امور حقیقى و امور اعتبارى
9(قُلِ اللَهمَّ مالِكَ الْمُلْكِ) «خدایا! مالك المُلك فقط تویی» چرا؟ چون مِلكیت و مُلكیت و سلطنت و مِلكیت حقیقی مال توست. حتّی نسبت به پیغمبرش هم اعتباری است حتّی نسبت به امامش هم اعتباری است از دید مادّی و از دید ما امّا از یك دید حالا عرض میكنم نسبت به آنها حقیقت دارد. حتّی نسبت به پیغمبر، حتّی نسبت به آنها؛ آنها هم همین حرف را میزنند، میگویند: خدایا همه ملكیت اختصاص به تو دارد، سلطنت اختصاص به تو دارد. در یك جا همین پیغمبر مگر نبود مردم را جمع میكرد: برویم به جنگ كفّار، میرفتند در بَدر. تازهملائكه آمدند مسأله را تمام كردند. (إِذْ تَقُولُ لِلْمُؤْمِنِينَ أَ لَنْ يَكْفِيَكُمْ أَنْ يُمِدَّكُمْ رَبُّكُمْ بِثَلاثَةِ آلافٍ مِنَ الْمَلائِكَةِ مُنْزَلِينَ)1 در آنجا، در جَنگ بدر است. خداوند افراد را با ملائكه تأیید كرد در این جنگ. آنجا شیطان آمده بود به صورت یك شخص آمده بود، الحمدلله در آن صورت برزخی همین مشركین تصرّف كرده بود. این بزرگوار، همین آقا، همین شیطان، همینی كه هر روز با او سر و كار داریم و با ما اتّحاد برقرار كرده، همین ایشان و آنها این را میدیدند و تأیید میكردند و برویم فلان كنیم، حمله كنیم، چه كنیم و اینها. بعد یك دفعه دیدند همین آقا دارد در میرود، فرار میكند در روایت داریم گفتند: چی داری در میروی؟ تو كه به ما میگفتی. گفت: آخر آن كه من میبینم شما نمیبینید، خداحافظ. دید ملائكه آمدند، دید عجب! این جا را دیگر خبر نداشتیم؛ ملائكه بلند شوند، جبرئیل و میكائیل و اینها بلند شوند هر كدام با هزار نفر بیایند، اینجا دیگر نمیتواند از عهده آنها بربیاید، خداحافظ ما رفتیم. آنها گفتند كه بابا این همین كه تشویقشان میكرد دارد در میرود، آنها هم گذاشتند در رفتند. این مال جنگِ فرض كنیم كه بدر. ولی جنگ احد: برویم، چه كنیم، میزنیم، فلان میكنیم، جناب حمزه میآید پیغمبر میفرمایند كه در مدینه دفاع كنیم یا رسول اللَه! این ننگ برای ماست، بگویند آقا! تو در شهرشان دارند دفاع میكنند، ما مرد پیكاریم، ما مرد نبردیم، ما باید در بیرون برویم. حمزه زیر بار نرفت حمزه سیدالشهّداء مرد بزرگی بود ولی علی ای حال هر كسی كه امیرالمؤمنین نمیشود و آمدند بیرون. واقعاً حضرت حمزه لقب سیدالشّهداء داشت و تا قبل از قضیه كربلا سیدالشّهداء اختصاص به حمزه داشت، این را هم ما بدانیم. واقعاً فداكاریهایی كه كرد عجیب بود ولی بالأخره تو آن مقام و معرفت امیرالمؤمنین چیز دیگر است حالا آن یك مطلب دیگر است باید هم همین طور باشد وخلاصه این حمزه قبول نكرد و خلق اللَه را كشاند به بیرون مدینه. میرویم و میزنیم. امّا همین حمزه خبر ندارد كه از آن طرف یك وحشی غُلام هند آن میآید این نیزه را به او میزند و میاندازدش زمین. این را كه نمیداند و میآید این كار را انجام میدهد و آن افرادی كه در بالای كوه هستند آنها هم تا میبینند یك مقداری اینها فرار كردند آنها هم میآیند و خلاصه خالد بن ولید با پانصد نفر از پشت میآید و آنها را، همه را از دم شمشیر، یازده نفر مانده بودند كه آنها را از بین میبرد، به شهادت میرساند و میآید مسأله را برمیگرداند و شكست برای اسلام میشود دیگر و فقط یك معجزه شد تا اینكه آنها رفتند و تصوّر كردند كه قضیه تمام است. همین قضیه برای پیغمبر وقتی كه اتّفاق میافتد، شما میبینید كه در این جا شكست خوردند. یعنی پروردگار میخواهد بگوید: فقط حكومت در دست من است. همین پیغمبر را یك جا پیروز میكنم یك جا شكست میدهم. این امیرالمؤمنین را یك جا در جنگ جَمَل و در جنگ نهروان پیروز میكنم، در جنگ صفّین این امیر را شكست میدهم قضیه را به نفع معاویه تمام میكنم. ببینید! خب شما توحید دیگر بهتر از این چه پیدا میخواهید بكنید؟ یعنی اگر قرار بود بر این كه دقّت كنید چه میخواهم عرض كنم اگر قرار بود بر این كه به صِرف واردِ در یك جریان حق شدن خواستهای ما را تأمین كند و به مقصد برساند، خب همه مردم وارد این جریان میشدند. كسی شك نمیكرد در حقّانیت امیرالمؤمنین. كه بود شك كند؟ مردم چه دیدند از امیرالمؤمنین كه نیامدند؟ دیدند آقا! این وارد این جریان شدن گاهی اوقات این طرف است، گاهی اوقات آن طرف است. همهاش این نیست كه فقط به یك طرف بغلطد. امیرالمؤمنین این است، راهش هم این است، این جهت بود كه میگفتند: نه حالا كه این طور است ما برویم پیش یك كسی كه به فقط این طرف بغلطد. ما برویم پیش ابوبكر، ما برویم پیش عُمَر، ما برویم فرض كنید كه پیش معاویه، سفرههای رنگین، كذا، فلان، ما برویم این طرف و الّا امیرالمؤمنین نه، گاهی اوقات این طرف، گاهی اوقات این طرف، گاهی اوقات سختی، گاهی اوقات یسر، گاهی اوقات صحّت، گاهی اوقات مرض، گاهی اوقات فلان؛ این، این قضیه و این جاست كه انسان در بِزَنگاههای قضایایی كه در زندگی برایش پیش میآید باید این ملاك را نباید از دست بدهد كه در یكجریان حق و موقعیت حق قرار گرفتن دلیل بر پیروزی نیست پیروزی ظاهری دلیل بر یك مسأله نیست.
- سوره آلعمران (٣)، آيه ١٢٤

