، وقتی كه نمی‌توانی چرا می‌گویی باید بمیریم. وقتی كه تو نمی‌توانی مبارزه بكنی، چرا می‌گویی كه باید برویم توی بیابان، توی صحرا، توی آنجا برویم جنگ كنیم! بیا در منزل، بالاخره آنها دارند هجوم می‌كنند، آنها دارند می‌آیند. خب برو راه عقلایی در پیش بگیر. مسیر عقلایی در پیش بگیر، كه پیش ببری و الّا صرف مردن خب از پشت بام خودت را بیانداز توی چاه. خب مردن، مردن است. بله، این صحیح نیست. این خلاف مسیر عقلاست. لذا دیدند اشتباه كردند. باید بیایند در مدینه اینها را در محاصره قرار بدهند، اینها به كوچه‌های مدینه واردند، یك جا را ببندند، از یك جا حمله كنند. تو همین جا می‌توانند اینها را هضمشان كنند. آمدند به پیغمبر گفتند: یا رسول خدا ما اشتباه كردیم. حضرت فرمودند: تصمیمی را كه من بگیرم‌دیگر برنمی‌گردم. از طرف خدا. می‌خواستید آنی را كه قبلًا گفته شده بود همان را تأیید كردید، خلاف نكنید. لباسی را كه پیغمبر فرمودند: من برای حرب بپوشم، دیگر درنمی‌آورم. و بعد رفتند بیرون و دیدید كه چه بر سر مسلمان‌ها آمد! آن عده مخالفت كردند، آمدند پائین و خالد بن ولید با پانصد نفر آمد از پشت حمله كرد. آمد یازده نفری كه در آن بالا بودند، باقی مانده بودند، همه را به شهادت رساند و از پشت حمله كرد و چه بر سر دیگران و پیغمبر آمد! زره در پیشانی پیغمبر خرد شد و دندان پیغمبر شكست و نود زخم به امیرالمؤمنین و اوضاعی بود، اینها همه‌اش مال چیست؟ حرف رسول خدا را گوش ندادید. خب آقاجان این یك چیزی می‌فهمد كه شما نمی‌فهمید. اگر می‌رفتید بیرون و مشكلی پیش می‌آید، خب گردن پیغمبر می‌گذاشتید. كاری نداشت. یا رسول الله خودت گفتی! بسیار خب، آن هم می‌گفت: اگر من گفتم من هم جلوی خدا می‌توانم پاسخ بدهم. ولی الآن تو می‌توانی پاسخ بدهی؟! افرادی كه گفتید برویم بیرون، حالا كه این طور شد می‌توانید در مقابل خدا پاسخ بدهید؟ البته همه را خدا بخشیده و آنها هم كه شهید شدند مقامات و اینها پیدا كردند. ولی انسان چرا كار بهتر را نكند؟ چرا كار بهتر را نكند؟ خیلی نكته دقیق است. خیلی نكته ظریف است.

    1. ١- سوره الطارق (٨٦) آيات ١٤ و ١٣