
تعظیم بزرگان و نقد محترمانه
کتاب مصباح الشّریعه و انتساب مطالب آن به امام صادق علیه السّلام. سرگذشت فضیل بن عیاض. عبادت فضیل در زمان راهزنی. توبۀ فضیل. مسلمان شدن یهودی به جهت توبۀ فضیل. موعظۀ فضیل به هارون و وزیرش. توبۀ بِشر حافی. سهو شهید ثانی و تعدّی صاحب روضات الجنّات به ایشان. اشکالی بر صاحب روضات الجنّات. فراموشی استادِ شرح لمعه، به سبب بیادبی به شهید ثانی. هر کلامی غیر از کلام معصوم قابل ردّ و نقد است امّا محترمانه. تأثیر اختلاف افراد و شرائط و جریانات در کیفیّت اوامر و نواهی . رعایت ادب و احترام به بزرگان دین، علّت وصول بسیاری از بزرگان به مقامات عالیه. احترام مرحوم قاضی نسبت به عمامه. احترام مرحوم قاضی به فرزندان خود به جهت انتساب آنها به رسول اللَه. احترام مرحوم قاضی به حرم سیّدالشّهداء علیه السّلام و زوّار آن حضرت.
تعظیم بزرگان و نقد محترمانه
4روزه هستی! و از طرفی این آدمکشتن تو و این آدمهایی که برایت قتل و غارت میکنند و برای تو پولها را میآورند، اینها چطور با هم میسازد؟! این اجتماع ضدّین است، و اجتماع ضدّین اصلاً محال است. ولی از جاهایی که تحقیقاً میگوییم اجتماع ضدّین است، همینجا است!
فضیل برایش این آیه را خواند:
﴿وَءَاخَرُونَ ٱعۡتَرَفُواْ بِذُنُوبِهِمۡ خَلَطُواْ عَمَلٗا صَٰلِحٗا وَءَاخَرَ سَيِّئًا عَسَى ٱللَهُ أَن يَتُوبَ عَلَيۡهِمۡ إِنَّ ٱللَهَ غَفُورٞ رَّحِيمٌ﴾.1
«یک جماعت دیگری غیر از آن دستهای که قرآن بیان میکند هستند که: هم عمل خوب انجام میدهند و هم عمل بد، عمل خوب و عمل بد را با همدیگر قاطی میکنند؛ اینها هم إنشاءالله خدا به درد آنها میرسد. و خداوند توّاب و رحیم است.»
خلاصه، فضیل در خیمهاش مشغول نماز و عبادت میشد و وقتی قافلهای میآمد، اهلِ این چادر همه با شمشیر و نیزه و خنجر به این قافله حمله میکردند و با طناب، دست و پای مردم را میبستند و روی زمین رها میکردند و هرچه داشتند، میچاپیدند و میآوردند خیمۀ فضیل؛ و مدّتها روزیِ حلال میخوردند!
یکروز در قافلهای که از آنجا میگذشت، پیرمردی مقداری پول طلا داشت، دید که فضیل و قافلهاش در آنجا هستند و آنها مسلّماً میآیند و قافله را میچاپند. وقتی از دور آثار دزدها پیدا شد، پیرمرد با کیسۀ طلایی که داشت به چادر فضیل آمد ـ خُب نمیداند که این چادر فضیل است ـ دید یک نفر به لباس زهد و لباسِ اهل تقوا مشغول عبادت است، گفت: «این کیسه پیش شما امانت باشد تا بعد.» فضیل گفت: «خیلی خوب، بگذار آن گوشه روی زمین!» گذاشت آنجا و رفت.
وقتی برگشت دید قافله را زدهاند و هرچه داشتند، بردهاند؛ و دست و پاهای زنها و مردها را بستهاند و روی زمین رها کردهاند، و دزدها هم رفتهاند. دست و
پای آنها را باز کرد. و آمد به همان چادر تا پول خودش را از آن آقا پس بگیرد، که دید آن دزدهایی که قافله را زدهاند، آنجا هستند و همۀ اموال را آوردهاند و با همین شخص امینی که پول را پیش او به امانت گذاشته بود، همه با همدیگر دارند قسمت میکنند، و این آقای بزرگ سهم خودش را برداشته و برای آنها هم سهم معیّن کرده است. تا این را دید، فهمید و گفت: «اشتباه کردیم!»
- سوره توبه (٩) آیه ١٠٢.
