بهرهبردارى افراد از علوم در غیر از جایگاه مناسب آنها
14من چندی پیش بود به دیدن یكی از آقایان رفتم كه فرد موجّهی است و از علماست. یك قضیهای تعریف میكرد و خیلی خوشم آمد از آن قضیه. ایشان میگفت كه: جدّ ما یك مرجع بود و ارتباطش هم با افراد متفاوت بود با هر كسی به یك نحو و یك قسم مرتبط بود. یك روز یك نفر میگفت پدر من برایم نقل میكرد میگفت: یك نفر از همین آقایان در نجف و اینها آمد و به پدر ما گفت فلانی از پدر شما چیزی نمیبینیم، خلاصه ما را مورد لطفشان قرار نمیدهند و امثال ذلك از این چیزها. گفت: من آمدم به پدرمان گفتم كه مثلًا خوب است با ایشان هم شما چیزی داشته باشید و مثلًا ارتباطی و بعد خلاصه مساعدتی، چیزی، اگر میشود. ایشان گفت كه: اگر ایندفعه او را دیدی به ایشان بگو فلان شخص را شما میشناسی؟ اسم یك شخص .... گفت: در خیابان ما دیدیم و سلام و علیك و من به ایشان گفتم، گفتم: فلان شخص را شما میشناسی؟ گفت: تا این اسم را بردم این سرش را انداخت پایین و رنگش قرمز شد و خداحافظی كرد و رفت. هیچی نگفت. معلوم شد آن شخص واسطه همین آقا بوده كه میآمده و مرتب با ایشان مساعدت میكرده بدون اینكه اسم این را ببرد. این است روش بزرگان. اینها برای انسان همه درس است كه انسان بداند كه در چه وضعیتی و با چه شخصیتی و چه نحو مَشی كند و مماشات بكند با افراد هر كدام بر طبق آن مرتبه و بر طبق آن وضعیت خود كه لحاظ همه مطالب در آنجا بشود.
این قضیه به خاطر غلبه احساسات است. انسان وقتی كه به یك حقیقت و پدیدهای رسید آنجا میایستد و به ارزش و به آن واقعیت میرسد. وقتی كه از آن قضیه آمد و جدا شد فراموش میكند. راجع به فرعون مگر نداریم؟ (وَ جاوَزْنا بِبَنِي إِسْرائِيلَ الْبَحْرَ)1 «ما بنی اسرائیل را آمدیم از دریا عبور دادیم.» اما همین كه آمد، (فَأَتْبَعَهُمْ فِرْعَوْنُ وَ جُنُودُهُ) ٢ «فرعون و لشكریانش آمدند، این دنبال بنیاسرائیل كه آنها را بگیرند.» آنه ا آمدند در دریای نیل، در رود بزرگ نیل، آمدند در آنجا (حَتَّى إِذا أَدْرَكَهُ الْغَرَقُ قالَ آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا الَّذِي آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ) ٣ میگوید: «وقتی كه آمد غرق او را بگیرد، غَرَق او را بگیرد، در آن موقع میگوید چه؟ میگوید: ایمان آوردم.» چرا میگوید ایمان آوردم؟ چون فرعون هم قلب دارد مانند سایر افراد. فرعون هم وجدان دارد مانند سایر افراد. فرعون هم بدی و خوبی را میفهمد، همانطوری كه بقیه افراد، بدی را میفهمند خوبی را میفهمند، الم و درد را احساس میكند، نفع را تشخیص میدهند، آن هم همینطور تشخیص میدهد ولی چی؟ احساسات میآید نگه میدارد. ای فرعون! مگر موسی نیامد؟ و مگر تو سَحَره را جمع نكردی؟ و مگر موسی بر سحَره غلبه نكرد؟ چرا نپذیرفتی؟ آیا وجدان تو در آن وقت این مطلب را قبول نكرد؟ این درست است؟ اگر نمیفهمیدی پس خدا دیگر عذابت نمیكند؛ نفهمیدی دیگر. پس معلوم است فهمیدی و كتمان كردی. بجای اینكه تسلیم حقّ بشوی به آنها گفتید شما را بر شاخههای درخت آویزان میكنم، شما را به دار میزنم. یك قضیهای اتفاق افتاد، هم تو وجدان داشتی، هم آن سَحَرهای كه به مسائل وارد بودند، جُفت شما وجدان داشتید، هر دوی شما عقل و فكر داشتید، هر دوی شما مغز داشتید و هر دوی شما از سلامت فكری برخوردار بودید ولی با این قضیه دو نحو برخورد كردید؛ تو آمدی منافع خود را ترجیح دادی، رد كردی، آنها آمدند منافع آخرت را ترجیح دادند، قبول كردند والّا هر دویتان فهمیدید. اگر تو نمیفهمیدی خدا با تو كارینداشت، نفهمیدی دیگر. مثل یك بچهای كه نفهمیده، آنهم نمیفهمد. مثل دیوانهای كه نفهمد. خدا با دیوانه كاری دارد؟ با كسی كه مثل مخبّل است كاری دارد؟ نه، كاری ندارد. ولی با فرعون كار دارد، چرا كار دارد؟ چون میفهمد، چون منطق را درك میكند ولی میآید چكار میكند؟ توجیه میكند. به جای اینكه بیاید جانب سحره را غلبه بدهد و جانب آنها را بگیرد، تهدید میكند. آقا! چرا تهدید میكنی؟ میكُشمتان، به دارتان میزنم، پدرتان را در میآورم. چرا؟ آیا سزای حقّ دیدن این است؟ آیا سزای كسی كه یك حق را میبیند این است؟ كه بگویند (وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ فِي جُذُوعِ النَّخْلِ) «به شاخههای درخت آویزانتان میكنم» فرعون بسم اللَه دیگر! ما كه بُریدیم، ما كه در مقابل موسی عاجز شدیم، به مقدار فهم و فكر خودمان حجّت بر ما تمام شد. بسیار خوب، ما تسلیم شدیم. جنابعالی میگویید من بالاترم، شما بیایید در میدان، شما بیا با موسی برخورد كن. برخورد نمیكنی، چرا تهدید میكنی؟ چرا میزنی؟ چرا میكُشی؟ چرا زبان درمیآوری؟ زبان همه را چرا میآوری؟ چرا؟ این كه نشد كار. اینها همهاش مال چیست؟ به خاطر اینكه غرق هنوز نیامده سراغش. ید بیضا میبینی انكار میكنی، معجزه دیگر میبینی انكار میكنی، همه اینها را انكار میكنی ولی از وجدان خودت كه دیگر نمیتوانی فرار كنی. وجدان تو همیشه با توست. عقل تو همیشه با توست. از محبّت به ذات خودت كه دیگر نمیتوانی فرار كنی. حُبّ به ذات فطری است، حُبّ به ذات ذاتی است، عارضی نیست. وقتی كه یك جا میرسی میفهمی اینجا دیگر غرق است. اینجا دیگر قضیه، قضیه شنا كردن نیست، صاف دارد میبینید دیگر. موسی با قومش قشنگ از این رود عبور كردند و رفتند آن طرف. حالا راست میگویی تو هم شنا كن. شنا اینجا توی كار نیست جبرئیل آمد یك مشت لَجَن برداشت زد در دهانش، گفت: تا حالا چكار میكردی؟ (فَالْيَوْمَ نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ لِتَكُونَ لِمَنْ خَلْفَكَ آيَةً)2 امروز تو را نه، تو را با خود میبریم آن طرف خط بدنت را میاندازیم به ساحل. خودت را (بِبَدَنِكَ) منظور این است دیگر. یعنی این بدن است، من كه این نیستم. (نُنَجِّيكَ بِبَدَنِكَ) تو را با خودمان میبریم، تشریف بیاورید با شما كار داریم حالا، تازه اولش است. بیایید آن طرف، ملائكه ما منتظرند، پذیرایی كنند، استقبال كنند از شما، چی در این دنیا هی ادّعای الوهیت كردی؟ همه ما همینیم آقا جان! همه ما فرعونیم. هر كسی از ما در نفس خودش یك فرعونی است. منتها ادّعای الوهیت نمیكنیم. چرا؟ چون كسی از ما قبول نمیكند. اگر میكرد میكردیم. الآن من بگویم خدا هستم؛ میگویند: آقا برو پی كارت بابا! خدا كیست؟ اما اگر یك جا منافع اقتضا بكند نه، فرقی نمیكند. آن الوهیت كرد مردم را به استرقاق كشید، ما به یك نحو دیگر، یك جور دیگر. من چه هستم، من چه هستم، باید بیاید، این طور است، كسی نمیداند. ما به یك نحو دیگر. اگر خدایی در كار نباشد ما همانیم. هیچ تفاوتی ندارد. در روز قیامت مظاهر را به انسان نشان نمیدهند، ظهور را به انسان نشان میدهند. یعنی یك خطّ دارد تعقیب میشود، این خط صُوَر مختلفی دارد. همهاش گول زدن مردم است. پس حالا همه چی هستیم؟ همهمان تو این قضیه شریك هستیم با آن جناب.
- سوره يونس (١٠)، صدر آيه ٩٠
٢ و ٣- سوره يونس (١٠)، قسمتى از آيه ٩٠ - از سوره يونس (١٠)، صدر آيه ٩٢
- سوره يونس (١٠)، صدر آيه ٩٠

