اولى به تصرف بودن پروردگار و ائمه نسبت به جمیع شئون انسان
10من ایستاده بودم در همان زمان ارتحال مرحوم آقا. خلاصه دیگر دستگاهها داشتند نشان میدادند یكی یكی عضلات قلب چپ، راست، یكی یكی داشت آنها از كار میافتاد و آن به اصطلاح آثار فوت داشت یكی یكی روشن میشد، اینها هم همینطور ایستاده بودند نگاه میكردند. حالا یكی هی نفس هی چیز میكرد، یكی نمیدانم فرض بكنید كه، یكی هم ...، بندگان خدا. ما هم همین طور نگاه میكردیم، میدیدیم قضیه به همین روال است، قرار بر این است كه قلب بایستد، كارش نمیشود كرد، اراده و مشیت او الآن دیگر تعلّق گرفته بایستد. آقا آن را صدا كن بیا، آقا آن را فلان كن، آقا شوك بده، آقا فلان بكن، من گفتم: آقا! فایدهای ندارد آقا! این مسأله، چرا اینقدر اذیت میكنید؟ چرا اذیت میكنید مریض را؟ هیچی، بعد وقتی كه دیگر كاملًا صاف شد و فِلَج شد هیچ، دیگر چیزی نبود، یكی آمد گفت: آقا! حالا هر چی میخواهی بخوان دیگر، یاسین میخواهی بخوان، آنهایی كه آنجا بودن گفتند. (وَ نَحْنُ أَقْرَبُ) این كی بود؟ این شخصی بود كه ما این را ولی میدانستیم، این شخصی بود كه ما این را صاحب اختیار میدانستیم، این شخصی بود كه ما این را نسبت به هر امری كه میخواست انجام بدهد قادر میدانستیم و من شوخی نمیكنم، حالا ما مطالب را نمیگوییم، بعد اگر حالا فرصت شد گاهگاهی از حالات ایشان و آنچه از ایشان سرزده، من گاهی میگویم حالا بعد، فعلًا نه. چی شد؟ خودش كه نمیتواند الآن دیگر، افتاده مثل یك چوب، پلكش هم نمیتواند دیگر به هم بزند، ناخنش هم دیگر نمیتواند حركت بدهد، انگار صد سال است از دنیا رفته. امامش هم همینطور، پیغمبرش هم همینطور، انگار نه انگار، صد سال. همان امیرالمؤمنینی كه عَمرو بن عبدود را چه میكرد و جنگ صفّین را چه میكرد و لیلة الهرّیرش چه بود و كذا و كذا و كه زره امیرالمؤمنین پشت نداشت چون حضرت میگفت: من پشت به دشمن نمیكنم كه احتیاج به زره داشته باشم. من در مصاف، همیشه در قبال هستم. یك تنه میرفت و برمیگشت این امیرالمؤمنین وقتی كه قبض روح شد و روح مقّدسش به ملأ اعلی رفت مثل چوب، انگار صد سال است حركت ندارد، تمام شد، هیچی و این مقام غیرت پروردگار است. خدا میگوید: برای من همه یكی هستند. اینكه خدمتتان عرض میكنم اینها را یكی یكی رویش نظر دارم تا این كه آن نتیجهای كه میخواهم رویش قرار بدم آن نتیجه را بهش برسیم. خدا میگوید: برای من بین مورچه و بین پیغمبرم تفاوت نمیكند، هر دو را قبض روح میكنم. ببین! این مورچه الآن در اینجا ساكن، این رسول خدا را هم ببین، افتاد، تمام شد. اگر امیرالمؤمنین رسول خدا را بلند نمیكرد توی قبر بگذارد هزار سال همین بدن رسول خدا روی زمینبود. این بدن دیگر نمیتواند برود توی قبر، باید یكی این را بلند كند دیگر بگذارند. التفات میكنید؟ اگر امام سجّاد نمیآمد و با طائفه بنیاسد این بدن سیدالشهّداء علیهالسّلام را در قبر نمیگذاشت همین طور .... مگر سه روز نبود؟ سه روز بدن سیدالشّهداء همین طور روی زمین بود. امام سجّاد میآید به قوّه امامت در آن وقتی كه همین طور كاروان به سمت كوفه میرفت و حضرت در غُل و زنجیر بود، حضرت آن موقع میآید و بنی اسد را میگویند، این را چه كنیم، چه كنیم، بیاورید، یكی یكی شهدا را میآوردند دفن میكنند، حضرت ابوالفضل در آنجا، بقیه شهدا در اینجا. اگر نكنند میماند، از دنیا رفته است. خدا میگوید: برای من همه یكیاند، هیچ تفاوتی برای من ندارند. پس حالا باید سراغ كی بیاییم؟ سراغ چه ذاتی باید بیاییم؟ سراغ آن كسی كه از خود ما و اختیار ما به خود ما به ما اولی است. یعنی من خودم بخواهم تصمیمی بگیرم اگر منطبق باشد با اراده او، انجام میشود، منطبق نباشد انجام نمیشود؛ با خواست او اگر منطبق باشد انجام میشود وگرنه انجام نمیشود.

