بیان معنای عدم تدبیر عبد نسبت به خود
7یكی از آیات، یكی از اشارهها، این آیاتی كه در قرآن است كه بنائتان را بر یقین همیشه بگذارید، بر ظنّ و بر اشاعات و بر شایعات و بر تَخمین نگذارید، به همین یك آیه اگر ما عمل بكنیم، آن وقت خواهید دید چقدر زندگی ما فرق میكند. با یقین همیشه حركت كنید یعنی یقین داشته باشید این پایی را كه دارید میگذارید در اینجا صحیح است. زید گفت و عمرو گفت در زندگی شما دخالت نداشته باشد. فلان شخص و فلان آقا و فلان فرض بكنید كه شخصّیت و فلان و این حرفها مطرح نباشد، یقین داشته باش و برو جلو. (إِنْ نَظُنُّ إِلَّا ظَنًّا)1 در قرآن مگر نداریم؟ (إِنَّهُ لَقَوْلٌ فَصْلٌ وَ ما هُوَ بِالْهَزْلِ)2 «كلام رسول خدا كلام فصلاست، هزل نیست، شوخی نیست» (وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ كُلُّ أُولئِكَ كانَ عَنْهُ مَسْؤُلًا3 در هر جایی كه علم نداری لا تقف، لا تقف یعنی متابعت نكن، جلو نرو، دنبال نرو. (ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ) دنبال خیالات نرو، دنبال آن چه كه مردم میگویند نرو، مردم بر اساس تخیلات و احساسات حرف میزنند، تو دیگر نرو، بنشین فكر كن، این حرفی كه مردم میگویند حالا درست است یا نه؟ لعلّ این كه غلط باشد، همه آنها غلط باشد، همه غلط. در روز قیامت بدان كه خدا به تو نمیگوید: چون از مردم تبعیت كردی تو كناری. نه، میگوید: به تو كه عقل دادم، چرا عقلت را به كار نیانداختی؟ این مهمّ است. (أَ فَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها) «یا این كه بر این دلها قفل گذاشته شده است» یا این كه ما آمدیم پوشش انداختیم بر ادراك خودمان لذا دیگر برای ما مجاز، یقین و یقین تبدیل به مجاز شده است. این دو محور، محوریت خودشان را عوض كردند. یقینیات را پندار میپنداریم و پندارها را یقین میشماریم. كدام یك از این دو است (أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها) آقا! دو دو تا؟ میگوید پنج تا!. عجب! دو دو تا میشود چهار تا دیگر. نه، دو دو تا پنج تا است. بابا! در زمان سابق، زمان خلقت حضرت آدم دو دو تا چهار تا بود، قبل از آن هم چهار تا بود، در عالم زر هم چهار تا بود، در عالم ملائكه، بعد از پیغمبر هم چهار تا است، ولی الآن میشود دو دو تا پنج تا و نصفی! چرا این جوری است؟ قضیه چیست آقا؟ اینها به خاطر این كه (عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها) «پرده انداختیم» یقین را با همین دو تا چشم رد میكنی، با همین دو تا چشم یقین را میبینیم كنار میگذاریم. مبانی همه روشن، قواعد همه بیان شده، مسائل همه گفته شده به یكی عمل نمیكنیم، به یكی ترتیب اثر نمیدهیم. این مال چیست؟ (أَمْ عَلى قُلُوبٍ أَقْفالُها) قفل میشود، وقتی قفل بشود (وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ)4 میشود (وَ جَعَلْنا عَلى قُلُوبِهِمْ أَكِنَّةً أَنْ يَفْقَهُوهُ) «ما بر دلهای اینها بَست گذاشتیم، دیگر اینها نمیفهمند» (وَ فِي آذانِهِمْ وَقْراً)5 «گوشهای اینها هم پر است» نه گوششان دیگر میشنود، میگویی: آقا! مسأله این است. اصلًا انگار داری با او شعر میگویی. اگر حرف است بیا حرفت را بزن، چرا گوش نمیدهی، جواب بدهد دیگر، جوابش دیگر روشن است. بگو: یا داری دروغ میگویی یا راست میگویی به این دلیل، به آن دلیل. نه، اصلًا گوش نمیدهد. چی بود؟ همین مسأله. جناب ابیسفیان، جنابابیجهل، جناب آن افرادی كه آمدید با قرآن به مبارزه برخاستید،؟ شما به كی ضرر رساندید به خودتان و به نفس خودتان. توی ابیسفیان، توی ابیجهل میتوانستی سلمان بشوی ای بیچاره! تو میتوانستی مقداد بشوی، چرا آمدی خودت را در این بدبختی قرار دادی كه یكی در جنگ احد و آن یكی هم مُرد. آن یكی به این وضع آن یكی به این وضع. چرا این میوه را نگذاشتی برسد؟ و چرا این نفس را به فعلیت استعدادهای نهفته نرساندی؟ توی ابیجهل میتوانستی مقداد بشوی، میتوانستی اباذر بشوی، میتوانستی سلمان بشوی. فرق نداشتی با سلمان، فقط در یك چیز و آن این كه سلمان آمد پرده برداشت، تو پرده انداختی. سلمان آمد دید حقیقت چیست، حقیقت در رسول خدا است برود دنبالش، حقیقت در كسی دیگر است برود دنبالش، برای او فرق نمیكند، من به دنبال حق هستم، شخص برای من مطرح نیست، آنچه كه برای من مطرح است ـ صریحاً میگفت ـ فقط خدا مطرح است، همین. اگر یك روزی ـ نعوذ باللَه، نعوذ باللَه، نعوذ باللَه، بلا نسبت، بلا نسبت ـ رسول خدا هم مرتد میشد، بشود، فرقی نمیكند به قضیه، خدا كه مرتد نشده.
- سوره الجاثيه (٤٥)، ذيل آيه ٣٢
- سوره الطارق (٨٦)، آيات ١٣ و ١٤
- سوره الاسراء (١٧)، آيه ٣٦
- سوره الانعام (٦)، قسمتى از آيه ٢٥
- همان مصدر

