پرهیز از ورود در عالم كثرات و اعتباریات
15آن بزرگان اینها همه متوجّه بودند و در تمام ظروف و در تمام زمانها مواظب بودند، گوش به زنگ، گوش به زنگ بودند تا یك چیزی میخواهد بیاید جلو همان جا قیچی میكردند، همانجا میبستند، نمیگذاشتند اصلًا جلو بیاید. امروز را به فردا نمیانداختند. اگر جا جای تذكّر بود همان آنجا، تذكّر را میدادند، نمیگذاشتند اصلًا .... وضع مرحوم آقا اینطوری بود نمیگذاشتند: نه، حالا مماشات كنیم، حالا هیچی نگوئیم، حالا بگذاریم بگذرد، بعد یواش بهش میگوئیم؛ نه آقا! رودربایستی نداریم. آقا این خلاف است، تمام شد و رفت، نباید بگوئید. چه منظوری از گفتن دارید؟ میخواهید سرما را كلاه بگذارید یا سر خودتان را یا منفعت شخصی دارید؟ نه از آن اوّل ...؛ چرا؟ چون آنچه را كه آقا! ما از دست میدهیم خیلی بیش از آن مقداری است كه گیر میآوریم قابل مقایسه نیست.
عبودیت را از دست میدهیم، دو تا خنده و بَه بَه گیرمان میآید، آن فقر را از دست میدهیم دو تا چَه چَه گیرمان میآید، آن حالت مسكنت و ذلّت را از دست میدهیم، دو تا بلند شد و نشستن و قیام و قعود گیر ما میآید، همین. آنی را كه بدرد آن طرفمان میخورد از دست میدهیم، برای این طرفی كه دو روز بلند میشود، روز سوّم بلند میشود میرود. یعنی همینش هم تازه دوام ندارد. خیلی دیگر آدم باید بیچاره باشد، خیلی باید دیگر احمق باشد، یعنی از حماقت خیلی ...، كه آن چه را كه مربوط به آن طرف خط است، آن چه را كه مربوط به آنطرف قضیه است كه تازه اصل شروع حیات انسان است، چقدر توی این دنیا عمر میكنی؟ بیچاره شصت سال؛ چقدر آنطرف عمر میكنی؟ به اضافه بینهایت یك عدد جبری میشود چند؟ این چه مقدار میشود؟ اینجا شصت سال، آن به اضافه بی نهایت. آنوقت برای ده سال بیا برو ده سال است دیگر، همان پنجاه سال تا شصت سال است برای ده سال، به اضافه بینهایت را از دست میدهی. این حماقت نیست؟ به جان بنده و سركار حماقت است. یعنی از این حماقت بالاتر .... لذا انسان باید چكار كند؟ انسان از اوّل باید مواظب باشد. انسان از هر قدمی كه برمیدارد باید مراقب باشد. از هر نفسی كه از او بر میآید باید حواسش، گوش به زنگ باشد. آقا! شیطان میآید، قشنگ، خدمتتان عرض كردم، این بزرگوار خیلیراه بلد است، راههایی بلد است كه به عقل من و شما نخواهد رسید؛ میآید، میآید، میآید، یكمرتبه میبینی: آقا! گرفتار شدی.

