
توجه به حقیقتِ اختلافات و جریانات ظاهری
و تکلیف سالک در اختلافات
توجه به حقیقتِ اختلافات و جریانات ظاهری
8خلاصۀ حرفی که به آقا زد این بود: «مسائلی که در آنجا هست، ده برابر بیشتر است از آنچه شما در خارج [از آنجا] شنیدهاید؛ ما دیگر منفعل شدهایم و دیگر همهشان را گذاشتیم کنار. داشتند ما را چکار میکردند و اوضاعی [بود]!»
آخر پیش غازی که معلّقبازی نمیکنند! یعنی مثل اینکه خیلی ناشی هستید شما! خب دیگر! آقا هم از آن رندانِ پاچهوَرمالیده!1 [فرمودند:] «عجیب! عجیب! لاإلهإلّاالله! عجیب! چهکار کردند شما را؟!»
چنان شیره به سرِ او ماسّید که خلاصه [باخودش گفت]: اصلاً آقای طهرانی دیگر ششدانگ مرید ما شده است! بعد هم [وقتی] دید مثل اینکه خلاصه فن و ترفندش خوب گرفت، برای آقا تابلویی [از اشعار] علامۀ طباطبایی نوشت:
مِهرخوبان دل و دین از همه بیپروا بُرد برد *** رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد2 این [شعر] را تا آخر با خطّ نسبتاً متوسط نوشت؛ البته خطّ خیلی بدی هم نبود. در کاغذ رنگی و فلان [نوشت]: «تقدیم به استاد حضرت آیةالله علامه...» و توسط بعضی از نزدیکان هم این [تابلو] را فرستاد و تقاضای ملاقات و دستگیری و هدایت و ارشاد و تربیت و دیگر هرچه میخواهید اسمش را [بگذارید، داشت]! آقا هم گرفتند [و فرمودند]: «بهبه، بهبه! خیلی خب! بسیار خب! خیلی سلام ما را به ایشان برسانید! ما کسی نیستیم، قابل نیستیم؛ ما کجا، این حرفها کجا؟! حالا قدری صبر کنید، حالا ببینیم... .» بله، همان «قابل نیستیم» بود تا وقتی [آن فرد] دیگر از دنیا رفت!
این آدم میشود زبانفهم! تمام کلک را میفهمد؛ همۀ پدرسوختگیها را قشنگ تشخیص میدهد! همۀ بازی و نفاق و ریا را میفهمد. سر همین [شخص] شیرهای میمالد؛ از آنطرف در ذوقش نمیزند [که بگوید]: «برو گمشو! خیال کردهای نمیفهمم؟!» نه! [بلکه میگوید:] «بهبه! اهلاً و مرحبا!
خوش آمدی و خوش آمد مرا ز آمدنت *** هزار جانِ گرامی فدای آن قَدَمت رندی به این میگویند دیگر! اگر از اول در ذوقش بزند، فوراً میرود راپورت میدهد: «دست ما رو شد!» و [به او میگویند]: «برو از یک راه دیگر وارد شو!» نه! با خنده و دو تا شوخی و این حرفها، همه را قشنگ میگذارد سر کار! میفهمید میخواهم چه بگویم؟! او هم خوب و خوش از اینکه: «آن ترفند گرفته، منتها یکخرده باید صبر کنیم!» بعد دوباره چیزی میشود و [آقا] یک پیغام دیگر [میدهند]: «خب، فلانی حالش چطور است؟ سلام ما را برسانید! بله، ایشان خیلی لطف کردند به ما.» حالا این حرفها را آقا به ما میزدند. آقا از آن ختمهای روزگار بود! این حرفها را به ما میزدند که به گوش او برسد [و با خود بگوید:] بَه! آقا چه تعریفی کرده...3
- . کنایه از انسان زرنگ (محقق).
- . مهر تابان، ص 90.
- . صوت در این قسمت قطع میشود. (محقق)
