محوریت توحید در مكاتب الهى و مقایسه آن با مکاتب دیگر
16دو تا شريك با هم در يك مسئله شركت مىكنند، در ابتداى قضيه ـ اين مسأله براى همه ماست، تمام افراد بايد خودشان را با اين معيار و اين مضمارى كه اميرالمؤمنين عليهالسّلام مىفرمايد كه: من فقط تكليفم را خواستم انجام بدهم، چيز ديگر را به ما نچسبانيد، همين، تمام تك تك ما بايد خودمان را با اين كلام معجزه آسا تطبيق بدهيم. من بايد خودم را تطبيق بدهم در محدوده كارم، شما بايد خودتانرا تطبيق بدهيد در محدوده كارتان، هر شخصى بايد مسأله را از نقطه نظر توحيد نگاه بكند، نه از نقطه نظر تعلّق، حكومت يكى از موارد است، شركت يكى از موارد است ـ دو تا شريك با همديگر، اول مىآيند براساس يك مبانى، صداقت، رفاقت، شركت، مىآيند با همديگر كار انجام مىدهند، هر چه مسائل پيش مىآيد اين به او گزارش مىدهد، مسائلى كه براى او پيش مىآيد، براى اين گزارش مىدهد، روز اول، روز دوم، ماه اول، ماه سوم، چهارم، شش ماه كه مىگذرد يكدفعه كمكم، كمكم با مسائل عادت مىكنند، پول كمكم مزهاش را براى آنها نشان مىدهد، آن مصارفى كه پيش مىآيد و درآمدهايى كه براى آنها انجام مىشود كمكم خودش را مىنماياند. يكمرتبه مواجه مىشوند با يك قضيهاى كه مىگويند: اگر هم به اين شريك نگفتيم، نگفتيم، عيب ندارد. اينجا خطر است. اولين ضربه وارد مىشود. شما كه قرار بود كه همه را بگوييد، تمام مسائلى كه اتفاق مىافتد بگوييد، در نبودش رعايت امانت را بكنيد، نگويى حالا نمىفهمد. آن كه بالاست مىفهمد، آن كه آن بالا دارد تماشا مىكند، مىداند، اين نمىداند، اينهم ممكن است يكروز متوجه بشود، درباره تو چه قضاوت مىكند؟
مرحوم آقا مىفرمودند: در همان سالهاى انقلاب، سنه چهل و دو، ايشان مىگفتند: من با يكنفر خيلى رفاقتم زياد شد، بسيار اين مسأله صميمى شد، صميمى شد، بطوريكه با هم مطلبى نداشتيم ـ با يكى از آقايان ـ مسألهاى نداشتيم، هر مطلبىبود ما در جريان بوديم، هر مطلبى ما مىخواستيم مطرح كنيم سائر افراد در جريان بودند و بطور كلى مسأله به اين كيفيت گذشت. جرياناتى پيش آمد و گذشت و مسائلى تا اينكه ايشان فرمودند: بعدها يكدفعه يك قضيّهاى پيش آمده بود، بسيار ضرورى، ما مىخواستيم با آن شخص صحبت كنيم. آمديم رفتيم در آن شهرستانى كه ـ شهرستان دورى هم بود ـ آن شخص در آن شهرستان زندگى مىكرد. شب وارد شديم براى اينكه صبح اول وقت ما بنشينيم ايشان را ببينيم. اين دو رفيق. مىگفتند: صبح اول وقت، بين الطّلوعين من آمدم منزل ايشان، در بسته بود. در زدم، خادم آمد در را باز كرد. گفتم كه: آمادگى دارند ايشان را مىخواهم ببينيم. گفت: الآن ايشان در اندرونى هستند، شما بفرماييد در بيرونى بنشينيد تا من مىروم صدا مىكنم ايشان بيايد. ايشان مىفرمودند: من آمدم در بيرونى نشستم تا آن رفت صدا زد آن آقا را كه بيايد يك سه چهار دقيقه بيشتر طول نكشيد، همين، رفت در اندرونى و صدا زد اين آقا آمد. اطاق ديگرى بود. وقتى من وارد آن اطاق شدم كه ايشان فرض بكنيد كه مىآمد در آنجا مىنشست، همين كه آمدم ديدم ايشان لباس پوشيده و عمامه گذاشته سرش، يك كتاب فقهى بزرگ ـ ظاهراً كَشف اللِثام ـ اين در جلويش است، اين دارد كتاب فقهى مطالعه مىكند. اين يعنى چه؟ فقط سه چهار دقيقه طول كشيد كه آن شخص رفت اطلاع داد كه فلانى آمده و مىخواهد شما را ببيند. يكى از شهرستانهاى خيلى دور هم بود، در همان به اصطلاح نواحى جنوبى. اين مسأله يعنى چه؟ يعنى نه ديگر. اين قضيه مىشود قضيه آن شريك؛ با ما هم بله؟ من كه مىدانم الآن خادم شما را صدا زد از اندرونى آمدى اينجا نشستى، كتاب فقهى باز مىكنى؟ اين قضيه چيست؟ اين همين است آقا! اينجا بايد آدم متوجه باشد. خلاصه مسأله خيلى مهمّ است. اميرالمؤمنين عليهالسّلام بيخود اميرالمؤمنين نشد. اين نامهاى كه دارد مىنويسد به مالك اشتر، دارد نامه را به ما مىنويسد؛ هى نگاه كنيد، هى مواظب باشيد، بتوانيد، شيطان را خدا فقط براى يك دسته قرار نداده، همه افراد در اين زمينه وجود دارند و اشكال هست.

