امور حقیقى و امور اعتبارى
10فلهذا ما میبینیم كه این نحوه صحبتها در كلمات ائمّه نبوده؛ برویم، بزنیم، آنجا را بگیریم و خواهیم شد. نه، مردم برویم وظیفهمان را برویم انجام بدهیم، ممكن است شكست بخوریم ممكن است پیروز بشویم. اینجا باید این كار را انجام بدهیم، ممكن است شكست ممكن است پیروزی. این میشود مقام عبودیت كه عبد از خودش چیزی ندارد. یك روز مولا میفرستدش در این خانه، برو این كار را بكن، فردا مولا میفرستدش در یك منزل دیگر. آیا عبد میتواند بگوید: «چرا تو من را این طرف میفرستی آن طرف میفرستی، هر روز مرا یك جا بفرست دیگر.»؟ میگوید: تو عبد منی، میگویم این نامه را امروز اینجا ببر فردا جای دیگر ببر به تو چه مربوط است كه حالا ما كجا میفرستیمت، امروز پول را برو به این بده فردا بیا پول .... آن شخص آمد به امیرالمؤمنین اعتراض كرد: یا علی! اینقدر الآن تو مال داری به فلان شخص میبخشی در حالتی كه این شخص محتاج نیست. حضرت فرمودند: من میبخشم تو بُخل میكنی؟ من بهتر تشخیص میدهم یا تو؟ من دارم میبخشم تو چرا بخل میكنی؟ از جیب تو كه ندادم.
این حكومت، میشود حكومت واقعی. این مِلك میشود مِلك واقعی. وقتی كه این مِلك، مِلك واقعی شد بر این اساس عالم تشریع و عالم اعتبار میآید بر ایناساس قرار میگیرد. چرا ما مكلّفیم كه به اوامر و نواهی پروردگار اطاعت كنیم؟ چرا؟ چون خدامالك ماست. رسیدید به چه میخواهم بگویم؟ پس عالم تشریع و عالم امر و نهی بر اساس یك واقعیت است، بر اساس یك اصالت است. نه بر اساس صِرف تَعبّد. خدا گفته باید از من اطاعت كنی، تو باید اطاعت بكنی؛ بر این اساس نیست. چون برگشتِ این اوامر و نواهی به مالكیت اصلی و مالكیت حقیقی است ما ملزم هستیم از اوامر و نواهی پروردگار اطاعت كنیم. چون وجود ما از وجود حق است و وجود ظلّی و تبعی است ما باید نسبت به آن وجود حقّ مطیع باشیم. الآن یك نفر در خیابان شما میبینید میآید میگوید: آقا از من بیا اطاعت بكن، این كار را بكن. میگویی چه؟ برو پی كارت آقا و اگر تشتّت بكند شما پاسبان را صدا میكنید: آقا! این دارد مزاحمت ایجاد میكند، میگوید باید بیایی از من اطاعت كنی. پاسبان به او میگوید: برای چه هم چنین حرفی میزنی؟ میگوید: دلم میخواهد. میگوید: نه نمیشود آقا! مملكت دل بخواه نیست، شما این حرفی كه میزنی باید بر یك اساسی باشد، برای چه میگویی شما از من اطاعت كن؟ میگوید: خب من بزرگترم. خب بزرگتری كه دلیل نیست. میگوید: من عمّامه دارم. خب عمّامه داشتن كه دلیل نیست. میگوید: من فرض كنید كه فلانم. این كه دلیل نیست. این ملاك كه برای اینكه باید اطاعت بكنی، چیست؟ بگو. امّا وقتی كه به خدا مراجعه میكنیم، به خدا میگوئیم: برای چه تو به بندگانتمیگوئید باید از من اطاعت كن؟ خدا میگوید: چون من مالك اصلی هستم. دیگر زبانها بسته میشود. این میشود دین عقلائی. دین عقلانی و عقلائی دینی است كه در احكامش تعبد و چماق وجود نداشته باشد. دین، دین عقل است. زور در دین وجود ندارد. ملاك اصلی و معیار اصلی در متابعت از اوامر و نواهی الهی بر اساس منطق است و بر اساس عقل. چون پروردگار متعال مالك ماست پس بنابراین ما باید در تحت اراده و اختیار او باشیم. مسأله هم صحیح است، عقلائیاش هم همین است. چون این اموال در اختیار من است، من میتوانم تصرّف كنم اما افراد دیگر نمیتوانند تصرّف كنند چون مال آنها نیست. اگر یك شخصی، من او را به جای خودم حتّی در حُجره بگذارم در محدوده اختیار میتواند انجام بدهد، تعدّی نمیتواند بكند چون مال او نیست؛ در همان محدودهای كه مجاز است.

