حقیقت فهم و طلب آن
11یك روز یك عدّهای آمدند خدمت مرحوم آقا یك اختلافی با هم داشتند كارشان داشت به جاهای نامناسب میرسید، مسائل خانوادگی و اینها. میگفتند: ما رفتیم پیش مرحوم آقا، همین كه نشسته بودیم، خوب هر كداممان با یك توپ پُر، ما آماده كرده بودیم آقا كه شروع كردند: قضیه چیست؟ بگوییم به مسلسل ببندیم خلاصه این را، آن را، محكوم كنیم و چه كنیم. آنها هم طبعاً هر كدام برای خودشان هم آماده كرده بودند و پرونده را؛ نظر شما چیه؟ ما هم بگوئیم: آقا! این چه میكند، این در منزل فلان است، پدر در میآورد، اخلاق ندارد، ادب ندارد، فلان ندارد، آقا! این اطاعت نمیكند، این چه است، تَمرُّد میكند ...، خلاصه برای خودمان هر كداممان مفصّل خط و نشان كردیم. بعد میگفت: همین كه مرحوم آقا وارد جلسه شدند، یك نگاه به ما كردند رفتند تو اتاقشان، گفتند: بروید فردا بیایید. اصلًا هیچ حرفی نزدند، هیچی، یك كلمه نگفتند: حالتان چطور است؟ خوش آمدید. هیچ بروید فردا بیایید، هیچ. گفت: ما هم دست از پا درازتر راهمان را كشیدیم آمدیم. خلاصه در طول آن روز یك خورده دمق شدیم: ای بابا! این چكاری با ما كرد این آقا، اصلًا اعتنایی به ما نكرد. با این كار، آقا چكار كرد؟ همه اینها را ادب كرد. هم از مرد خانواده هم از زن خانواده، همه را ادب كرد، بروید پی كارتان. رفتند، یك خورده توی سرشان خورد، یك خرده به فكر رفتند، یك خرده متوجّه شدند، یك خورده از آن حرارت پایین آمدند، همچین آماده، آماده، فردا كه رفتند دیگر سرها پایین، خیلی مؤدب، متواضع، هر چه آقا بفرمایند اطاعت میكنیم. حالا درست شدند، لذا آقا آمدند: سلامعلیكم، حالتان چطور است؟ خیلی خوش آمدید. اصلًا نه حرفی زدند نه ...؛ آقا! بفرمایند بروید خانهتان، تمام شد رفت قضیه، هیچی، هیچی. میبینید! هیچ اصلًا صحبتی هم نشد، فقط یك خرده احوالپرسی: حال شما خوبه؟ چه میكنید؟ شما چطورید؟ بسیارخوب، شما چطور هستید؟ چكار میكنید؟ بسیارخوب، تعریف كنید برایمان، اوضاع، اینها میگفتند: اصلًا ما یادمان رفت چی بود، چی نبود، بلند شدیم رفتیم.

