محوریت توحید در مكاتب الهى و مقایسه آن با مکاتب دیگر
12فلهذا يكى از مسائل بسيار مهمّى كه دائماً مرحوم آقا ـ رضوان الله عليه ـ در مطالبشان به آن توجّه داشتند مسأله توجّه و تذكّرى بود كه بايد افراد در هر صِنف و در هر گروه و مرتبهاى كه هستند آن تذكّر را مرتب با خود داشته باشند. چون انسان دفعةً كه تغيير پيدا نمىكند، تدريجى است؛ تدريجى مسأله كمرنگ مىشود، تدريجى اين تحوّل در او بوجود مىآيد. در ابتداى امر وقتى يك مسئوليتى را بعهده مىگيرد هنوز دلش در همان حال و هواى سابقِ قبل از مسئوليت وجود دارد، هنوز مسأله سفت نشده، هنوز تعلّق در او محكم نشده، نسبت به مسأله هنوز ثبات و ترسيخ پيدا نكرده، به اين كيفيت. اما وقتى كه مىگذرد، كمكم روز دوم با اول فرق مىكند، روز دوم با اول فرق مىكند، روز سوم با دوم فرق مىكند، روز چهارم، چهارم، چهارم همينطور و همراه با اين تغيير و تعلّق، يافتههاى او هم دچار تغيير و تحول مىشود و خطر اينجاست و چه كسى مىتواند خود را حفظ كند از اين مسأله؟ شخصى كه يا امام باشد يا به امام پيوسته باشد، فقط اين شخص. مالك اشتر، اين به امام پيوسته است، اين واكسينه شده است، اين در آن موقعيتش ديگر ثابت شده، در آن وضعيتش ديگر ثابت شده.
أميرالمؤمنين عليهالسّلام يك خطبهاى دارد در جنگ صفين، بعد از اينكه از جنگ صفين آمدند اين خطبه را مىخوانند. يك مقداريش را من نقل مىكنم كه مرحوم آقا هم در همين كتاب ولایت فقیه ايشان ذكر كردهاند. حضرت در اينجا مطلب را نسبت به خودشان اينطور بيان مىكنند، راجع به اينكه انسان نبايد حُكّام را مدح كند و تمجيد كند ـ تمجيد البته نابجا و مدح نابجا و الّا تشكر و امتنان از افرادى كه براى خدا از روى اخلاص كار كنند، اينها وظيفه است. مَن لَم یشکر المَخلوق لَم یشکر الخالق ـ حضرت در آنجا مىفرمايند: وربّما استَحلَ الناسالثناء بعد البلاء «خيلى از افراد وقتى كه يك كارى را انجام مىدهند، از يك مشقّتى كه بيرون مىآيند اگر مردم مدحشان كنند خوششان مىآيد» كارى را انجام داده، بيايند بگويند: بَه بَه آقا! با تدبيرهاى شما بود كه كار به اينجا رسيد، با زحمات شما بود كه اينطور شد. البته زحمت هم كشيده است نه اينكه نكشيده است ولى وقتى كه يك همچنين كارى به نتيجه رسيده است اين شخص خوشحال است، دوست دارد مردم بيايند و زحمات او را پاس بدارند، تشكّر كنند: ببينيد! كارهاى اين، مطلب را به اينجا رسانده است، زحمات اين رسيد، رهنمودهاى اين شخص مسأله را به اينجا كشاند، اينطور شد، اينطور شد. مىآيند و آن شخص هم به خود مىگيرد، خوشحال مىشود و او را زيبنده خود مىداند، اين مسائل را زيبنده خود مىداند و نسبت به اين مسائل تعلّق پيدا مىكند. امّا حضرت جور ديگرى مىفرمايد. مىفرمايد: فَلا تُثْنُوا عَلَىَّ بجَمیع ثَناءٍ لِاخِراجى لِنَفْسى الَى الله سُبَحانَهْ وَ الَیکم مِنَ التَقَّیةِ فى حُقُوقٍ لَمْ افْرُغْ مِنَ ادائِها وَ فَرائض لابدّ مِنْ امْضائها «شما نياييد مرا ثناء كنيد، شما نياييد مرا تمجيد كنيد به خاطر اين كارى كه انجام دادهام، اين وظيفهاى بود كه در قلب و نفس خودم براى اجراء حقّ و براى ايفاء حقوقى كه خدا بر ذمّه گذاشته است، من آمدم نفس خودم را از اين ذمّه بيرون بياورم، من كارى انجام ندادهام» خدا به من گفت: يا على! اگر مردم دنبالت آمدند حكومت را بپذير، اگر نيامدند، داد و بيداد راه نيانداز، شلوغ نكن، وضع را خراب نكن، مسلمين را نشوران، اوضاع را بر هم مريز، برو در منزل بنشين قرآن را جمع كن، برو نخلستان را آباد كن، برو قنات حفر كن، برو اين كارها را انجام بده، برو با آن چند نفرى كه در دور و برت هستند با آنها باش. كار كه بود؟ كارى كه اميرالمؤمنين كرد ديگر رفت شلوغ كرد؟ داد و بيداد راه انداخت؟ كتاب نوشت؟ آبروى اين و آن را برد؟ چه كار كرد؟ نه، حتّى در نماز جماعات آنها هم حضرت شركت مىكرد. آخر آدم ديوانه مىشود واقعاً از اين ... حكومتى كه آمده زن او را جلوى چشمش تِكه تِكه كرده است، همين حكومت، حكومتى كه آمده است آن حقّ مسلّم او را گرفته است ـ حالا آن حقّى كه او اصلًا خودش هم تمايلى هم ندارد ـ حكومتى كه آمده از نظر اقتصادى او را در تنگترين مضيقهها قرار داده است، فدك را از دستش بيرون آورده است، چون نبايد با على حَربه باشد، با اين حربه مردم به او رو مىكنند. حالا همين دستور دارد برود در نماز جماعت آنها شركت كند. مىرود مىايستد شركت مىكند نماز مىخواند؛ اشكالى پيش مىآيد، مىآيند سراغ اميرالمؤمنين، مىرود پيش آنها رفع اشكال مىكند؛ آنها مىروند بالاى منبر اين رفع اشكال مىكند! التفات كرديد؛ اين مىآيد مشكل را از يهود و نصارى برمىدارد، آنها مىآيند مىگويند: بله، ما يك همچنين افرادى در امّت داريم. لولا على لَهَلک عمُر، لا ابقانىَ الله لست فیه یا ابالحسن، فى زمان فىِ مکانِ «خدا مرا در آنجا كه تو نيست باقى نگذارد» اگرباقى نگذارد چرا نمىدهى دستش؟ چرا حكومت را نمىدهى دستش؟ اميرالمؤمنين مىگويد دروغ مىگويى؟ فقط همين نگاهش كرد. يعنى خودتى. بعد مىرود چه كار مىكند؟ كار را انجام مىدهد، مىرود به مسائل رسيدگى مىكند. اين كيست؟ اين اميرالمؤمنين است. مىگويد: من يك همچنين آدمى هستم، آمديد دستتان را مىگيرم، نيامديد، داد و بيداد راه نمىاندازم، كتاب نمىنويسم، آبروى اين و آن را نمىبرم، من اين كار را نمىكنم، نگاه مىكنم چه وظيفه دارم. و خيال هم نكنيد اين وظيفه است، نه آقاجان! اينها همه شيطان است، شيطان است مىآيد مسأله را تغيير مىدهد: بله، الآن وظيفه است. وظيفه است؟ اگر الآن شما به يك همچنين موقعيتى مىرسيديد باز كتاب را مىنوشتى؟ باز مطالب را مىگفتى؟ باز اسرار را مىگفتى؟ اگر خودت به همچنين مَنصَبى مىرسيدى، اگر خودت به يك همچين جايى مىرسيدى، چطور شد حالا وظيفه شد؟ اينها چيست؟ ما فقط الفاظى از نهجالبلاغه ياد داريم، يك عبارتى ياد داريم. اين اميرالمؤمنين، خدا مىگويد: برو اين كار را بكن! پس اميرالمؤمنين چه كار دارد مىكند؟ مىگويد: الآن حكومت به دستت رسيده است يا على! حكومت به دستت رسيد، مردم آمدند، بايد بلند شوى قيام كنى. اميرالمؤمنين گفت: بسيار خوب، حكومت الآن رسيده، من اين كار را انجام مىدهم. جنگ اول، جنگ دوم، جنگ سوّم. كلام حضرت چيست؟ لِاخراجى نفسى الى الله «من اين كارهايى كه دارم انجام مىدهم به خاطر اين است كه آنتكليفى كه خدا بر ذمّه من گذاشته از عهده او بر بيايم» آن دِينى كه بر ذمّه من است ادا كنم. خيلى مسأله مهم است. حضرت مىخواهد در اينجا بفرمايد: من را ثناء نكنيد، او را ثناء كنيد. من در اين حكومتى كه به دست گرفتم، من در اينجا در گرو بودم، تكليف بر ذمّه من به نحو دِين قرار داده شده بود، من كارى انجام ندادهام، من تكليفم را انجام دادهام، من ذمّه خودم را از دِين بيرون آوردم. فلهذا اين تمجيدى كه شما مرا مىكنيد مال چيست؟ من كارى انجام ندادهام. من بين خود و بين خدا يك دينى داشتم آن دينم را ادا كردم، ديگر تمجيد معنا ندارد. فَلا تُثْنُوا عَلَىَّ بجَمیع ثَناءٍ لِاخِراجى لِنَفْسى الَى الله سُبَحانَهْ وَ الَیکم مِنَ التَقَّیةِ «آن مسائلى را كه من بايد انجام بدهم، من آمدم اين كارها را كردم، نبايد من در اينجا مورد تمجيد شما قرار بگيرم.»

