علل زوال حوزه نجف
9زحمات علاّمه حلّی برای حفظ شریعت
زمان سابق در حوزههای علمیّه تدریس قرآن و تفسیر میشد، علمای بزرگ مانند شهید اوّل و شهید ثانی دروس معرفتی و کلامی داشتند. علاّمۀ حلّی در رکاب سلطان محمّد خدابنده مدرسۀ سیّار داشت. این بندۀ خدا (علاّمه) برای حفظ شریعت تا آخر عمر هرجا که سلطان میرفت، دنبالش میرفت؛ هرجا که چادرها پیاده و گسترده میشد، طلاّب در آن چادرهای فراوان جا میگرفتند، شترها کتابها را زمین میگذاشتند؛ یک مدرسه میشد، و این مدرسه و تعلیمش بود. آخر هم در کرمانشاه از دنیا رفت و این مدرسه به پایان رسید. انسان در بعضی از کتابهای علاّمه میبیند که مثلاً این کتاب در کرمانشاه، مدرسۀ سلطانیّۀ سیّار به پایان رسید.
برای چه این کار را میکرد؟ برای اینکه خون دل خورده است، حالا که سلطان محمّد خدابنده را مسلمان کرده،1 اگر رهایش کند، میبرندش. ایشان با هزار مرارت ـ برای یک عالم پیرمردی مانند علاّمه ـ بیاید و برای حفظ شریعت، طلاّب را با شترها و چادرهایی از کرباس، این طرف و آن طرف ببرد، در جنگها و حضر و سفر؛ برای اینکه این مرد را حفظ کند و حفظ هم کرد.
شیخ انصاری در مسائل حِکَمی افراد را به ملاّ هادی سبزواری ارجاع میدادند
در زمان شیخ انصاری ـ رحمة اللَه علیه ـ که مردی مقدّس، متدیّن و فقیه بود؛ گرچه اهل عرفان و اهل توحید نبود، ولی مرد عادل و صادقی بود، بعضیها در امور حکمت و امور الهی به آن بزرگمرد مراجعه کردند، ایشان گفت:
من اهل این درسها نیستم، بروید سبزوار پیش ملاّ هادی سبزواری و پیش او درس بخوانید!
داستان مرجعیّت میرزا محمّدحسن شیرازی (ت)
ببینید، مرجع و شخصی که در رأس واقع شده، میتواند به خود اجازه بدهد و بگوید: من این مطلب را نمیدانم، از اینجا حرکت کن برو آن طرف دنیا! میدانید طیّ مسافت بین نجف و سبزوار در آن زمان چقدر وقت میبرده است! شاگردانی که مرحوم شیخ تربیت کرد خیلی شاگردان خوبی بودند؛ هفده نفر از آنها که حقّاً از اساتید فقه و درایت و تقوا بودند، هوای نفس اصلاً در آنها نبود. بعد از شیخ وقتی خواستند رئیس معیّن کنند، بین آنها نزاع شد که بعضیها میگفتند: تو حتماً باید رئیس بشوی! ولی او زیر بار نمیرفت و میگفت: من قابلیّت این مقام را ندارم. و در آن مجالس کار به گریه و داد و بیداد میکشید!2
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به امام شناسی، ج ٣، ص ١٣٠ ـ ١٣٨؛ ج ٩، ص ١٤١ ـ ١٤٥.
- ولایت فقیه در حکومت اسلام، ج ٢، ص ١٠٤:
«... درباره مرحوم میرزای بزرگ حاج میرزا محمّدحسن شیرازی ـ أعلی الله مقامه ـ نقل شده که ایشان فرموده است: ”من برای ریاست یک قدم برنداشتم و این مطلبی بود که خودبهخود پیش آمد و آستان ما را گرفت در حالتیکه من راضی هم نبودم.“
و نقل میکنند: بعد از مرحوم شیخ انصاری ـ رحمة الله علیه ـ بزرگان از شاگردان ایشان که ظاهراً هفده نفر بودند؛ أمثال آقای میرزا حسن طهرانی نجم آبادی، حاج میرزا حسین، حاج میرزا خلیل و... که تمام آنها از بزرگان بودند، مجلسی تشکیل دادند و أعاظم تلامذۀ شیخ را در آن مجلس دعوت کردند، غیر از آقا سیّد حسین کوهکمرهای که وی را به این مجلس فرا نخواندند، به جهت اینکه او یک مرد مستبدّ به رأی و غیر متغیّری بود، با اینکه علمیّتش بسیار بود و لیکن چون از جهت ریاست أمور مسلمین و حتّی مشورت او را نپسندیده بودند، در این مجلس دعوت ننمودند. بالأخره این هفده نفر از شاگردان مرحوم شیخ که در درجۀ أعلای از تقوا بودند، با هم جمع شدند و در آن مجلس همه اتفاق کردند بر اینکه: آقا میرزا محمّدحسن شیرازی بایستی که جلو برود و کارها را در دست بگیرد و مرجع أمور مسلمین گردد.
امّا میرزا محمّدحسن شیرازی در آن مجلس نه تنها خوشحال نشد بلکه گریه کرد؛ یعنی گریۀ بلند کرد که چرا عهدۀ این امر را بر گردن من میاندازید؟! من اهل این کار نیستم، من وظیفهام این نیست، من از عهدهام برنمیآید، و چنین و چنان!
و بعد به آقا میرزا حسن طهرانی نجمآبادی که از شاگردان معروف شیخ بود، گفت: من شهادت میدهم تو أعلم از من هستی! تو چگونه مرا معیّن میکنی؟
آقا میرزا حسن طهرانی گفت: بله من هم خودم را از تو أعلم میدانم، و لیکن من به درد ریاست نمیخورم؛ ریاست علاوه بر أعلمیّت، یک دِماغ و فکر و تحمّل و سعهای میخواهد که این بار را بر دوش بگیرد و من آن را ندارم و تو داری؟ و لذا تو را به این سِمَت منصوب میکنیم، و ما هم از اطراف تو را کمک میکنیم و رهایت نمیکنیم و تنهایت نمیگذاریم.
و خلاصه مرجعیّت را با گریه و عدم رضایت بر گردن آقا میرزا محمّدحسن شیرازی ـ رضوان الله علیه ـ گذاشتند. (هدیة الرازی إلی الإمام المجدد الشیرازی، ص ٤٠)
همچنین درباره آیة الله میرزا محمّدتقی شیرازی ـ رحمة الله علیه ـ میگفتند: ایشان به اندازهای قلبش پاک و صاف و نورانی بود که أصلاً خیال ریاست نمیکرد، اصلاً خیال تفوّق نمیکرد، معنی ریاست را نمیفهمید.
میگویند: آقا شیخ هادی طهرانی که معروف بود همۀ علما را به باد انتقاد میگیرد و تعییب میکند، از آقا میرزا محمّدتقی شیرازی و از رویّه و مرام و قدس و طهارت و صفای باطنی او نتوانسته بود اشکال بگیرد. بله، فقط اشکالش این بود که میگفت: ”این صفایی که آقا میرزا محمّدتقی شیرازی دارد، این صفای اکتسابی نیست، این ذاتی اوست و بهدرد نمیخورد. او یک معصومی است ذاتی، او خارج از موضوع است، خوبی و بدی را باید روی صفات اختیاری بدانیم و آقا میرزا محمّدتقی شیرازی ذاتاً معصوم است و ذاتاً پاک است!“ این را هم به عنوان عیب میگفته است!

