اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

تصحیح دیدگاه وفكر انسان نسبت به مالكیت خویش‏

16894
عنوان بصری
نسخه عربی

تصحیح دیدگاه وفكر انسان نسبت به مالكیت خویش‏

10
  • مرحوم آقای حدّاد رضوان اللَه علیه در یك مجلسی، مجلس بله‌برانی بود، مال یكی از آقازاده‌هایشان، ظاهراً آقا زاده اوّلشان بود، آقای آسید مهدی، برای این نشسته بودند. یكی از دوستان كه الآن خدا حفظش كند یكی از دوستان در كویت هستند آقا حاج عبدالجلیل كه مرحوم آقا اسمشان را هم آوردند، ایشان در آنجا آقای حدّاد صحبت نمی‌كردند، همین طور كنار می‌نشستند، این هِی صحبت می‌كرد، آنها می‌گفتند: این قدر، اینها می‌گفتند اینقدر. صحبت نمی‌دانم در سه هزار دینار بود، دو هراز دینار بود، چقدر بود؟ آن می‌گفت: سه هزار دینار مَهر ایشان همین طور نشسته بودند همین طوری اینها را نگاه می‌كردند، حواسش نمی‌دانم بود یا نبود آن می‌گفت: سه هزار، این می‌گفت: دو هزار دینار. یك دفعه آقای حدّاد حوصلشان سر رفت، گفت: چیه؟ دعوا سر چی می‌كنید؟ می‌گویند: آقا! اینها می‌گویند سه هزار دینار فامیل عروس این شخص هم می‌گوید: دو هزار دینار. گفت: اصلًا چهار هزار دینار. چهار هزار دینار نوشتند تمام شد. خب این هم یك جور است، این هم یك جورش است دیگر. التفات كردید؟

  • آن آقای حدّاد است و كافر هست و صوفی هست و فلان، این هم صاحب رساله و مرجع تقلید، حالا فهمیدید؟ بُنگاه معاملاتی به گَرد اینها نمی‌رسد. گفت: آقا بگوئید چهارهزار دینار تمام كنید دیگر. بنده خدا عبدالجلیل گفت: یك ساعت اینجا واسه چی داریم حرف می‌زنیم؟ اصلًا برای چی داریم می‌گوییم؟ یك وقت مرحوم آقای حدّاد، یكی از همین شاگردان ایشان، با رفقا و دوستانش مسافرت می‌كرد اینها كه خدمتتان عرض می‌كنم اینها را می‌خواهم بگویم واقعیت داردها فقط به حرف نیست اتّفاق افتاده با بعضی از دوستانش مسافرت می‌كرد، حال خوشی داشت. این می‌گفت: من تا دست می‌كنم توی جیبمان دیگران در می‌آورند می‌دادند. هی می‌گفت: هی ما دست كردیم توی جیبمان فرض كن یك چیزی را بخریم بقیه می‌دادند. خسته شدیم، می‌گفت: در یكی از مجالسی كه رفته بود، در اینجا، این پولی كه توی جیبش بود، درآورده بود گذاشته بود زیر فرش، راحت، دیگر هیچ چیز تو جیبش نبود. بعد از مدّتی آن شخص كه تنظیف می‌كرد اتاق را، بعد از اینكه از آن مسافرت آمده بودند، اینها، یك روز فرش را كنار می‌زند می‌بیند كه این قضیه در منزل، خدا رحمت كند، یكی از دوستانمان كه از دنیا رفته است، مرحوم آقای حاج غلام حسین سبزواری منزل ایشان اتّفاق افتاد آن مخدّره، خانمشان یا اهل بیتشان یا یك خدمتكاری وقتی كه آن فرش را كنار می‌زند می‌بیند یك مبلغ زیر این فرش پول است، تعجّب می‌كند، می‌آید به ایشان می‌گوید. ایشان می‌گوید: نه، ما پولی نگذاشتیم. خلاصه، این طرف، آن طرف، بعد، بله، كاشف به عمل می‌آید كه این مال فلان آقا بوده است كه ایشان آن قدر دست هی توی جیبش‌می‌كرده فرض كنید چیزی می‌خواسته است بخرد، دیگر حوصله‌اش سررفت؛ (با خود میگوید) این چیه؟ ما هی دست می‌كنیم توی جیبمان، هی دیگران پول می‌دهند، این پول را ما بگذاریم اینجا خیالمان راحت شود، اصلًا هیچی نداشته باشیم، می‌گوییم: آقا! ما نداریم، می‌خواهید بخرید، می‌خواهید ... .