تعظیم بزرگان و نقد محترمانه
7من دیگر از صدای ساز و آواز و غناء و مطرب و... خیلی خسته شدم، امشب ما را یکجایی ببر؛ پیش یک ولیّ خدایی و کسی که نصیحتی به ما کند، گریهای از ما دربیاورد، کاری کند که دل ما شفا پیدا کند. من از صدای اینها دیگر خسته شدم و دیگر نمیتوانم.
فَضل او را آورد پیش فُضیل. درب خانۀ فضیل را زدند. گفت: «کی هستی؟» گفت: «امیرالمؤمنین! هارون، امیرالمؤمنین!» گفت: «او را با من چه کار؟ مرا با او چه کار؟!» گفت: «امیرالمؤمنین اُولوالأمر است و اطاعتش واجب، در را باز کن!»
فضیل گفت: «اگر به میل میآیی، میل نیست؛ اگر به اکراه میآیی، خود میدانی!»
هارون با فضل وارد شد. فضیل چراغ را فوت کرد و چراغ خاموش شد، گفت: «نمیخواهم چشمم به روی پر شقاوتت بیفتد!» هارون به بدن فضیل دست مالید، فضیل دستش را گرفت و گفت: «ما ألیَنَ هَذا الکفَّ لَو نَجا مِن النّار! این چه دست نرم و خوبی است، امّا به شرطی که از آتش نجات پیدا کند.» فضیل این را گفت و برخاست و مشغول نماز شد: اللهُ أکبَر.
نمازش را که خواند، فضل برمکی گفت: «هارون آمده اینجا که تو به او عنایتی کنی، توجّهی کنی، تو هیچ به او إعتنا نمیکنی! آخر تو او را کُشتی!!»
گفت: «ای هامان! تو او را کشتی، نه من! با این أعمال که داری جمع میکنی او را به کشتن میدهی، آنوقت کشتن را گردن من میاندازی؟!»
هارون شروع کرد به گریه کردن و گفت: «درست میگوید! او من را فرعون قرار داده؛ چون به تو خطاب هامان کرد و هامان وزیر فرعون است، یعنی من فرعونم!» یک ردّ و بدلهایی کرد و بعد هارون یک کیسۀ هزار دیناری جلوی فضیل گذاشت.
فضیل گفت: «بردار! من از تو خیلی تعجّب میکنم که این نصیحتهای من اینقدر در تو تأثیر نکرد که هنوز این مجلس خاتمه پیدا نکرده، دست به ظلم میزنی!»

