اعتدال در سلوک
13یک وقت امام علیه السّلام میگوید: وقتی که میخواهی عیال اختیار کنی، عیالی اختیار کن که دارای این خصوصیّات باشد، دیانتش اینطور باشد، اصالت داشته باشد، مطیع باشد، همراه تو باشد، در زندگی مونس تو باشد و امثالذلک. این یک مطلب کلّی است. اما یک وقت امام علیه السّلام خصوصیّات عیالش را میگوید: عیال من اینطور است، دین دارد، با من همراه است، و دارای این عبادت است. حالا این به بنده چه ربطی دارد؟! او عیال امام است، عیال بنده که نیست!
یا امام علیه السّلام از انفاق اموال شخصی خودش بگوید: من فلانقدر در اینجا و در آنجا انفاق کردم. حالا این به بنده چه ربطی دارد؟! یکوقت امام میگوید: اینطور انفاق کنید، این اموال را صرف کنید، در این موارد این کار را انجام بدهید؛ این میشود هدایت و دلالت.
این عقلی که امام علیه السّلام هشام و هر شخص دیگری را، چه حاضر در مدینه باشد یا خارج از مدینه، چه مسلمان باشد یا غیر مسلمان، به آن دعوت میکند، همان حجّت باطنی خداوند است که در همین روایات هم به آن تعبیر آورده شده است:
«خداوند دو حجّت دارد: یکی حجّت باطن که عبارت است از عقل؛ و دیگری حجّت ظاهر که عبارت است از انبیاء و ائمه علیهم السّلام.»1
این حجّت باطن، انسان را به حجّت ظاهر میرساند؛ یعنی انسان بدون این عقل، به خدا نمیرسد، به پیغمبر نمیرسد و به امام نمیرسد.
آنوقت چطور تا وقتی که ما به امام نرسیدهایم این عقل، حجّت است، ولی همینکه به امام رسیدیم دیگر باید عقل را کنار بگذاریم؟! همان عقل به انسان میگوید: باید بدون چونوچرا از امام تبعیت کنی! نهاینکه عقل در اینجا حجّیتش را از دست میدهد! اشتباه نکنید؛ عقل در جمیع احوال هیچگاه حجّیت خود و دلالت و راهنمایی خود را از دست نمیدهد! حتّی این عقل است که میگوید: وقتی که پیش امام رفتی باید بدون چونوچرا از امام تبعیت کنی! این را هم خود عقل میگوید، پس باز حجّت است.
- . همان، ص 16.

