اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

لزوم تزكیه و تهذیب نفس قبل از فراگیرى علوم‏

18180
عنوان بصری
جلسات
نسخه عربی

لزوم تزكیه و تهذیب نفس قبل از فراگیرى علوم‏

10
  • پیغمبر آمدند یك روز در منزل، چشمشان به زینب افتاد، فرمودند: سبحان اللَه! خیلی این جمیل بود و خیلی زیبا بود. مدّتی از این قضیه گذشت تا اینكه اختلافات بین زینب و بین زید بالا گرفت و دیگر مستأصل شد و پیغمبر به او اجازه دادند كه اگر می‌خواهد حالا طلاقش بده. نمی‌توانند زندگی كنند، طلاق .... وقتی طلاق دادند، دستور آمد كه: تو باید زینب را بگیری و به ازدواج خودت در بیاوری‌و این برای پیغمبر خیلی مشكل بود. جواب مردم را چی بدهد؟ آخر كسی مگر ممكن است فرض كنید كه عروس خودش را بگیرد؟ عروسش بود دیگر. یعنی مردم با زن پسرخوانده معامله عروس می‌كردند، مثل عروس خودش بود.

  • اهل تسنّن در اینجا یك مطلب خلافی دارند و او این است كه می‌گویند: چون رسول خدا از او خوشش آمد، خداوند هم یك وسایلی قرار داد تا اینكه بین این دو تا اختلاف بیندازد تا اینكه پیغمبر بیاید بگیردش. این پیغمبری كه بیاید از این امر التذاذ ببرد و خوشش بیاید، این دیگر پیغمبر نیست، این با یك فرد عادی دیگر در اینجا چه فرقی می‌كند؟ ما هم همینطور هستیم. این دیگر چه فرق می‌كند كه آن نحوه ارتباط ظاهری و مادّی كه بین همه موجود دارد، آن نحوه در وجود او هم تحقق پیدا كند؟ پیغمبری، پیغمبر است كه برای او از نقطه نظر جمال و تأثیر جمال در نفس، با غیر جمال هیچگونه تفاوتی نباشد. این پیغمبر، پیغمبر است. زیبایی و جمال، آن یك مطلبی است، آن كیفیت تأثیر گذاری و تأثیر پذیری نفس و عكس العملی كه نفس در برابر این مسأله از خودش بروز و ظهور می‌دهد مطلب دیگری است. زیبایی زیبایی است. پیغمبر اگر یك گل ببیند، لذت می‌برد. ما هم اگر یك گل سرخ، گل یاس، گلهایی كه هست با این رنگهای متفاوتی كه هست، بین گل و بین سنگ سیاه شما تفاوت نمی‌گذارید؟ یك همچنین چیزی .... اگر انسان، انسان است باید تفاوت بگذارد. انسان بین یك تابلوی بسیار زیبای كه یك‌هنرمند با آن دست توانای خود یك همچنین تابلویی را ترسیم كرده، با گچی كه روی دیوار، آن گچ حك شده، فرق نمی‌گذارد؟ خیلی احمق است. ولی صحبت در این است، این علم، این اطّلاع، این انكشافی كه الآن برای رسول خدا در این وَهله و در این مرتبه شده، این اطّلاع، اطّلاع بر این، اطّلاع بر این جمال، این اطّلاع و این علم، چه نوع در نفس رسول خدا اثر گذاشته؟ چه اثری گذاشته؟ هیچ؛ صفر. تا به حال زن زید بوده، از این به بعد هم زن زید است. یك عكسی را دیده و بعد رفته. یك سنگی را دیده و بعد رفته. چوبی را دیده و بعد .... شما در خیابان وقتی كه حركت می‌كنید، به هزاران هزار سوژه و به هزاران هزار مسأله برخورد می‌كنید، كدامیك از اینها در ذهن شماست؟ تیر چراغ برق را می‌بینید، ماشین را می‌بینید، سنگ را می‌بینید، جدول را می‌بینید، آب را می‌بینید، كاغذی كه افتاده در پیاده‌رو، آن كاغذ را می‌بینید و بدون ...، هزاران هزار می‌بینید و بعد رد می‌شوید و تا می‌روید به منزل می‌رسید، هیچ كدام از اینها هم در نظر شما نیست و جالب توجّه هم نیست. چرا؟ چون این علم و این اطّلاع، موجبی نداشته برای اینكه بخواهد در نفس شما تمكّن پیدا بكند. موجبی نداشته. كاغذ است تو پیاده‌رو افتاده، مچاله شده رفته؛ تَه سیگار است توی پیاده‌رو افتاده و رفته. موجبی ندارد برای اینكه ذهن این را بگیرد و در خود نگه دارد. امّا اگر فرض كنید كه دارید از توی پیاده‌رو رد می‌شوید، یك مرتبه می‌بینید كه یك گردنبندی از یك زنی افتاده در آن پیاده‌رو و نگاه می‌كنید این گردنبند طلاست و این ارزش دارد؛ پانصد هزار تومان ارزش دارد، یك میلیون ارزش دارد، دو میلیون ارزش دارد. اگر هم او را برندارید ولی این خاطره‌اش در ذهنتان نمی‌ماند؟ وقتی كه می‌روید منزل به عیالتان می‌گویید: راستی امروز داشتم از توی خیابان می‌گذشتم، از توی پیاده‌رو، دیدم یك گردنبندی افتاده، نگاه كردم، دیدم یك میلیون قیمت دارد. چرا نمی‌گویید: وقتی داشتم می‌گذشتم، دیدم یك تَه سیگار افتاده؟ این را چرا نمی‌گویید؟ چرا این را می‌گویید؟ چرا آن را ما نمی‌گوییم كه: وقتی داشتیم از توی پیاده‌رو می‌رفتیم، دیدیم كه یك كاغذ مچاله شده افتاده؟ چرا نمی‌گوییم: یك مقدار خاك، خاك بنّایی، كنار پیاده‌رو بود؟ چرا؟ چون نفس به عبودیت هنوز نرسیده، هنوز نرسیده.