حقیقت سلوک رعایت دو جنبه توحید وکثرت
10عبارتی من یك وقت در مشهد آنجا خدمت مرحوم آقا صحبت میكردم راجع به كیفیت تغییر و كیفیت تحوّلی كه در فكر انسان و در نفس انسان پیدا میشود و انسان به طور كلّی از یك شخصیت به شخصیت دیگری متبدّل میشود، بین این دو شخصیت دیگر هیچ گونه ارتباطی نیست. عجیب است. الآن یكی از بیماریهای روانی مسأله دو شخصیتی است. این شخصیت هیچ گونه ارتباطی از شخصیت دیگر ندارد، اصلًا هیچی یادش نیست. یك وقت در ظهور و مظهر و پرخاش و قهر و كذا قرار میگیرد، یك وقتی در مظهر انس و الفت و مهر و محبّت، هیچ ارتباطی هم با بقیه ندارند و هیچ علاجی هم ندارد این بیماری دو شخصیتی، واقعاً عجیب میشود. ما هم به همین بیماری مبتلا هستیم، خیلی تعجب نكنیم، نخیر، الآن فرض بكنید كه در یك وضعیتی قرار داریم، خدا نیاورد برای انسان كمكم، كمكم اگر وضعیت برگردد، انسان به طور كلّی به نحوی متحوّل میشود كه دیگر نمیتواند اصلًا مطالب گذشته را ادراك كند. تمام مطالبی كه قبل ادراك میكرد دیگر در نظر او كمرنگ است، سابق پررنگ بود الآن دیگر رنگ و لعابش را از دست میدهد. آن احكام و متانتش را دیگر از دست میدهد، آرام میگذرد؛ آقا! این حرف دیروز خودت بود، خودت دیروز .... بله، البتّه خب، شرایط در آن موقع به یك نحوی بود و به یك قسمی بوده و الآن دیگر تغییر كرده است و دیگر هم حوصله حرف زدنش را نداریم و خداحافظ شما. آقا! این حرف دیروز خودت بود، چطور شد آقا! شرایط كه فرق نكرد، این خورشید كه همان است، زمین كه میگردد بیست و چهار ساعت، بیست و پنج ساعت كه نشده، ماه هم كه در روال خودش است، شمس و فلك هم همه دارند، این چی شد قضیه، مسأله به كجا؟ نه آقا! بالأخره عوض میشود دیگر، مطالب فرق میكند، اینجور میشود. این چی میشود؟ این میشود دو شخصیتی. راجع به این قضیه صحبت میكردیم عبارت حضرت این است، میگوید: بیست و پنج سال من را خانهنشین كردید، حالا چرا آمدید سراغ ما؟ برای چی آمدید؟ كم آوردید؟ فهمیدید چه اشتباهی كردید؟ ينثالونَ الىّ كَرَبيضة الغَنَم دارد. امیرالمؤمنین میفرمایند: مثل گلّه گوسفند به خانه من، این مردم هجوم آوردند. واقعاً عجب تشبیهی كرده، دستش درد نكند؛ مثل گلّه گوسفند. این مردمی كه دیروز، كمتر از بیست و چهار ساعت بر فراز همین منبر، دیدند پیغمبر رفت بالای منبر ایستاد، كمتر از بیست و چهار ساعت به فوت پیغمبر مانده بود و امیرالمؤمنین را و یازده خلیفه بعدش را منصوب كرد و نفرین كرد بر دشمنان و بر غاصبین و دعا كرد بر آن افراد، همین مردم كمتر از هیجده ساعت رفتند دنبال آن آدم دیگر. واقعاً تشبیه عجیبی است، كَرَبيضة الغَنَم، مثل گلّه گوسفند. همان گلّه گوسفندی كه رفت دنبال ابوبكر، آن گلّه گوسفند آمد بعد دنبالامیرالمؤمنین؛ یاعلی! تو حالا بیا بشو،. حضرت فرمود: من؟ من كه چوپانتان نیستم، یك روز بعد بروید آنجا، فردا بیایید، شما حرف پیغمبر را جلوی چشمتان كنار گذاشتید، كمتر از هیجده ساعت به مرگ پیغمبر باقی مانده، آن را كنار گذاشتید، حالا آن جریان غدیر بماند، همین دیروزش. پیغمبر آمد، وقتی دید ابوبكر دارد نماز میخواند، آمد او را كنار زد. حالا آمدید سراغ منِ علی!؟ من كه به درد شما نمیخورم. یك روز دنبال ابوبكر رفتید، یك روز هم دنبار عمر و عثمان و امروز هم بروید یك خالد بن یزیدی را بكنید خلیفهتان. امام زمان كه به درد حكومت نمیخورد برای اینگونه افراد، ولی خدا كه به درد حكومت نمیخورد برای اینگونه افراد، كی به درد حكومت میخورد؟ یكی مثل خودشان. آن امیرالمؤمنین او وَ أعزِز نَفسَكَ بود، نفسش را عزیز داشت، آمد اعلان كرد: ای مردم! من برای خودم نمیگویم، من مصداق شعر حافظم: «من كه ملول گشتمی از نفس فرشتگان» من این هستم، من اصلًا نمیتوانم بیاییم با شما صحبت كنم، من نمیتوانم اصلًا خودم را تنازل بدهم در افكار شما من حالا این را كه دارم میگویم حالا جسارت میكنیم و در مقام چیز هستیم، زبان حال امیرالمؤمنین است ما خودمان یك چیزیمان میشود شما آمدید خلافت را از ما هم گرفتید؟ به جهنّم كه گرفتید. ما خودمان داریم با تمام توان، از این مسأله .... مگر به ابن عبّاس نفرمود؟ وقتی كه داشت حضرت كفشش را داشت وصله میكرد ابن عبّاس گفت: یاعلی! الآن همهمردم منتظرند، مردم چی هستند، رئیس لشكر ندارند. یك نگاهی به او كرد گفت: برو بابا! چی چی رئیس لشكر ندارند، این حكومت شما از آب بینی بُز برای من پستتر است، لشكر ندارند، رئیس ندارند، برو بگذار وصلهمان را بكنیم، بعد بیاییم ببینیم بالأخره با این مردم كارمان به كجا میرسد. این امیرالمؤمنین خودش یك چیزیش میشود؛ او نمیخواهد یك لحظه از خدا در توحید تنازل كند، حالا شما میآیید خلافت را از او میگیرید؟ به جهنّم كه میگیرید، آرزوی ماست، نهایت آرزوی ما این است. بروید، بروید دنبال ابوبكر، بروید دنبال عُمَر بروید، شما همان عمر و ابوبكر به دردتان میخورند، صد سال هم بروید حكومت كنید. ما هم میرویم مینشینیم توی منزلمان قرآن را جمع میكنیم بعد هم برای كار كردن هم میرویم درخت میكاریم، درخت خرما میكاریم، آباد میكنیم، باغ درست میكنیم، چكار كنیم، ما هم میآییم این كار را میكنیم؛ ولی نصحیت میكرد این همان است نصیحت میكرد. در جریان بیعتی كه میخواستند از او بگیرند انَس بن مالك و اینها را، تمام اینها را شاهد قرار داد. درجریان فوت عُمَر وقتی كه میخواستند شورا تعیین كنند یك به یك آمد با تمام افراد محاجّه كرد. محاجّه برای چی؟ مجاجه برای این كه بگویند: یاعلی! اگر صحبت میكردی شاید اینها قبول میكردند، تقصیر خودت است، تقصیر خودت هست حرف نزدی. نه، در خود كتب اهل تسنّن از كتب شیعه بیشتر است راجع به این قضیه. رو كرد به عُمَر: ایعمر! یادت میآید در آن روز رسول خدا راجع به من چی گفت؟ رو كرد به عبدالرّحمن: ای عبدالرّحمن! یادت میآید؟ رو كرد به عثمان یك یك افراد ای عثمان! یادت میآید این حرف پیغمبر را راجع به من؟ یك یك را گفت، قبول كردند؟ نه، گفت: خداحافظ شما، هیچ التماس هم نمیكنیم؛ نه عكسمان را دیگر به دیوار مدینه میزنیم، نه با طرحهای رنگی و عكسهای گِلاسه و این حرفها تزئین میدهیم دیوارهایمان را، فردا هم شهرداری میآید همه را فرض كنید میشوید و میریزد توی جوی و فلان. نه، نه مالی خرج میكنیم، نه عكسی میزنیم، نه در روزنامه، هیچ كار نمیكنیم، خداحافظ شما، میرویم در خانه مینشینیم، پایمان را میاندازیم روی آن پایمان: بروید دنبال عثمان، ده سال هم روی بقیه، پانزده سال، به ابوبكر و عمر اقتداء كردید، این ده سال هم رویش، بشود بیست و پنج سال. وقتی كه همه مملكت به هم ریخت آن وقت میآیند سراغ علی: یا علی! بیا با تو بیعت كنیم. عجب! دیر تشریف آوردید. واعزِز نَفسَكَ عَن كُلِّ دَنيَّةٍ «عزیز بدار» امیرالمؤمنین یك نفْسی دارد عزیز.

