اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

فلسفۀ نیاز به ازدواج

تبیین عقلانی ازدواج مجدّد و موقت

0
ازدواج
جلسات

فلسفۀ نیاز به ازدواج

17
  • ولی اینها برای مرد مهم نیست. [زیرا] قِوامِ زندگی به دستِ مرد است؛ خواهی‌نخواهی نسبت به اینها [مسائل شخصیتی یا مالی به‌اندازۀ زن] توجه نمی‌کند؛ [مرد] می‌خواهد کسی باشد که از نظرِ ظاهری موجّه باشد و از نظرِ اخلاقی بتواند زندگی را بگرداند؛ این [دو عامل] برای مرد مطرح است؛ چون امور اقتصادی به دستِ خود اوست. [از طرفی] امور اقتصادی به دست زن نیست و طبعاً [زن] به مسائل دیگر رو می‌آورد تا این جنبۀ اقتصادی را تأمین کند. [به همین خاطر، برای زن] مسئلۀ شخصیت خیلی مهم است؛ مسئلۀ علم برای زن خیلی مهم است. موقعیت اجتماعی [هم] خیلی مهم است. [در مقابل، زنان] چندان نسبت به مسائل [جنسی] توجه خاصی ندارند. مثلِ مردان نیستند؛ یعنی از نظر غریزه، خدا چنین [تمایلی] در آنها قرار نداده است.

  • ازدواج مردان با زنان بسیار کم‌سن‌تر از خود، امری خلاف فطرت نیست

  • روی این حساب [این نکته را] عرض می‌کنم: در زمانِ پیغمبر که این مسائل رواج داشت و ادامه پیدا کرد، [علت آن] از یک طرف نیازِ خودِ زن و از طرف دیگر جبر اجتماع بود؛ یعنی جبرِ اجتماع از این مسئله جُدا نیست. اگر پیغمبر با عایشۀ نُه‌ساله ازدواج نمی‌کردند، [شخص] دیگری می‌آمد و ازدواج می‌کرد؛ یعنی این مسئله این‌طور نبود که برخلافِ فطرتشان باشد و ظلمی [به آنها] باشد؛ مسئله‌ای قابل قبول و قابل پذیرش بود.

  • در ازدواج باید واقع‌گرا بود و توقعات بیجا را کنار گذاشت

  • بله، من هم دلم می‌خواهد دخترِ شاهِ پریان زنم باشد، اما خب حالا اگر نیست، بنده که نمی‌توانم شاهِ پریان خلق کنم! یا فلان دختری دلش می‌خواهد [با مورد بسیار خاصی ازدواج کند].

  • یک بنده‌خدایی [خانمی] به من می‌گفت: «بله، ما را برداشتند و به فلان‌کس دادند!» [آن زن] همین دو سه هفته پیش داشت به آقا [علامۀ طهرانی] اعتراض می‌کرد.

  • گفتم: «توقع داشتی پسرِ ملکۀ انگلیس بیاید تو را بگیرد؟!» [به او] گفتم: «[مردِ] بیچاره، چه عیبی دارد؟! بدبختِ بیچاره، عیب روی او می‌گذاری! مرد به این خوبی، طلبۀ‌ به این خوبی، منظم، متین، مرتب، خوش‌اخلاق!» می‌گفت: «بله، ما را حرام کردند، دادند به این!» گفتم: «توقع داشتی پسرِ ملکۀ انگلیس بیاید تو را بگیرد؟ نه آقا جان! [اگر] می‌ماندی، یک اوباشی، اَلدنگی می‌آمد تو را می‌گرفت. این حرف‌ها چیست؟!»