تعظیم بزرگان و نقد محترمانه
5تا چشم فضیل از دور به او افتاد، به او اشاره کرد که: پولت آنجاست، برو بردار! آن پیرمرد آمد و پولش را برداشت و رفت.
این دزدها به رئیسشان فضیل گفتند:
ما امروز در این قافله هرچه گشتیم پول و درهمی پیدا نکردیم! حالا هم که این کیسۀ زر را این شخص آورده اینجا، تو همینطور از دست دادی و بخشیدی رفت؟!
گفت:
این به ما حُسن ظنّ پیدا کرد! و روی حسن ظنّ، ما را امین دانست، و من نخواستم خلاف حسن ظنّش با او رفتار کنم.1
توبۀ فضیل
فضیل بعضی اوقات میگفت:
من بالأخره باید توبهای کنم تا خدا از گناهانم بگذرد؛ ما خیلی جنایت میکنیم و کارمان همهاش جنایت است، ولی خدا بالأخره باید از گناهانمان بگذرد.
تا اینکه عاشق دختری شد، و نیمۀ شب برای اینکه او را بگیرد، از دیوار خانۀ آن دختر بالا رفت. روی پشت بام دید کسی قرآن میخواند و این آیه به گوشش رسید:
﴿أَلَمۡ يَأۡنِ لِلَّذِينَ ءَامَنُوٓاْ أَن تَخۡشَعَ قُلُوبُهُمۡ لِذِكۡرِ ٱللَهِ﴾.2
«آیا هنوز موقع آن نرسیده که آن افرادی که ایمان آوردهاند، دلشان به ذکر
خدا خاشع و خاضع بشود، و نسبت به آنچه از طرف پروردگار نازل شده است خاشع شوند؟»
همانجا با خودش گفت: «آنَ، آنَ! والله3 قَدْ آنَ! رسید، رسید، موقعش رسید، الآن موقعش رسیده!»
از همانجا دیگر سراغ دختر نرفت. برگشت و رفت در خرابهای، دید جمعیّتی در آن خرابه هستند و بعضی با همدیگر صحبت میکنند و میگویند که: «امشب حرکت کنیم برویم»، و بعضی میگویند: «فضیل در راه است و ما را میچاپد، بمانیم صبح که شد حرکت میکنیم.» فضیل پیش آنها رفت و خودش را معرّفی کرد و گفت:
من فضیلم، توبه کردم، برخیزید به امان خدا! بروید که دیگر برای شما هیچ راهی بسته نیست و هیچ بر شما نیست.
فضیل دیگر از اینجا توبه کرد؛ امّا توبهاش واقعاً توبه بود! یعنی توبۀ نصوحی که از آنجا فضیل را فضیل کرد! بسیار سعی کرد، زیاد گریه میکرد، زاری میکرد، به کوهستانها میرفت، داد، فریاد، بیداد. برای حلالیّت و حلالبودی سراغ افرادی که مال آنها را برده بود میرفت؛ بعضیها میگذشتند و بعضیها نمیگذشتند و بعضیها میگفتند: مثلاً فلان قدر از ما مال بردی، ما چطور از تو بگذریم؟!4
- تذکرة الأولیاء، عطّار نیشابوری، ص ٧٦.
- سوره حدید (٥٧) آیه ١٦.
- خ ل: یا ربّ.
- سفینة البحار، ج ٧، ص ١٠٣؛ تذکرة الأولیاء، ص ٧٧.

