
هدایت تكوینى و تشریعى ائمّه علیهم السّلام
رابطه بین هدایت وولایت
هدایت تكوینى و تشریعى ائمّه علیهم السّلام
13تا اینکه یک دفعه سفری به عتبات میکند. در آنجا در کوفه بعد از ظهری منتظر واگن میشود -آن موقع بین کوفه و بین نجف خط آهن بوده، که واگنهای مخصوصی میآمده و ظاهراً با اسب حرکت میکرده است- میبیند یک شخصی آمد از راه و یک کلاه مخصوصی سرش بود کلاه مولوی و اسمش را گفت؛ حاجی فلان! تعجب میکند، میگوید لابد من را میشناسد؛ [خوب او] از اعیان بود، از معاریف بود. [آن شخص] میگوید که: کجا میروی؟ نجف میروی؟ بیا ما هم میرویم، بیا قدم بزنیم. میگوید: نه راه زیاد است؛ یکی دو فرسخ بوده است.
ـ نه! حالا قدم میزنیم، یواش یواش میرویم.
در بین راه او شروع کرد به صحبت کردن، از حالات اولیاء گفتن، مراتب گفتن، درجات گفتن و ذکر کمالاتی که برای انسان ممکن است پیدا بشود و این هم انکار میکرد. میگفت: نه آقاجان ما همه اینها را رفتیم و دیدیم، اینها همه خلاف شرع میکنند، چه میکنند و اینها هیچ فایدهای ندارد و اینها همهاش برای سرکیسه کردن مردم و گول زدن مردم و فریب مردم است، این هم یک دکانی است مثل بقیّه دکانها. گفت: آقاجان! حالا شما که با یک طائفه بودید با یک نحله بودید، این دلیل نمیشود که همه افراد اینطور باشند.
خلاصه این قبول نمیکند تا اینکه میرسند به یک جایی، خندقی بوده دور کوفه، الآن هم آثارش هست، یک خندقی بوده، این را کنده بودند برای [جلوگیری از] تجاوز دشمن و...؛ به آنجا که میرسند، میگوید: خوب تو چه میخواهی؟چه میخواهی ببینی؟ چه میخواهی مشاهده کنی تا اینکه معتقد بشوی به راه خدا و تکامل؟ یک فکری میکند و میگوید: اگر قرار بر این باشد که انسان چیزی ببیند، خوب مرده زنده کردن، شاید مثلاً این دیگر از کسی ساخته نباشد. میگوید: آقاجان اینکه کار بچّه مکتبیهای این راه است...
ـ خوب حالا اگر شما میتوانی و مدعی هستی بیا [مرده را زنده] کن!
