اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

آثار و تبعات سوء عناوین و القاب در بعد فردى و اجتماعى‏

16427
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

آثار و تبعات سوء عناوین و القاب در بعد فردى و اجتماعى‏

11
  • یكی از مسائلی كه بر این مسأله متوجّه است این است كه رشد فكری و ارتقاء فرهنگی از جامعه دیگر گرفته می‌شود. یعنی آن استعدادهایی كه باید در بستر مناسب با توجه به افكار مختلف و با توجّه به مبانی مختلف باید به دست بیاورند، آنها در یك همچنین زمینه‌ای دیگر نمی‌توانند رشد كنند، دیگر نظر مخالفی دیگر به گوششان نمی‌رسد، فتوای مخالف، مبانی علمی و منطقی و شرعی، این مبانی دیگر به گوش آنها نمی‌رسد، لذا آنها در همان محدوده از تفكّر بسیط آنها می‌مانند و استعدادهای بالقوّه آنها به فعلیت نمی‌رسد. در حالی كه جامعه باید دائماً رشد داشته باشد، مردم باید رشد داشته باشند، در همان سطح خود و فهم خود هر كسی به مقتضای استعداد باید حركت داشته باشد. من یك وقتی در مشهد یك بحثی داشتم، بحث خُمس بود در آنجا ما بالأخره در بحث فقهی یك طلبه و یك باحث نمی‌تواند كوتاه بیاید، باید مسائل را مطرح كند. مثل این كه حالا فرض كنید كه در دانشگاه، استاد دانشگاه وقتی كه به تشریح می‌پردازد و به مسائل فروعات و جوانب یك بیماری را می‌خواهد توضیح بدهد، بخاطر ترس از یك استاد دیگر نیاید یك حرفی را بزند، این غلط است، معنی ندارد. شما دارید الآن به شاگردها دارید خصوصیات یك مرض را تشریح داری می‌كنید، راجع به خصوصیات فیزیولوژی یك فرض كنید كه عضو دارید صحبت می‌كنید، بیماری‌هایی را كه ممكن است متوجّه بشود، حوادثی كه ممكن است بر این بیاید. این خیانت است به شاگرد كه به خاطر بعضی از مسائل دیگر، چون نظر فلان استاد این است، اگر من بخواهم این نظر مخالف را مطرح بكنم، این .... اگر نظر، نظر حقّ است باید این نظر را به شاگرد منتقل كنی، اگر نكردی خیانت كردی. در مباحث علمی انسان كوتاه نمی‌تواند بیاید و این هم خدمت دوستان عرض كنم: من حتی با پدرم كه كسی را با ایشان مقایسه نمی‌كردم، اصلًا حتّی مقایسه نمی‌كردم، نه این كه حالا مقایسه كنیم و فرض كنیم كم و زیاد، یعنی ایشان را در مرتبه‌ای كه قابل قیاس باشد، حتّی ما نمی‌دانستیم با دیگران، من در مبانی فكری و عرفانی و اعتقادی ایشان مانند یك طلبه شاگرد با استاد، یكی به دو می‌كردم. این طور نبوده، كه هر چی ایشان بگویند .... طلبه كارش بحث است، طلبه كارش كَنكاش است و طلبه كارش گفتگوست و این صد در صد غلط است‌كه انسان در مبانی فقهی و عرفانی و مبانی عقیدتی بخواهد بیاید تعبّد محض داشته باشد. كی همچنین حرفی‌هایی زده؟ حالا كسانی كه به این مسأله نمی‌رسند خب در حدود سعه خودشان جای صحبت هم ندارند. اما برای افرادی كه زمینه باز است و برای افرادی كه راه گسترده است و مسیر مفتوح است و استعدادش را دارند، خود من با پدرم اینطور نبودم، یعنی یكی به دو می‌كردیم، دادش را درمی‌آوردیم خلاصه، گاهی اوقات داد می‌كشید سر ما و دوستان می‌دانند من در ارتباط فرهنگی با پدر خودم مسامحه نمی‌كردم، ابداً. در یك مسأله در قضیه، در عین این كه من ایشان را یك مرد حقّ و صدق و راهش را عین حقّ و بدون كمترین تردیدی ایشان را مصداق اتمّ ولی و شخصی كه واصل به مقام فناء و بقاء بعد از فناست می‌دانستم و می‌دانم، در عین حال رسیدن به مبانی ...، و خود ایشان هم از من این را می‌خواستند، نه این كه ایشان بگویند چرا؟ اصلًا ایشان می‌گفتند: من می‌خواهم تو این طور باشی، باید این طور بود، اگر من نباشم كی باشد؟ مگر من نباید از مبانی دفاع كنم؟ مگر من نباید این رسالت را به دیگران برسانم؟ مگر من نباید به عنوان یك طلبه، نه به عنوان حالا فرزند ایشان، یك طلبه، مگر من نباید همین مبانی مُتقنه و حقّی كه اینها از ائمّه معصومین علیهم‌السّلام رسیده، به عنوان یك شاگرد مكتب اهل بیت بیایم اینها را بیان كنم، من، منِ نوعی و امثال من؟ خُب، اوّل نباید خودم بفهمم؟ اوّل نباید خودم به این مطالب برسم؟ می‌شود تعبّدی؟ تعبّدی مال همان‌شخص است كه متعبّد است، او دیگر به عهده من نیست. پیغمبر می‌فرماید نماز مغرب سه ركعت و نماز عشاء چهار ركعت، این را من باید به مردم برسانم؛ می‌گویند چرا؟ می‌گویم: بروید از پیغمبر بپرسید، به من چه ربطی دارد. تعبّد وقتی كه برسد به آن حدّی كه آن شخص، خود او وحی را تلقی می‌كند، آن دیگر خودش باید پاسخگو باشد، اما من باید در مسائل و در مبانی صادق باشم و امین باشم و بتوانم آن مطالب را به افراد برسانم و از عهده او بربیایم و دفاع كنم. آنهایی كه فرض بكنید كه یك مراحلی را طی می‌كنند، فرض كنید كه در هر رشته‌ای یك تِزی دارند و تزشان را هم می‌نویسند و می‌خواهند فرض كنید كه دكترا بگیرند. بعد می‌گویند: نه، این تِزی كه نوشتی فایده ندارد، باید بیایی از این تِزَت دفاع كنی، این حرفی كه زدی روی چه مرجعی و رِفرِنسی آمدی این حرف را فرض كنید كه مطرح كردی؟ دلیلت چه بوده؟ باید ببینند مداركی كه آمده، این مدارك را نقل كرده، مدارك قابل اعتمادی هست از نقطه نظر بین المللی و استاندارد شده یا نه: یك فرض كنید كه رِپُرتاژی از یك مجلّه‌ای فرض كنید كه خوانده و آمده همان را برداشته به عنوان مدرك آمده در این تِزش آورده. این را قبول نمی‌كنند، می‌گویند: نه، باید از روی مدرك بیایی و مدرك آوردن مطالعه دارد، تفحّص دارد، تأمّل دارد، كار می‌برد. التفات كردید؟ مسأله از این قرار است. لذا جامعه‌ای كه این جامعه با تعبّد بار بیاید این جامعه رشد فرهنگی ندارد. جامعه‌ای كه با تفكّر و تعقّل مسائل را بررسی كند. آن وقت در یك همچنین جامعه‌ای دیگر هر كسی نمی‌تواند جَوَلان بدهد، دیگر هر كسی نمی‌تواند پا از حدّ خود فراتر بگذارد. التفات می‌كنید؟ چرا؟ چون افراد می‌خواهند بفهمند، افراد می‌خواهند تفكّر داشته باشند، افراد می‌گویند آن مقداری كه شما از حقِّ حیات و فكر و اختیار كه نصیب دارید، ما هم به همان مقدار نصیب داریم. حقّ تفكّر و انتخاب مسیر قرار داده، چرا بسته باشد؟ چرا برای شما باز باشد برای ما بسته باشد؟ چرا؟ نمی‌دانم این مطلب را خدمت رفقا هم گفتم به عنوان یكی از مسائلی كه برای ما ذكر می‌كنند، بعضی‌ها و نقاط ضعف همین قضیه است، اما خب حالا دیگر در یك مسأله توحیدی بین من و مرحوم آقا قریب سه چهار سال بحث بود، در یك قضیه‌ای، شاید حدود هفت، هشت مرتبه جلسات سه ساعت، ما با ایشان در این قضیه صحبت می‌كردیم و هر مرتبه ما مشهد می‌رفتیم یا هر دو مرتبه یا سه مرتبه یكبار، این مطلب با ایشان در میان می‌آمد، علی ای حال در میان می‌آمد، گاهی اوقات ایشان خودشان مطرح می‌كردند گاهی اوقات ما مطرح می‌كردیم، این مسأله همین طور ادامه داشت و نه ما به نتیجه می‌رسیدیم، نه ... خلاصه، ایشان كه برایش مسأله برایش واضح بود ما نمی‌فهمیدیم. گفتیم: خب بفهمیم. ما وقتی می‌دیدیم مسأله این طوری است دیگر می‌بستیم، خلاصه دیگر ادامه نمی‌دادیم دیگر، می‌گفتیم: خب بالاخره باید بفهمیم دیگر، این كه نمی‌شود، در عین حال كه خب می‌دانستیم مسأله برای ایشان مثل روز روشن است. تا این كه‌آخرین سفری بود كه من مشهد مشرّف شدم و موفّق به زیارت ایشان شدم، دیگر بعد از آن سفر ایشان به رحمت خدا رفتند. یعنی یك سفر قبل از آن سفر آخر، چون در آن ظاهراً عصر جمعه‌ای بود كه ایشان این عارضه قلبی برایشان اتفاق افتاد و ایشان را به بیمارستان بردند كه در آن موقع ما در طهران بودیم كه وقتی از مشهد تلفن كردند، دیگر همان وقت به اتّفاق آن اخوی بزرگتر رفتیم و موفّق شدیم ایشان را زیارت كنیم در همان بیمارستان، قبل از این سفر. ما كه مشهد مشرف شدم، اواخر زمستان بود، ایشان زیر كُرسی نشسته بودند، ایشان همیشه كرسی داشتند و اتاقشان هم اتاق خنك بود، در زمستان بخاری روشن نمی‌كرد الّا خیلی كم كه فقط ازآن شدّت سرما فقط یك خورده كاسته بشود. ما زیر كرسی نشسته بودیم و خلاصه با ایشان می‌خندیدیم راجع به قضیه‌ای كه نمی‌دانم چی بود. یك مرتبه ایشان گفتند: فلانی! در این قضیه‌ای كه ما این مدّتهای مدید با هم بحث می‌كردیم حقّ با شماست، یعنی ایشان كه خب می‌دانند قضیه چیست، ولی مسأله از این قرار است، یك مطلبی را ایشان فرمودند و گفتم: بله، من هم این مطلب را قبول دارم، می‌دانم باید این طور باشد، ما بحث تئوری می‌كردیم و بحث .... یعنی خلاصه ایشان می‌خواستند بفرمایند كه: «حلوای تن‌تنانی، تا نخوری ندانی» باید رسید و با شهود، این قضیه برای انسان روش بشود و الّا بله، از نقطه نظر عقلی و از نقطه نظر فلسفی مسأله همین است كه مسأله مطرح می‌شود. این روش، روش بزرگان است.