نظام تربیتى انسانها توسط پروردگار متعال در عالم وجود
10مرحوم آقا، ایشان مبتلا به ناراحتی چشم شدند و پرده شبكیهشان پاره شده بود، آمدند در تهران و بالأخره بعد از طی مراتبی چشم ایشان عمل شد و مدّتی به حال كسالت در بیمارستان بودند. تقریباً حدود دو هفته در تهران در همین بیمارستان لبّاف در آنجا تحت نظر بودند و من احساس میكردم واقعاً چقدر ایشان در اذیت هستند، ولی اصلًا ایشان هیچ به روی خود نمیآوردند و مطالب را بسیار مطالب عادی تلقّی میكردند. در اواخر مدّت بیمارستان ایشان بود. یك روز من از ایشان این سؤال را كردم آقا این ابتلایی كه خداوند برای اولیاء پیش میآورد، این ابتلاء برای چیست؟ یعنی مقصود این است كه بالأخره خوب دیگر ما میدانیم كه اگر قرار است این مرضها باشد، مال ما باشد، آخر شما دیگر چرا؟ البتّه نگفتم. منتهی خوب به صورت سؤال. ایشان یك فكری كردند و گویا نمیخواستند جواب مرا بدهند، چون در محظور قرار گرفته بودند، بالأخره بعد از یك مدّت گفتند: آقای آسید محسن شما نمیدانید در اینجا چه اسراری است! شما فقط نگاه میكنید میبینید یك پردهای پاره شده و شخص مبتلا به دكلمان شده و آمدند و عمل كردند و بیمارستان و بیا و برو و این مسائل اینها ولی من یكی از این اسرار را به شما بگویم. یكی را، یكی از اینها را من به شما بگویم. بعد ایشان فرمودند: در آن زمانی كه ما داشتیم احمدیه منزل میساختیم، همین منزلی كه فعلًا در تهران هست و تقریباً حدود چهل و یك سال پیش، چهل و دو سال پیش این منزل ساخته شد، در آنجا ما با معماری كه این منزل را میساخت در بعضی از موارد اختلاف نظر پیدا میكردیم. او میگفت: باید از این طرف مثلًا انجام بشود، ما میگفتیم: نه، از این طرف. یك روز راجع به آن پلّهای كه به پشت بام میخواهد منتهی بشود ما با ایشان اختلاف داشتیم، میگفتیم كه باید نیم متر این پلّه را جلوتر شما كار بگذارید، او میگفت: نه ما عقب نمیرویم، ما هیچی به او نگفتیم. دیدیم حالا بخواهیم حرف بزنیم خوب میگوید حاج آقا برو مسجد نمازت را بخوان! گاهی اوقات هم میگفت. میگفت آقای تهرانی برو شما نمازت را در مسجد بخوان، با كار معمار چكار دارید؟! گفتیم چشم میرویم نماز میخوانیم. میگفتند: كه ما هیچی نگفتیم، دیدیم دوباره میگوید: برو نمازت را بخوان! نمیدانم حالا ولش كن. این پلّه را شروع كرد كار گذاشتن و آمد بالا، تو پاگرد گیر كرد، پاگرد در نمیآمد، نیم متر میبایست بیاید جلو، ایشان میگفت: من ایستاده بودم آن پشت دیدم این همین طور ایستاده دارد به یكی دیگر میگوید: حالا جواب حاج آقا را من چه بدهم؟ این كه این همه میگفت. خوب پدر ما از این مسائل هم سر رشته داشتند و هم به مقتضای فنّی كه داشتند نسبت به مسائل نقشهكشی و اینها ایشان اطّلاع داشتند؛

