اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم تزكیه و تهذیب نفس قبل از فراگیرى علوم‏

18180
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

لزوم تزكیه و تهذیب نفس قبل از فراگیرى علوم‏

11
  • معاویه آمد أمیرالمؤمنین را مدح كند. گفت: اگر در دست علی كوهی باشد از طلا و كوهی باشد از كاه، آن كوه طلا را زودتر در راه خدا می‌داد از كاه. این به اندازه فهمش آمده این حرف را زده. ولی این مسكین نمی‌داند كه برای علی، كاه و طلا یكی است. در نفس علی، طلا با كاه یك وزان دارد. این كه عرض می‌كنم خدمتتان شوخی نیست. بله، انسان می‌رسد. انسان به اینجا هم می‌رسد كه وقتی كه یك گونی كاه را كنار خیابان ببیند با یك گونی طلا را ببیند، برای او تفاوت نكند. یعنی حتی تصوّرش را هم برای او پیدا نمی‌شود، تصور زیاده هم برای او پیاده نمی‌شود.

  • این علوم مربوط به علوم ظاهر. آن علمی كه برای بشر پیدا بشود در این مسائل ظاهری، نفس آن علم فی حد نفسه مطلوب است. اختراع است، اكتشاف است، رسیدن به یك مسأله‌ای است. همین كه آن علم می‌خواهد بیاید در نفس قرار بگیرد، نفس یا با این نفسانی برخورد می‌كند یا رحمانی برخورد می‌كند. تا این علم را بدست آورد، می‌گوید: این را به كسی نمی‌گویم و برای خودم نگه می‌دارم و اگر شاگردانم از من سؤال كردند، چیزی نمی‌گویم. چرا؟ چون مرا بالاتر بدانند، اگر من بخواهم رموز كار را بگویم، پایین‌تر می‌دانند دیگر. نقل می‌كنند، می‌گویند: یك پهلوانی بود یك شاگردی تربیت می‌كرد و خلاصه شاگردش كم‌كم همه فنون را یاد گرفت، همه فنون را. دیگر یك روز دیگر در مقام تجرّی و در مقام جسارت بر آمد و به پهلوان گفت: تو چیزی از من زیاده نداری. آنچه كه تو داری ما هم داریم. آن فنونی كه تو داری ما هم داریم. بالاخره او هم اعتنایش نمی‌كرد تا اینكه دیگر دید كه نه، خیلی مثل اینكه قضیه بالا گرفته و او را ملزم به مبارزه كرد و مصارعه كرد. با هم گلاویز شدند و بالاخره پهلوان او را زد زمین. خیلی جا خورد. گفت: قضیه چیست؟ گفت: یك فنّ را نگه داشته بودم برای امروز. چون می‌دیدم در تو این حالت را، آن یك فنّ را برای امروز نگه داشتم كه حواست را جمع كنی. بله، این علم آمده، این فنون آمده در دل این پهلوان جا گرفته، این پهلوان با او چه برخورد می‌كند؟ یك وقتی با او این برخورد را می‌كند، مثل مالك اشتر، قدرت دارد، توان‌دارد، ولی این قدرت و توان در نفس او جا باز نمی‌كند. آشغال می‌زنند توی سرش، راهش را می‌كشد می‌رود. پهلوان است، فرمانده لشگر أمیرالمؤمنین است، رئیس همه جیشهای است كه أمیرالمؤمنین می‌فرستند، ولی این در دل او جا باز نكرده، جا باز نمی‌كند. اما یكی نه، این قدرت در دل او جا باز می‌كند، حساب خود را از بقیه جدا می‌كند، بین خود و بین سایر افراد فاصله می‌اندازد. این معنا، معنای جا باز كردن است. آن جهت اوّل می‌شود، جهت رحمانی و جهت عبودیت، این جهت دوّم می‌شود جهت نفسانی و جهت غیر عبودیت. هر دو یكی است، فرقی نمی‌كند، ولی دو جهت دارد، دو طرف دارد. این ترازو دو طرف دارد، یك جهتش جهت رحمانی است، یك جهتش جهت غیر رحمانی.