انواع ابتلائات براى تربیت سالكین راه خدا
12حضرت میفرماید: «ما طاقت نداریم!» و درست هم همین است. خدایا ما بندۀ تو هستیم و محتاج به تو، همه چیز ما مال تو ست، ما چیزی برای خودمان نداریم تا آنچه را که داریم برای خود نگهداریم و آنچه نداریم از تو تقاضا کنیم. امور دنیایمان الحمد لِلّه خوب است و آخرت را از تو میخواهیم، زندگیمان خوب است و مغفرت را از تو میخواهیم، دکان و تجارتمان خوب است و مکّه و مدینه از تو میخواهیم؛ نه، هیچ چیزی نداریم! اگر انسان بگوید: خدایا، الحمدلِلّه امر دنیایم خوب است، آخرت به من بده! یعنی در دنیا محتاج به تو نیستم. جدّاً بگوید، معلوم میشود چه خبر است؛ دروغ میگوید، دروغ! یک قطرۀ آب به انسان دیر برسد، نالۀ انسان بلند است؛ ناله بلند است که یک قطره آب دیر رسیده است!
آدم کجا میتواند بگوید امور دنیا مهم نیست؟! ما آب نمیخواهیم؟! نفس نمیخواهیم؟! اینکه تنفّس، مجّانی همهجای عالم را هوا گرفته است، مهم نیست؟! ما در این ضرورات زندگی محتاجیم به خدا؛ در همین نفسی که داریم میکشیم محتاجیم و باید بدانیم که این از پروردگار دارد به ما میرسد و ما محتاجیم. اگر همین راه نفس بسته شود، دو دقیقه یک دقیقه، چند لحظه، این نفس به آدم دیر برسد، مثل این است که میخواهند آدم را خفه کنند؛ انسان چه حالی دارد؟!
حکایت مرحوم حاج هادی ابهری از ژاندارم خودبین
خدا حاج هادی ابهری را رحمت کند، میگفت:
یک سفر میرفتم به قزوین و از اینجا ماشین نبود ـ سالهای قبل است ـ جلوی یک ماشین باری نشستم که برویم به قزوین. کنار من هم یکی از آن ژاندارمها و أمنیّهایها نشسته بود. این ماشین در چهارراه کرج، برگشت؛ داخل رودخانه، و ما آن زیر بودیم و دیگر راه نفس هم بسته شده بود و اگر تا چند لحظه نرسیده بودند، آنجا مرده بودیم!
میگفت:
خُب من نمرده بودم و میشنیدم که این ژاندارمِ پهلوی من میگفت: «من ژاندارمم! من ژاندارمم! به من برسید!» من هم توی دلم میگفتم: آره تو ژاندارمی امّا اینجا دیگر ژاندارمی بهدرد نمیخورد!

