علل زوال حوزه نجف
11قدغن بودن عرفان، یعنی قدغن بودن نام امیرالمؤمنین
آخر یعنی چه؟! اگر حوزه، حوزۀ نجف است، اینجا مقام امیرالمؤمنین است، این حرفها چیست؟! چرا عرفان در اینجا نامش قدغن است؟! میدانید معنایش چیست؟ معنایش این است که نام خود امیرالمؤمنین علیه السّلام قدغن است! خود امیرالمؤمنین علیه السّلام تیرباران شده؛ لذا علومش هم تیرباران شده است. نهج البلاغه مگر در نجف بود؟! مگر کسی نهج البلاغه میدانست؟! شاید طلبههایی میرفتند نجف و بیست سال میماندند و برمیگشتند، دستشان به نهج البلاغه نمیخورد و نمیدانستند چیست؟ بله امیرالمؤمنین یک نهج البلاغهای نوشته است که میگویند: در فصاحت و بلاغت تالی تِلو قرآن است.
احوالات حوزۀ نجف و تأسّف مرحوم علاّمه
اینها افسانه نیست!! آنوقت شما میفهمید که مرحوم قاضی ـ رضوان اللَه علیه ـ و از آن بالاتر اساتیدش، آخوند ملاّحسینقلی همدانی را رمی به تصوّف میکنند که اینها صوفیاند؛1 آقا سیّد جمال را میگفتند صوفی؛ آقا سیّد عبدالهادی شیرازی که یک قدری مرد منزّه و خویشتنداری بود، میگفتند: گرایش به تصوّف دارد و به شاگردهای مرحوم قاضی عنایت دارد.2 این میزانِ سنجش نجف است. آنوقت این حوزه نباید فاتحهاش خوانده بشود؟! واقعاً نباید خوانده بشود؟! این، حوزه است؟! یعنی این حوزه، تربیتِ مکتب قرآن و امیرالمؤمنین میکند؟! چند نفر بر سر سفرۀ سیاهی دورِ هم جمع شدند، این او را به سوی خود میکشد، آن او را به سوی خود میکشد؛ این فلان را دعوت میکند، آن فلان را دعوت میکند؛ این برای طبع رساله به فلان شهر میفرستد، و آن همچنین و همچنین و همچنین!
شما میدانید ما این چند سالی که در نجف اشرف بودیم چه مرارتهایی از دست همینها کشیدیم؛3 رویّۀ ما چه بود؟! صوفی بودیم؟! سبیل گذاشته بودیم؟! کشکول دستمان بود؟! طبرزین داشتیم؟! ابداً این حرفها نبود؛ فقط همین بود که انسان میخواهد بفهمد که چیست؟ اگر خدا راست است، خُب ببینیم چیست؟ اگر آنچه را که امام میگوید راست است، ببینیم چیست؟ غیر از دنبالِ فهم رفتن که چیزی نبود؛ امّا همینکه میدیدند اگر این روش آفتابی و روشن بشود، دکّان همۀ آنها به هم میخورد، در اضطراب میافتادند؛ علمشان علم شیطانی است، از این میترسند که مبادا این حرف به گوش یک مسافر یا یک تازه وارد بخورد و او هم اهل علم و اطّلاع باشد و بیاید و تفحّصی کند و ببیند چنتۀ آنها اصلاً خالی است!
- جهت اطّلاع بیشتر رجوع شود به مهر تابان، ص ٣٢٣.
- رجوع شود به آیین رستگاری، ص ١٦٩.
- رجوع شود به سرّ الفتوح، ص ٢٨ ـ ٣٣.

