اتصال با سرور قطع شد. در حال تلاش مجدد...

امکان برقراری اتصال وجود ندارد.

اتصال توسط سرور رد شد.

در حال بارگذاری...
00:00:00
تصویر
افزودن به لیست علاقه مندی

مهدویّت در دیدگاه اهل عرفان

0
جلسات
نسخه عربی

مهدویّت در دیدگاه اهل عرفان

6
  • یک قضیۀ جالبی را من برایتان نقل بکنم. در یک سفری...؛ اوّلی که بعد از این باز شدن راه در زمان صدام، که راه کربلا باز شد، در همان سال ما اتفاقاً سوریه بودیم و مشرّف شدیم برای کربلا. قضیه مال شاید حدود پنج شش سال پیش است؛ حدود شش سال پیش است، در همان سال اوّلی که راه عراق باز شده بود و از سوریه می‌رفتند. خُب، ما همه تحت‌نظر بودیم، تحت‌حفظ بودیم، کسی بی‌اجازه نمی‌توانست جایی برود، مأمورین با او می‌آمدند، می‌رفتند و خب بیشتر هم روی ما حسّاسیت بیشتری طبعاً [داشتند]؛ خب رفقای ما بودند، مثل عادی می‌آمدند زیارت می‌کردند، در را می‌بوسیدند، می‌آمدند عتبه را می‌بوسیدند، زیارت می‌کردند، خیلی آرام، خیلی متین، موقّر، بلند می‌شدند می‌رفتند کنار نماز می‌خواندند، می‌نشستند، یا به تفکر یا به ذکر یا به زیارت، خیلی عادی در حرم‌ها و اینها بودند. بقیۀ افراد می‌آمدند آقا، داد می‌کشیدند! مخصوصاً در کربلا، فریادها می‌زدند، داد می‌کشیدند، اصلاً به‌هم می‌ریختند خلاصه حرم را! حال همه را می‌گرفتند، فریادهای عجیب!

  • یک روز یک بعثی [از] همان بعثی‌ها آمد پیش من گفت: «من از تو یک سؤالی می‌خواهم بپرسم.» گفت: «شما چرا این‌جوری هستید؟» گفتم: «خب بالأخره هرکه یک حالی دارد، هرکه...!» گفت: «نه، این جواب من نشد!» آدم با فهمی بود و سنّی هم بود، سنّی بود و با فهم بود. گفت: «من تا به‌حال حدود سی چهل کاروان آورده‌ام کربلا، هیچ‌کدام مثل شما نبودند! هرکدام می‌بینی، عین اینها می‌بینی دارند داد و نعره می‌کشند، (او به [زبان] خودش می‌گفت: نعره) دارند داد و نعره می‌کشند، (همه این‌طور بودند) فقط شما آرام، متین، (به آن عبارت عربی:) مثقّف، (یعنی با فرهنگ) أنتم مثقّفین؛ شما با فرهنگ هستید! چرا فقط شما؟» گفتم: «خب بالأخره ما دیدگاهمان این است، ما حالمان این است، وضعیّتمان این است.» گفت: «همین را می‌بینی دارد داد می‌زند...» یکی بود این وسط داد می‌زد، خیلی بدجور! اصلاً عرض کردم [که] به‌هم ریخته بود، اصلاً اوضاع حرم را به‌هم ریخته بود دیگر، حال همه را گرفته بود به‌طوری‌که ما رفتیم گفتیم: «آقا آرام باش! یعنی چه؟! آخر حرم مال تو که نیست! داد می‌زنی بلند شو برو در اطاقت داد بزن سقف بیاید پایین! ما حرفی نداریم! اینجا حرم مال همه است، می‌خواهند همه زیارت بکنند، توجه داشته باشند، خب امام حسین که برای داد کشیدن نیامده است! چرا درست زیارت نمی‌کنی؟!» می‌گفت: «شما ولایت ندارید!» گفتیم: «بسیار خب، ما حالا ولایت نداریم شما داشته باش!» همین کسی که به ما می‌گفت ولایت ندارید، آن بعثی می‌گفت: «این نماز صبحش قضا می‌شود ما می‌رویم در می‌زنیم بیدار کنیم: بلند شو نماز بخوان!» گفت: «همین!» گوش دادید؟!